۲۲ / تير / ۱۴۰۵ - 13 July 2026
10:31
کد خبر : 9770930
۱۵:۱۵

۱۴۰۵/۰۴/۲۱

سرمایه سی‌هزار تومانی و رویای کربلا؛ وقتی دل‌های کوچک، در داغ‌ترین ساعت شاهرود دلبری می‌کنند

عقربه‌ها روی ساعت سه ظهر قفل شده بود و دماسنج‌ها عدد چهل درجه را نشان می‌دادند. در نقطه‌ای از یک شهرک محروم، چند نونهال با دستانی خالی، اما دل‌هایی به وسعت آسمان، تمام معادلات عشق و عاشقی را به هم ریخته بودند.

به گزارش خبرنگار بسیج، عقربه‌های ساعت روی سه ظهر ایستاده بود و خورشید، بی‌رحمانه بر تن شاهرود می‌تابید. دماسنج‌ها عدد چهل را نشان می‌دادند؛ هوایی که نفس را در سینه حبس می‌کرد و خیابان‌ها را از هر رهگذری خالی. اما در حاشیه یکی از شهرک‌های محروم این شهر، جایی که کوچه‌هایش از دیرباز بوی غیرت، انقلاب و ارادت به شهدا می‌دهد و مردمانش پای کار نظام و اهل‌بیت (ع) ایستاده‌اند، حرارت دیگری جریان داشت؛ حرارتی که از جنس آفتاب نبود، از جنس «عشق» بود.

کمی جلوتر، چشمم به خیمه‌ای کوچک افتاد. نه خبری از داربست‌های عظیم بود، نه بنر‌های گران‌قیمت. فقط یک میز کوچک بود و چند نونهال با لباس‌هایی خاکی، ساده و بی‌ریا. قامتشان کوتاه بود، اما بزرگی دل‌هایشان، پهنه آسمان را شرمنده می‌کرد. سادگی و مظلومیت در چشم‌هایشان موج می‌زد. آنها در این برهوت گرما، به نام نامی سیدالشهدا (ع) موکب زده بودند.

بابِ هم‌کلامی که باز شد، حرف‌هایی زدند که قدِ سن و سالشان نبود. پرسیدم: «این بساط عاشقی را چطور به پا کردید؟» یکی از آنها با همان لحن شیرین و کودکانه‌اش گفت: «دو سال است که به عشق امام حسین (ع) این موکب را برپا کرده‌ایم. روز اول، کل دارایی‌مان برای شروع فقط سی هزار تومان بود.»

سی هزار تومان! عددی که شاید این روز‌ها به چشم هیچ‌کس نیاید، اما برای این بچه‌ها، تمامِ سرمایه‌ای بود که با آن بهشت را خریده بودند. موکبشان امکانات چندانی نداشت، اما تا دلت بخواهد بوی خدا می‌داد؛ بوی صمیمیت و عشق خالصانه به ارباب.

وقتی از آرزوهایشان پرسیدم، نگاهشان به دوردست‌ها گره خورد. آرزویشان نه بازی کودکانه بود، نه دوچرخه و نه هیچ چیز دیگر؛ بغض کردند و گفتند: «دعا کن خدا روزی‌مان کند اربعین برویم کربلا، همین موکب را با همین سادگی در طریق‌الحسین به پا کنیم.»

در میان همین رویاپردازی‌های شیرین، ناگهان یکی از این خادمانِ کوچک، دستش را روی سینه گذاشت و شروع کرد به مداحی. صدایی که از حنجره‌ای کوچک بیرون می‌آمد، اما وسعتش و سوزی که داشت، تمام فضای آن محله را پر کرد. مرثیه‌ای برای امامِ غریب، برای اربابِ بی‌کفن. در آن سکوتِ ظهر تابستان، نوای کودکانه‌اش چنان غمی داشت که بی‌اختیار شانه‌ها را می‌لرزاند و اشک را مهمان چشم‌ها می‌کرد.

گرمای چهل درجه، عرق را بر پیشانی‌ها نشانده بود و عطش، امان می‌برید. در همین حین، با دست‌های کوچکشان لیوانی شربتِ خنک تعارف کردند. شربتی که طعمش با تمام نوشیدنی‌های دنیا فرق داشت؛ طعم نذر می‌داد. خنکای شربت که از گلو پایین می‌رفت، در آن اوج گرما و عطشِ ساعت سه ظهر، ناخودآگاه دل‌ها را راهی یک بیابان می‌کرد... به یاد لب‌های خشکیده سقا، به یاد عطش کودکان در صحرای کربلا.

نگاهشان کردم؛ آنها همان نسل نویی بودند که پای علم حسین (ع) قد می‌کشند. با خودم گفتم: ارباب! به این دست‌های کوچک و دل‌های بزرگ نگاه کن؛ خدا کند اربعین، میزبان زائرانت در عمود‌های منتهی به حرم باشند.

تعداد بازدید : 0
کد ویدیو
گزارش و فیلم: محسن صنحتی 

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید