۲۷ / تير / ۱۴۰۵ - 18 July 2026
07:51
کد خبر : 9771425
۰۱:۵۰

۱۴۰۵/۰۴/۲۵

روایت شهر باران های نقره ای که خود،عزادار است

گاهی گمان می کنیم یک مراسم، با جمع شدن جمعیت‌ها و خاموشی بلندگوها به پایان می‌رسد اما نه هر مراسمی.بعضی مراسم ها چنان در قلب‌ها ریشه‌ دارد که ،حتی بعد از رفتن جمعیت، و جمع شدن پرچم و خاموشی بلندگوها بازدرتپش هستند.

روایت شهری باران های  نقره ای که خود،عزادار است

به گزارش خبرگزاری بسیج گیلان، معصومه عطری: چندین و چند شب است که رشت همچون شهرهای دیگر که میزبان عزاداران در عزای رهبر شهید انقلاب است ، خود نیز عزادار است، خیابان‌های این شهر که جمعیت عزادار را در آغوش گرفته بود، بعد از بدرقه باشکوه حالا نه آرام اما سبک تر شده از ادای دین انجام شده اما این آرامش، شبیه آرامش بعد از پایان یک مراسم نیست.بیشتر شبیه سکوت خانه‌ای است که عزیزش را بدرقه کرده و هنوز کسی جرئت جمع کردن وسایلش را ندارد.

گاهی گمان می کنیم یک مراسم، با جمع شدن جمعیت‌ها و خاموشی بلندگوها به پایان می‌رسد اما نه هر مراسمی.بعضی مراسم ها چنان در قلب‌ها ریشه‌ دارد که ،حتی بعد از رفتن جمعیت، و جمع شدن پرچم و خاموشی بلندگوها بازدرتپش هستند.

وقتی به میدان شهدای ذهاب رشت؛ محل اجتماع شبانه مردم می‌رسم، می بینم مردم نیامده‌اند تا مراسم تازه‌ای برگزار کنند؛ آمده‌اند تا رشته‌ای را که در روز تشییع در شهرهای مختلف میان دل‌هایشان گره خورده، به این مکان متصل کنند.

آری انگار این شب‌ها ادامه همان مسیر بدرقه تاریخی است ،هرچند با اشک‌های بی‌صدا، شانه های داغ دیده و.... اما قدم‌های استوارتر ، حرکت های پر رهروتر و تصمیم های مصمم‌تر برای انتقام.

روایت شهری باران های  نقره ای که خود،عزادار است

چشم برهم زدنی جمعیت این میدان مشکی پوش، پرچم های سرخ یا لثارات‌الخامنه‌ای(قدس سره ) را در آغوش می‌گیرد که چون مادر فرزند را.

هرکس گوشه‌ای می‌ایستد؛ بعضی زیر پرچم‌ها، بعضی کنار موکب‌ها و بعضی بی‌آنکه سخنی بگویند شعار سرمی دهند؛ آنها خوب می دانند حضور مهم است هرچند سکوتشان بلندتر از هر شعاری سخن می‌گوید.

روایت شهری باران های  نقره ای که خود،عزادار است

چشم های تشنه از ثبت تصاویر

و من غرق این حضور با تضادهای فراوان روبرویم؛ پیرمردی توجه‌ام را جلب می کند که عصایش تکیه گاه جوانی های گذشته‌اش شده، نگاهش به جایی دور دوخته شده؛ گویی هنوز در همان خیابانی قدم می‌زند که روز تشییع، ساعت‌ها ایستاد تا آخرین بدرقه را از دست ندهد. لب‌هایش آرام ذکر می‌گوید و اشک، بی‌اجازه از گوشه چشمش پایین می‌آید.چشم های تشنه از ثبت تصاویر.

روایت شهری باران های  نقره ای که خود،عزادار است

چند قدم آن‌طرف‌تر، کودکی نشسته بر شانه‌های پدرش را می بینم شاید هنوز معنای همه این حضور را نداند، اما با دستان کوچکش پرچم بزرگتر از خود را به نشانه مردانگی به اهتزاز در می آورد؛ با خودم فکر می‌کنم بعضی درس‌ها را که هیچ مدرسه‌ای توان آموزش آن را ندارد اینجا است ، میان همین جمعیت، همه مردم اینجا هم معلم هستند و هم متعلم.

هر بار با فریاد انتقام، انتقام، جمعیت آرام بالا می‌آید و دوباره سکوت همه‌جا را فرا می‌گیرد. انگار هرکس در دل خودش واگویه‌ای ناتمام دارد؛ واگویه‌ای که مخاطبش علاوه رهبرشهیدانقلاب، شهدای این کشور، رهبر معظم انقلاب و این ایران است؛«که هستیم بر آن عهدی که بستیم » 

به کتاب های در قفسه کتابخانه‌ام فکر می‌کنم به اینکه دور نیست که روایت این حضور به زودی در کتاب ها منتشر خواهدشد و به قفسه کتابخانه‌ها اضافه می‌شود و من شاید نه، اما نسل آینده به حتم روزی روایت این حضور را خواهد خواند.

روایت شهری باران های  نقره ای که خود،عزادار است

ملت مبعوث شده در لباس خدمت

ملت مبعوث شده به قول رهبرشهیدم هریک با لباس خدمت به تن پرتلاش هستند سهمی در برپا ماندن این محفل داشته باشند یکی آب میان مردم پخش می‌کند، دیگری سالمندان را تا صندلی همراهی می‌کند، جوانی بی‌صدا زباله‌ای را از روی زمین برمی‌دارد و مادری کودکش را که وارث این نظام است آرام در آغوش می‌گیرد تا او نیز غرق این شعور شود.

وقتی مراسم به پایان می‌رسد، کسی با شتاب میدان را ترک نمی‌کند. بسیاری هنوز ایستاده‌اند؛ بعضی زیر لب صلوات می‌فرستند، بعضی آخرین نگاه را به پرچم‌ها می‌اندازند و بعضی آرام، بی‌آنکه با کسی سخن بگویند، راه خانه را در پیش می‌گیرند. انگار دل کندن از این میدان، برایشان آسان نیست.

و من چنان غرق این حضور شدم ‌که من هستم ،همسری که منتظر است ،کودکی که در محوطه این اجتماع خود را صاحب می‌داند و مدام می چرخد با چراغ‌هایی که تا نیمه‌شب روشن می‌مانند، پرچم‌هایی که هنوز در باد می‌رقصند، اینجا بود که فهمیدم شهر باران‌های نقره ای یعنی رشت فقط میزبان مردم نیست، خودش عزادار است.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید