
روایت جهاد رزمندگان و شهیدان ایران زمین را، با عمق وجود گوش فرا میداد و فکر میکرد. بیتوقع روی خاک طلائیه، فکه و شلمچه مینشست و رنگ چادر مشکیاش، منقش به خاک آسمان میشد...
وقت برگشتن، از او خواهش کردم که برایم بنویسد؛ از آنچه دیده و شنیده و اندیشیده؛ دربارهی شهیدان خدایی...
نوشت:
به نام خدا
«قبل از این که به این سفر بیایم، شهید برایم وجودی بود با جایگاهی بیش از حد بالا و دور که به سختی میتوانستم دستم را به او برسانم؛ اما الان چیزی که احساس میکنم این است که:آنها زندهدل و همراه هستند که در عین جایگاه بلند و شأن رفیعشان، کنار ما زندگی میکنند و تمام احساسات خود را با ما قسمت کرده و با سبک زندگیشان، با ما صحبت میکند»...
از او خواستم تا برای زائران شهدا هم پیامی اگر دارد، بنویسد و او چنین نگاشت:
«وقتی قدمگاه شهیدان را زیارت میکنی، قلبت را خالی و بزرگ کن و به آغوششان برو... آنها حتما راه را به تو نشان میدهند و به آنها سلام مرا برسان...» فاطمه هوشینو.
امامم به حق فرمود«شهیدان نقاط مشعشع در این صفحهی درخشاناند که مانند ستارهی راهنما، راه را به همه نشان میدهند. رحمت و صلوات خدا بر آنان باد».