۲۲ / تير / ۱۴۰۵ - 13 July 2026
00:22
کد خبر : 8537205
۲۳:۱۵

۱۳۹۴/۰۴/۱۴
به بهانه شب قدر؛

دستانم تهی است و کوله بارم سنگین

با همه اندوهی که در درونم فریاد می کشد همراه می شوم، با همه دلتنگی ها و غربت خود و همراه با حسی غریب و ناشناخته، آرام آرام قدم برمی دارم ناگاه خود را مقابل مسجد می یابم.


نسیمی که از لای درختان مسجد در هوا پراکنده است به شوقم می خواند با همه غوغایی که در من موج می زند، با همه آنچه در من سرگردان و آشفته، پریشان خاطرم ساخته است، خدای من در من و با من چیست؟!

آرام وارد حیاط مسجد می شوم، در حیاط مسجد زیر سایه درختان آرامشی است که دلم را با همه ربناهایی که بر لبانم به ترنم نشسته و با همه اشک هایی که استغاثه هایشان را به دلتنگی هایم می آویزند، به طمانینه می خواند، آرام می شوم.

ستون های چوبی و قدیمی مسجد دل از من می رباید با محرابی که در آن لحظه های دلتنگی کبوترانه پر می کشند و نوری که از پنجره های مسجد به صورت مورب می تابد گویی نوری بر درونم تابیده باشد مرا به خودم برمی گرداند.

اذان ظهر با همه هرم گرمایی که در آن بیداد می کند به نمازم می خواند، شوق نیایش بغضی را که در حنجره ام این سو و آن سو می پرد رها می کند، با چند رکعت عشق بر آستان دوست سر می نهم، ناگهان یاد شب قدر دلم را بی قرارتر می کند.

امشب، شب قدر است و دستان من تهی، کوله بارم سنگین و نگاهم شرمگین، همه دیوارهای مسجد همچون پناهی گویی مرا در آغوش گرفته باشند، با خنکایی که در آن جاری است آرامم می کند.

با زیارتی که به آن دست یافتم گویی از همه دلتنگی هایم رها شدم، در محل امن الهی، مسجد قدیمی محل با حیاطی که در آن همه ربناها کبوتر می شوند برای شوق اجابت، خدای من روا مدار از تو غفلت کنم در شبی که آسمان ها و زمین شوق نیایش بر آستانت می نهند و سراخلاص بر دامانت می سپارند.

شب قدر است و دل دلتنگ امن یجیب های این شب، خدای من دستگیر که درمانده و پریشانم با همه شوقی که برای تو در من کبوترانه ... .

 

رقیه غلامی


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید