وقتی به دوران ولادت امام رضا (ع) نگاه میکنیم، میبینیم ولادت ایشان به دلایلی بسیار شبیه به ولادت ابراهیم و موسی ـعلیهماالسلام ـ است، چراکه مادر امام رضا علیه السلام ـ نجمه خاتومـ در دوران بارداری و وضع حمل، مانند مادر ابراهیم و موسی ـعلیهماالسلامـ شرایطشان به گونهای بود که آثاری از وضع حمل در آن بزرگواران دیده نمیشد و در واقع سنگینی آن را احساس نمیکردند، ضمن اینکه فرعون و نمرود در پی به قتل رساندن ابراهیم و موسی ـعلیهماالسلامـ بودند، اما این سؤال مطرح است که به چه علت آثار وضع حمل در آنان آشکار نبوده و یا چه حکمتی در آن نهفته است؟
امام کاظم (ع) دو برادر به نام اسحاق و محمد داشتند، روزی آنها نزد امام
آمدند و گفتند: تو چرا فرزند نداری؟ در حالی که امام رضا (ع) مدت کمی بعد
از شهادت امام صادق علیه السلام به دنیا آمده بودند، امام کاظم (ع) پسری را
صدا زدند ـ امام رضا(ع) ـ و گفتند این پسرم «علی» است، آن دو او را در
آغوش گرفتند و او را میبوسیدند، امام پسر دیگر خود را فراخواندند و همین
طور پنج پسرشان را آوردند، در حالی که برادران امام از این امر آگاهی
نداشتند، حال این سؤال مطرح است که چرا آن دو از این امر آگاه نبودند؟!
برای فهم بهتر این مطلب، وقتی کمی به عقبتر یعنی به دوران جد بزرگوارشان،
امام صادق بر میگردیم، شدت خفقان، تاریکی و خشونت را به وضوح میبینیم.
در زمان امام صادق، فردی به نام منصور دوانقی روی کار بود که بارها سعی
داشت امام صادق را به شهادت برساند که سرانجام هم ایشان را مسموم کرد و
خواستهاش عملی شد. منصور دوانقی به این عمل بی شرمانهاش بسنده نکرد و
درصدد این بود تا جانشین امام (ع) را نیز به قتل برساند، اما سیاست حساب
شدۀ امام صادق، او را از اینکه برای بار دیگر به خواستهاش برسد، بازداشت؛
به عبارت دیگر امام صادق در وصیتنامهشان جهت حفاظت از جان جانشین خویش،
به جای انتخاب یک یا دو نفر، پنج نفر را به عنوان جانشین خود برشمردند، و
در آن خود منصور و والیِ مدینه را مورد وصیت قرار داد تا دیگر بهانهای
برای قتل یا به زندان انداختن فرزندانشان نداشته باشد و نتوانند دست به
چنین عملی بزنند، به گونهای که بسیاری از شاگردان و شیعیان آن حضرت
نمیدانستند که بعد از ایشان باید از چه کسی به عنوان امام پیروی کنند.
«هشام بن سالم» میگوید: بعد از شهادت امام صادق (ع)، مردم در مدینه جمع شده بودند تا بفهمند که جانشین آن حضرت کیست. در میان آنان شایع شده بود که «عبدالله» - یکی از فرزندان امام صادق (ع) - جانشین آن حضرت است. مردم دسته دسته به خانه «عبدالله» میرفتند تا به او تبریک بگویند، من و مؤمن الطاق نیز همراه مردم به خانه عبدالله رفتیم. تصمیم داشتیم او را بیازماییم تا معلوم شود علم امامت در او هست یا خیر. مؤمنالطاق از او چند سؤال پرسید، از جمله: زکات مال چقدر است؟ گفت: در دویست درهم، پنج درهم. پرسیدم: اگر شخصی فقط صد درهم پول داشته باشد، چقدر باید زکات بدهد؟ گفت: دو و نیم درهم باید زکات بدهد. گفتم: قسم به خدا که مرجئه نیز چنین حرفی نمیزنند که تو میزنی، بر ما ثابت شد که او امام نیست. به حالت قهر و اعتراض از خانهاش خارج شدیم و حیران و سرگردان بودیم که چکار کنیم و امام راستین را چگونه و در کجا پیدا کنیم.
در یکی از کوچههای مدینه نشسته بودیم و فکر میکردیم که پیرمردی از دور به من اشاره کرد و مرا نزد خود خواند. بسیار ترسیدیم که مبادا او جاسوس منصور باشد؛ زیرا منصور جاسوسان بسیاری در شهر و در میان مردم قرار داده بود تا اولاً جانشین امام صادق (ع) را شناسایی کنند و ثانیاً شیعیان را تحت نظر داشته باشند، من به مؤمنالطاق گفتم: آن پیرمرد فقط مرا صدا میزند، بنابراین با تو کاری ندارد، پس برخیز و از اینجا دور شو تا اگر بلایی هست، فقط بر سر من بیاید و تو بیجهت گرفتار نشوی. من نزد پیرمرد رفتم. او گفت که وی را دنبال کنم. من پشت سرش میرفتم و جرأت نداشتم سؤالی بپرسم و امیدی به زنده ماندن نداشتم. پس از مدتی کنار خانهای توقف کردیم. کنار درب خادمی ایستاده بود. او مرا به خادم سپرد و رفت. خادم مرا به داخل خانه برد. دیدم حضرت موسی بن جعفر (ع) در اتاقی نشسته است.
سلام کردم و جواب گرفتم. او فرمود: اگر سؤالی داری برای یافتن جواب آن فقط به من مراجعه کن نه به گروههای منحرف و گمراه دیگر. این عبارت را سه بار تکرار فرمود. من قوت قلبی یافتم و پرسیدم: فدایت شوم، آیا امام صادق (ع) دار فانی را وداع گفته است؟ فرمود: بله! پرسیدم: بعد از او چه کسی پیشوا و امام ما خواهد بود؟ فرمود: اگر خداوند بخواهد تو را به راه راست هدایت کند، به هر وسیلهای این کار را انجام خواهد داد. عرض کردم: عبدالله گمان میکند که بعد از پدر شما، جانشین آن حضرت است. فرمود: عبدالله دوست دارد که خداوند عبادت نشود. عرض کردم: آیا شما امام هستید؟ فرمود: نمیتوانم به این سؤال تو پاسخ دهم. با خودم گفتم که سؤال را درست نپرسیدم، لذا مجدداً پرسیدم: آیا کسی بر شما امام است؟ فرمود: نه. عرض کردم: اجازه هست چند سؤال از شما بپرسم همانطور که از پدر گرامی شما میپرسیدم؟ فرمود: بپرس و جواب بشنو، ولی فاش نکن که بیم کشته شدن و مرگ در میان است، من چندین سؤال پرسیدم و او با وقار و طمأنینه به همه آنان پاسخ درست و منطقی داد. فهمیدم که او اقیانوس بیانتهای علوم و معارف الهی است، چنان هیبت و عظمت آن حضرت در دل من جای گرفت که تا آن وقت چنین حالتی به من دست نداده بود. به حضرت گفتم: بسیاری از پیروان شما در حیرت و جستجو هستند و دنبال جانشین پدرتان میگردند. آیا موضوع امامت شما را با آنان در میان بگذارم؟ فرمود: به هر کس که اطمینان داری، اطلاع بده و از آنها پیمان بگیر که این موضوع را برای کسی فاش نکنند که موضوع مرگ و زندگی در میان است. من با امام خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم و این موضوع را به مؤمنالطاق و ابوبصیر و مفضل و سایر یاران امام صادق (ع) اطلاع دادم. آنها نیز به حضور امام شرفیاب شدند و به امامت آن بزرگوار یقین کردند.
با توجه سبُکی حمل امام رضا (ع)، عدم آگاهی برادران امام کاظم (ع) از ولادت ایشان، دوران سخت و ظالمانۀ امام صادق (ع)، نحوۀ وصیت ایشان و شرایط سیاسی و اجتماعی آن زمان، در مییابیم که جان امام رضا در خطر بوده است و دشمنان قصد ترور ایشان را داشتند، بنابراین امام رضا مدتی از عمر شریفشان را در خفا سپری کردند، این مهم یک بار دیگر هم اتفاق افتاده است و آن در زمان ولادت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است.