«بسمه تعالی»
ساعت 4 صبح:
قرارمان 4 صبح بود امّا خبری از برادر کهندل نشد ساعت 4:07 زنگ زدم پاسخگو نبود و این علامتی آشکار بود برای خواب ماندن وی ... حرکت کردم تا آنکه 4:10 خودش زنگ زد و بالاخره 4:20 آمد. علیرضا تقوی هم که دقایقی زیر پل تقاطع امام علی (علیه السلام) و دماوند معطل شده بود سوار کردیم و بالاخره 4:30 صبح حرکت کاروان 3 نفره مان به سوی همدان آغاز شد من (معاون روابط عمومی بسیج)، کهندل (مدیر اطلاع رسانی روابط عمومی) و تقوی (عکاس خبرگزاری بسیج) ... شما هم اگر در این سفرنامه ما را همراهی می کنید بسم الله !
ساعت 8 صبح :
نماز صبح را خوانده و با ولخرجی برادر کهندل دو الویه و یک بسته نان لواش البته با چایی که فلاکس آن، جهیزیه ی من بود صبحانه را داخل ماشین خوردیم. اگر برادران عزیز راهور، مرا که راننده مجرب این سفر بودم به بی قانونی جریمه نکنند باید اعتراف کنم که آقا هادی (کهندل) لقمه را با دست تمیز (!) خود درست کرده و من نیز در حال رانندگی نوش جان می کردم.
قبل از همدان مسیرمان را به سمت «کبودر آهنگ» تغییر دادیم و از آنجا هم به سوی «گل تپه»؛ سپس دوراهی غار علیصدر را به سمت چپ حدود 20 کیلومتری رفتیم تا به «قهرود سفلی» رسیدیم. اگر اشتباه نکنم از آنجا تنها 50 کیلومتر تا بیجار کردستان راه مانده بود و این حکایت از آن داشت که 70 کیلومتری هم از همدان گذشته بودیم.
درست 8:07 دقیقه وارد روستا شده و 8:15 دقیقه هم داخل مدرسه شبانه روزی شدیم که جهادگران گروه «منتظران مصلح» از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران آنجا بودند.

ساعت 8:45 :
حیات بزرگ مدرسه ولوله بود کمیته به کمیته خواهران و برادران جهادگر آماده شده و هر کمیته پذیرایی خود را که یک کیک و آب میوه ی ناقابل بود تحویل گرفته و سوار بر خودرو به سمت روستای محل فعالیت خود حرکت می کرد. از کمیته ی پزشکی و دندانپزشکی که در روستاهای مختلف، خدمات مختلف تخصصی را عرضه می کردند تا متخصصینی که منزل به منزل وارد خانه ها شده تا هیچ یک نفری از روستاییان را هم از پیشگیری و درمان جا نیندازند. و یا کمیته عمرانی که دانشجویان رشته های مختلف پزشکی و پیرا پزشکی همگی مشغول تعمیرات منزل و ساخت سرویس بهداشتی بودند حتّی حاج آقا محمدی چهره ی آشنای کودکان و نوجوانان، روحانی جوانی که زینت بخش برنامه های عمو پورنگ شده و در کنار شور عمو، شعور و معرفت را هم به بچه ها منتقل می کند؛ او نیز آمده بود روستا تا از روح جهاد و ایثار جهادگران، جان تازه ای بگیرد.

ساعت 11:20:
پس از بازدید از عرصه های مختلف، گپ و گفتی داشتیم با افرادی متفاوت در اردو که قرار بود کاری هنری را برای اولین بار رقم بزنند.
یک ماه قبل بود که اردوی جبهه جهادی منتظران خورشید پایان پذیرفته و خبرنگار صدا و سیما گزارشی از این اردوی کامل آماده کرده بود. گویا گزارش در مرحله ی تدوین بوده است که یکی از کارگردانان مستند واحد خبر رسانه ملی آنرا دیده و شیفته ی اردوی جهادی شده بود. وی فی الفور طرح اولین مستند خبری و گزارشی معاونت خبر صدا و سیما را از این اردوها آماده و تقدیم معاون خبر می نماید و این معاون عزیز نیز در کمتر از 24 ساعت موافقت خویش را اعلام می کند این طرح، مرا 7صبح 5شنبه به رسانه ملی می کشاند تا نحوه ی عملیاتی کردن آنرا با مدیر مربوط و کارگردان بررسی کنیم ... که بالاخره به حضور گروه مستند در این اردو انجامید که اصلی ترین بهانه ی این سفر چند ساعته نیز ، خداقوت و سرکشی از این گروه رسانه ای بود. به هرحال ساعت 11و20 دقیقه گروه منتظران صلح را به مقصد تهران ترک کردیم و ساعت 14و30 دقیقه نماز ظهر و عصرمان را در معاونت روابط عمومی خوانده و پس از صرف ناهار حرکت کردیم.

ساعت 15:40 دقیقه:
ساعت 15:30 با سردار غلامی- مسئول سازمان بسیج سازندگی- قرار داشتیم برای عزیمت به اردوی جهادی متفاوتی در فیروزکوه که ایشان هم 10 دقیقه ای تأخیر نمود البته طبق معمول به دلیل جلسات مکرّر و پشت سر هم. جلساتی که گاه مدیران ما را مسخّر خود می کند و اوقات اداری را پشت سر هم پر می کند البه با شناخت 5 ساله ام از حاج نعمان (غلامی) یقین دارم که او اهل پشت میز نشینی و اداره سازمان متبوعش از پایتخت نبوده و از این استان به آن استان در حال سرکشی از رده های زیر مجموعه و به قول خودش «خدا قوت» به آنان است.
حاج نعمان با همان چهره ی خاکی و شلوار و پیراهن ساده اش آمد و البته با محاسن بلندی که جذابیت چهره ی این مرد خدا را بیشتر نموده است.
این بار مقصدمان روستای آرو بود از توابع شهرستان فیروزکوه
ساعت 17:05:
وارد روستای ییلاقی آرو شدیم با 320 خانوار و قریب به 1200 نفر جمعیت ساکن. روستایی زیبا و خوش آب و هوا که درختان سر به فلک کشیده ی گردو در کوچه پس کوچه های آن، سایه ای مستمر برسر رهگذران ایجاد کرده بود.

در این روستا امّا جهادگرانی متفاوت حضور داشتند 15 جهادگر که همگی متخصصین IT بودند از 2 دکترای فناوری اطلاعات تا 6 کارشناس ارشد و 7 کارشناس این رشته که خدمات ارزنده شان در زیر ساخت های فنی و برنامه نویسی شبکه های تخصصی در سراسر کشور عیان است و اینک آنها را نه در کنار سرورها و رایانه ها و ... که بیل و فرغون به دست مشاهده می کردم. دستانی که در نهایت موس را لمس کرده بود اینک آمده بودند برای یک پیرزن روستایی که فرزندی معلول داشت اتاقی را بسازند و دیوار خراب او را بازسازی کنند که خدا میداند در آن ساعتی که در محضرشان بودم آن پیرزن چگونه مانند یک مادر پیر، گرد جهادگران می چرخید و دایما آب و چای می آورد تا خستگی ظاهری آنان را برطرف کند.

آن سوی دیگر روستا نیز باز قصّه ی پیرزنی دیگر که تنهای تنها بود لذا عاجز بود از تعمیر دیوار منزل و حیاطش؛ و در آن منطقه ییلاقی، دیوار خراب یعنی خانه ای که با کوچکترین بارانی مملوّ از آب می شد و برای او باران یعنی خراب شدن منزل و از بین رفتن وسایل زندگی. امّا این مادر پیر نیز چند روزی بود که حتّی خودش نیز شاهد لبخندهایی بود که مدتی از چهره ی او رخت بر بسته بودند و حضور و خدمت جهادگران، جان دوباره ای به حیات او بخشیده بودند و شاید بزرگترین آرزوی او را محقق کرده بودند.

خدمت جهادگران در این روستا، درخواست های مردم را برای رسیدگی به سایر خانوارها افزایش داده بود و سردار دینی- معاون فناوری اطلاعات و ارتباطات بسیج- که به قول خودش خادم این گروه جهادی بود به شایستگی نیازمندان را شناسایی و آنان را راهنمایی می کرد. آن پیرمرد و پیرزنی که فرزند جوانی داشت را انگیزه می بخشید تا آستین همّت را بالا زده و خود به صحنه بیایند چرا که اولویت برای آنانی است که تنها هستند، نیازمندانی که از سویی چشم شان به درگاه الهی است و از سوی دیگر به درب خانه که آیا جهادگری می رسد که درخواست آنان را لبیک گوید؟!

آری خوشا بر من و شما که زیست مان در حکومت علوی نهاده شد حاکمیتی که راهبرش به تأسی از امیرالمؤمنین علیه السلام پس از 1400 سال، هنوز فرش زیر پایش گلیم و زیلویی ساده است که ساعتی نشستن روی آن «مرد»
می خواهد که پایش درد نگیرد. رهبری که حیاتش در اوج سادگی و بی آلایشی است و حتی خانواده و فرزندانش نیز از زخارف دنیا دور هستند.
زهی سعادت نصیب من و شماست که در این دنیای دنیّ که جوانان اروپایی و آمریکایی در پی هوای شیطانی و هوس خیالی در حال پرسه زدن های باطل هستند؛ چشمان ما روز و شب به تمثال هزاران نوجوان و جوان زیبا صورت و پاک سیرتی است که پیشوند مشترک نام همه شان «شهید» است و باز هم شکر و سپاس حضرت دوست جلت عظمته را که در این وانفسای روزگار که فرزند آقای خاص را به دلیل افساد مالی وامنیتی و ... به اوین می برند خیل عظیمی از کاروان همان نوجوانان و جوانان از جنس نسل سومی و چهارمی این انقلاب، در اوج تخصص و تحصیل در مقاطع مختلف دانشگاهی، در بحبوبه ی اشتغال روز مره و عناوین و پست های مدیریتی در نهادها و ادارات و شرکت های دولتی و خصوصی و در اوان حیات مشترک و آغاز پیوند آسمانی؛ لباس خاکی خدمت رسانی را برتن نموده و با شعار «همه با هم بسیج سازندگی» به دورترین مناطق و روستاها عزیمت می کنند و تمام آنچه در این سالها آموخته اند در طبق عشق و اخلاص به مردان غیرتمند و زنان پاکدامن روستایی هدیه می کنند ... خدایا ترا بر این همه نعمت شکر

ساعت 23:
ما که به قول برخی دوستان طی الارض کرده و این روز جهادی را سپری کرده بودیم حقیقتاً آنقدر محو خدمات خالصانه جهادگران و مرام جاذب روستاییان بودیم که خستگی برای مان معنا و مفهومی نداشت پس چمدان سفر را همانگونه نگاه داشته و روز بعد نیز عازم اردبیل شدیم تا صفای مان را با جوانان عاشق آن سرزمین مقدس دوصد چندان نماییم. سلام بر بسیجیان و درود بر جهادگران
قلمی فرسوده از اسماعیل احمدی