داشتم برای خودم زندگی میکردم که حاجی زنگ زد بیا مسجد. منم رفتم
قرارشد سیم کشی وبرق مسجدو دست بگیرم. البته باکمک داود
شروع کردم به متر کردنو علامت گذاری
بعدشم باهیلتی افتادم به جون درودیوار
ازکارکه خسته میشدیم آقارضاازشهدا میگفت ومانیرو میگرفتیم. راستی شهدا چقدرباحال بودن
بااین بزنم تو مخت. این همون نردبونیه که بچه ها برای زدن بنرهای شهادتم کلی ازش استفاده کردن
یهویی دلم هوای رفتن کردو کارا ی مسجدو نصفه نیمه ول کردم ورفتم حرم بی بی
اونجا پام شکست بهم گفتن باید برگردی. منم گفتم این پاقراره بره زیرخاک چه فرق میکنه
جاتون خالی. اونجا دمار ازروزگار داعشیها درآوردم
به حاجی قول داده بودم زود بیام کارارو تموم کنم. شب قبل ازاین که بیارنم تلفنی باهاش صحبت کردم. گفتم که زود میام واومدم
ایناها اینم من. دیدید بدقولی نکردم
دمتون گرم خوب هوامو داشتید
ایناهم همرزمهامن. پدرشونو درآورده بودم. ازدستم راحت شدن
اینجاهم خونه جدیدمه. یادتون نره بهم سر بزنید
دعامیکنم شماهم شهید شید خیلی حال میده
این دوتافسلقی هم بچه هام هستند. اگه نگفتم هواشونو داشته باشید چون
به خداسپردمشون ولی دوست دارم دوتا طلبه ولایتی بشن. خودمم هواشونو دارم