
اشاره: عملیاتهای کربلای چهار، پنج و هشت بخشی از تاریخ پرعظمت هشت سال دفاع
مقدس است که از دیماه سال 1365 آغاز و تا اوایل بهار سال بعدش ادامه یافت.
بدین منظور و برای ارج نهادن به رشادتهای رزمندگان فعال در آن ایام مزاحم جناب آقای علیرضا سعدی شدیم تا از خاطرات آن ایام برایمان بگویند.
*
از دوستان انجمن ادبی «بزم سخن» بود و گه گاه شعر هم می سرود. سه شنبه ها منزل
شخصی استاد نظمی، همدیگر را میدیدیم. مدّتی از احوال هم بی اطلاع بودیم تا اینکه
برای ضبط خاطرات سال های دفاع و حماسه او را به من معرّفی کردند.
آن رفیق روزهای انجمن ادبی، دیگر مانند گذشته ها نبود... ترکش های سالیان دور با وی سر صحبت را باز کرده بودند. با صدایی گرفته و آرام در ابتدا از رعب آورترین لحظات زندگی و سخت ترین مجروحیتش گفت و اینکه چگونه مرگ را با تمام وجود احساس کرده بود. در باورم نمی گنجید دوست شاعرم را ترکش ها اینقدر دوست داشته باشند! خاطرات خود و حماسه همرزمانش را با یک بیت شعر ادامه داد:
هنوز راه همان است و مرد بسیار است
اگـرچه شکوه نداریم، درد بسیار است
==================================
یکم آبان 1345 در خیابان مفتّح (انبار سردار) تبریز متولّد شدم و دوره ابتدایی را در مدرسه اوحدی مراغه ای و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید حقیقی(اروند رود) گذراندم. از مسجد محله مان پایم به جبهه باز شد؛ قبلا دو بار اقدام کرده بودم ولی به خاطر سنّ پایینم از اعزامم ممانعت به عمل آورده بودند. تا دوم راهنمایی درس خوانده بودم و بعد از مدّت ها بالاخره توانستم به جبهه اعزام شوم. پس از مراحل اولیه و آموزش و تقسیم بندی، اولین حضورم در منطقه جنگی قبل از عملیات بدر بود. دو ماه مانده به عملیات در منطقه جنوب مستقر شدیم و جمعی گردان علیاکبر شدم. همه بچه محل ها و دوستان تبریز در این گردان یکجا بودیم.
بدر، عملیات عجیبی بود؛ دو روز راهپیمایی کردیم و دو روز هم بیشتر در خطّ مقدم مانده بودیم. بعد از اینکه خطّ عراقی ها شکسته شد، شبانه ما را با قایق از هور عبور دادند و رسیدیم به خشکی. تا نزدیکی یک جاده آسفالت رفتیم و داخل کانال سنگر گرفتیم. رودخانه دجله سمت چپ مان بود. عراق برای باز پس گرفتن آن قسمت ها پشت سر هم پاتک میزد. بعداً به ما گفتند از محلی که باید استقرار می یافتیم هم جلوتر رفته بودیم. جمع بچه ها را خوب یادم است. از بچه های دسته رحیم امینی، سید احمد اکرامیان و مقصود نعلبندی کنار هم بودیم. شب اول، دو سرباز عراقی اسیر کردیم. در آن شرایط اسیر گرفتن صلاح نبود و به ما گفته بودند که اسیر نگیریم یا ترتیبشان را بدهیم ولی ما دست و پایشان را بسته و آنها را پیش خودمان نگهداشتیم و روز بعد در موقعیت مناسبی فرستادیم سمت خطّ خودی. قرار بود تیپ قمر به ما الحاق شود ولی آنها دیر آمدند چون در همان زمان تأخیر تیپ قمر، عراقی ها یک حمله حسابی کردند و رحیم امینی آنجا شهید شد. علیرضا جبلّی، معاون گردان و چند تن از دیگر دوستان هم شهید شدند. آقای بازگشا هم مجروح شد. سیداحمد اکرامیان و من از لحاظ جثّه کوچک بودیم و مقصود نعلبندی کمی از ما درشتتر بود. یک دوشکا داشتیم که آوردیم روی سینه کانال مستقر کرده و پایههایش را با گونی محکم کردیم. لگد دوشکا، سیداحمد را مثل برگ درخت تکان میداد و من مجبوراً پاهایش را گرفته بودم که زمین نخورد! بچههای سر پا، به تعداد انگشتان دست میشدند ولی آنقدر مقاومت کردیم تا نیروهای تیپ قمر رسیدند و تعداد رزمنده ها و نیرویشان بیشتر شد و عراقی ها دیگر کوتاه آمدند و دست از سرمان برداشتند. شاید در عرض دو روز، هشت پاتک عراق را دفع کرده بودیم.
بعد از چهار روز با سر و وضعی کثیف و خسته برگشتیم عقبه خودی. بچههای لشکر عاشورا سنگ تمام گذاشته بودند علی الخصوص با تجهیزات نه چندان کامل، آنهم مقابل فشار پاتکهای متوالی دشمن. از بچه های گردان علیاکبر هم هر کسی پوتیناش را در می آورد دیگر پایش نمیشد! در اهواز برای شهادت آقامهدی باکری مجلس عزاداری گرفته بودند. وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم با خودم گفتم آقامهدی حتماً از ما راضی است چون ما جانانه جنگیدیم و حتّی یک لحظه هم از مرگ نترسیدیم... .
برای مدّتی برگشتم تبریز و سال 1364 را یکسره در گردان حضرت ابوالفضل سپری کردم. چند باری مرخصی گرفتم و روزها گذشت تا زمزمه های عملیاتی بزرگ در منطقه جنوب شروع شد. فرمانده گروهانمان در والفجر 8 حاج قلی یوسف پور [معروف به قلی قیساوا] بود. یکی دو روز بعد از شکسته شدن خط، ما را به محلی در کنار یک اتوبان فرستادند که نیروها از هر دو طرف پیشروی کرده بودند ولی آن نقطه هنوز مقاومت می کرد. در خاطرم است مسئولیت منطقه با آقای سیداژدر مولایی بود؛ میخواستند رزمنده ها روی جاده اصلی تسلّط کامل داشته باشند. بچه ها تلاش میکردند گاز انبری مقاومت آن نقطه را خاموش کنند ولی نتوانسته بودند. مأموریتمان در هم شکستن مقاومت آن نقطه بود ولی هر کسی جلو می رفت شهید میشد. شب را به اجبار نزدیک محل مورد نظر سپری کردیم. صبح که شد با علی شریفی و صمد موثّقی(بعداً شهید شد) دو بیسیم سالم پیدا کردیم. کد لشکر عاشورا را می دانستیم؛ رفتیم روی فرکانس فرماندهی لشکر و من خودم را جای آقا سید اژدر گذاشتم و گفتم: «ما داریم میریم سمت خاکانداز! به بچه های 25 کربلا بگین به سمت ما تخمه نشکنن!» امین آقا [فرمانده لشکر] از پشت بیسیم داد زد که: «سید! تو اونجا چیکار میکنی!؟ مگه نگفته بودم که نری جلو...». سیداژدر هم جواب داد: «آقا اون سید قلابیه! اون، من نیستم! من این طرفم». حدوداً هفت هشت نفر از بچه های لشکر 25 کربلا هم به کمکمان آمدند و رفتیم سمت نقطه مورد نظر. چند تا عراقی بیشتر نمانده بودند و به هر نحوی بود ترتیبشان را دادیم. تمام منطقه پر از جنازه های هر دو طرف بود. اکثر بچه هایی را که پیش از ما برای تصرّف محل، پیشروی کرده و شهید شده و روی زمین افتاده بودند، میشناختم: مجید سروری، توکّل محمدزاده، سیدرضا گلولیان... جنازه شهدا را حین بازگشت با کمک داود کاظمی نسب، حسن میکائیلی، علی شریفی و صمد موثّقی آوردیم خط خودی. عراقی ها عقبنشینی کرده و زخمی هایشان را نبرده بودند؛ آنهایی هم که مانده بودند دیدند، جانشان کف دستشان است، تا آخرین گلوله ای که داشتند مقاومت کرده بودند.
رسیدیم کنار اتوبان. آقا سید اژدر داد و فریادکنان آمد و گفت: «کی به شما گفته سرِ خود عمل کنین؟ وقتی برگشتیم میگم از گردان بیرونتون کنن! آدم باید مطیع فرماندهش باشه...». شلوغی و شیطنت ایّام جوانی را با خودمان جبهه هم آورده بودیم! وقتی برگشتیم دیگر پیگیر ماجرا نشدند چون همان شب، فرمانده گروهانمان (حاج قلی) مجروح شد؛ گلوله به صورتش خورده بود.
اولین مجروحیتم را سال 1365 در بمباران هوایی لشکر عاشورا تجربه کردم. خیلی از بچه های گردان ابوالفضل شهید شدند. هواپیما که شیرجه رفت و بمب هایش را ریخت، دیگر هیچ چیزی را نمیشد تشخیص داد؛ انگار کسوف شده بود. کم کم متوجّه شدم روی زمین افتادهام و همهجا را گرد و خاک غلیظ فرا گرفته. اولین صدایی که شنیدم صدای بیوکآقا افروز بود؛ دستش را روی من کشید و پشت سر هم می گفت: «ای وای! الله اکبر! الله اکبر! منم اینجام داداش، منم زخمی شدم...». ترکش های بمب خوشهای به همه جای بدنم خورده بود. بعد از آن هم فقط یک لحظه چشمم را باز کردم و دیدم جلوی دژبانی لشکر داخل آمبولانسی هستم. در بیمارستانِ نکویی قم بستری شدم. از قرار معلوم، ترکش به چشم و کمر و پاهایم خورده بود.
حالم که خوب شد خودم را به کربلای 5 رساندم. موقّتاً جمعی گروهان یکمِ گردان بقیهالله شدم. از همرزمانم آقایان حسین جدیری(شهید شد) و آقای چمنی و رضا روستایی در خاطرم مانده. شلوغی و شیطنت ایّام جوانی، اینبار برایم گران تمام شد! اولین روز شکسته شدن خط بعثی ها با یکی از نیروها از کانال خودی بیرون آمدیم و یک موتور سالم عراقی پیدا کرده شروع کردیم به سیر و سیاحت منطقه! چند دقیقه ای از سواریمان نگذشته بود که باز هم فقط یک لحظه احساس کردم زمین خوردم. موتور را من میراندم. خمپارهای که چند متریمان اصابت کرده بود هر دویمان را از روی موتور پرت کرد و تمام ترکشه ای ریز به بدن رزمندهای خورد که پشت من نشسته بود. وقتی از حالت موج گرفتگی بیرون آمدم، دوستم با همان جراحات شهید شده بود. ترکش بزرگی هم بالای زانوی مرا برده بود. خواستم با چفیه پایم را ببندم، چفیه داخل زخم فرو رفت. یکی از کفش های کتانیام را درآوردم و از وسط تا کردم و لای چفیه پیچیدم و دوباره زخم را بستم تا اینکه خونریزی موقّتاً قطع شد. سهم من از عملیات کربلای 5 همین مجروحیت بود. یکی دو ماه در بیمارستان شهدای تبریز بستری شدم. با حاج غفّار رستمی و علی چرتاب هماتاق بودم.
کربلای 8 دنباله عملیات کربلای 5 بود. فروردین ماه 1366 وضعم که بهتر شد خودم را به جبهه جنوب رساندم. جمعی گردان امام سجاد(ع) شدم که تازه تشکیل یافته بود و مأموریت حفظ خطّ شلمچه را داشت. من جزو نیروهای گردان حضرت ابوالفضل بودم امّا گردان ابوالفضل بعد از کربلای 5 کاملاً از هم گسیخته شده بود که من رفتم گردان امامسجاد. حدوداً یک هفته ای در شلمچه مستقر شده بودیم و خطّ پدافندیمان جلوتر بود. پاتک های عراق شروع شده بود و قرار شد یک تیم شناسایی انتخاب شود تا بروند اطراف خطّ پدافندی. چون قبل از آغاز پاتک ها، شناسایی و اطلاع رسانی ما ضروری می نمود. یک روز خبر آوردند محمد قنبرلویی، مسئول محور لشکر شهید شده؛ اکثر اوقات در خطّ پدافندی میماند و کمتر عقب می آمد. فرمانده خبرهای اهل شهرستان خوی بود و طبق گفته ها یک ترکش کوچک به سرش اصابت کرده و شهیدش کرده بود. هماهنگ شدیم که فعلاً شهادت قنبرلویی را به بچه های دیگر نگوییم. همان شب برای شناسایی آماده شدیم. اگر اشتباه نکنم پنج نفر بودیم. آنجا هم کانال های مخصوصی وجود داشت که نفر رو بودند. در طول کانال هم با عراقی ها همسایه بودیم و هر کس سرش را بلند میکرد تا منطقه را دید بزند با تیر مستقیم میزدند. به انتهای کانال اول رسیده بودیم که متوجّه شدیم عراقی ها هم جلو کشیدهاند. در یک لحظه ما را دیدند و سر و صدایشان بلند شد. پیچیدیم پشت یک سنگر کمین دسته جمعی و منتظر ماندیم تا در فرصتی مناسب دشمن را دور بزنیم. فاصله مان آنقدر نزدیک بود که چند تا نارنجک به طرفمان پرتاب کردند. ترکش نارنجک بچه ها را زمین گیر کرد و فقط من و عادل علیزاده سرِ پا بودیم. عادل گفت: «من از روی خاکریز غلت میزنم و سرشونو گرم میکنم، تو هم دورشون بزن.» من گفتم: «صلاح نیس؛ ممکنه تعدادشون زیاد باشه و همهمون گیر بیفتیم. بذار خودشون بیان جلوتر بعدش با نارنجک غافلگیرشون میکنیم.» چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود که صدای مهیبی بلند شد. سنگر را با خمپاره60 زدند...
سنگر، آوار شده بود روی ما. وقتی به هوش آمدم شروع کردم به حرکت دادن آرامِ دست و پایم. همه جایم مثل تخته خشک شده بود. خون، لباسهایم را مثل چوب خشک کرده بود. وضعیت سر و صورتم را بررسی کردم. یک کلاه پشمی داشتم که اکثر اوقات سرم می کردم؛ موج ترکش از وسط پارهاش کرده بود ولی سرم ظاهراً که جراحتی نداشت اما با دیدن کلاه در آن وضعیت و خوف تاریکی شب با خودم گفتم دیگر کارم تمام است. شهادتین را گفتم و چشمانم را بستم. مدّتی که گذشت احساس کردم آن ضعف لحظات ابتدایی مجروحیت کمتر شده و نای بلند شدن را دارم. ترکش به صورت و گردن و دست و پایم خورده بود اما جانم هنوز پابند این دنیا بود. بلند شدم و با وجود اینکه چشمانم از شدّت درد باز نمی شدند در تاریکی نیم نگاهی به بچه ها کردم؛ عادل شهید شده بود و یکی دیگر از بچه ها نفس های آخرش را می کشید. حالتی شبیه معجزه بود که بعد از آن انفجار دهشتناک، هنوز زنده مانده بودم. هم صدای عراقی ها میآمد و هم صدای ناله بچه ها. خودم را روی زمین کشیدم تا به ورودی کانال رسیدم، بعد تلوتلو خوران مسیری را که آمده بودیم برگشتم. حالا مگر این کانال تمام میشد!؟ انگار طولانیترین مسیر زندگیام را آن شب در کانال طی کردم. وقتی حس کردم به نیروهای خودی رسیدم، گلویم را با دست گرفتم و فریاد زدم. آنها هم ابتدا به سمت من تیراندازی کردند و به هر مصیبتی بود گفتم که من ایرانیام و برای شناسایی جلو رفته بودیم. باورشان نمیشد چون من یک روز بعد برگشته بودم! فردای شبی که ما مجروح شدیم، عراقیها پاتک زده و رزمنده ها کمی عقبتر کشیده بودند. بیهوشی و خواب آلودگی باعث شده بود تا من یک شبانهروز به همان وضع بمانم و فکر کنم که فقط چند ساعتی از انفجار سنگر کمین گذشته. پزشکانی هم که معاینه ام می کردند متعجّب مانده بودند. با هواپیما منتقل شدم تبریز و باز هم در بیمارستان شهدا بستری شدم. موهای سرم طوری به هم چسبیده بود که سر و صورتم را با تیغ اصلاح کردند بعد ترکش ها را درآوردند. هم از کربلای 5 بیبهره ماندم، هم از کربلای 8. شهادت مظلومانه بچه ها در آن شب برایم خیلی سخت بود.
روبروی یکی از کانالها هم عراقی ها داخل دو ردیف بشکه، دو تیربار گذاشته بودند و از داخل بشکه بالایی گلوله رسام شلیک می کردند و از پایین هم تیر جنگی. هر کسی میخواست از ورودی کانال به ورودی کانال روبرو بدود با دیدن گلوله های رسام خیال می کرد که خطری نیست و با خمشدن و دویدن، گلوله ها از بالای سرش خواهند گذشت اما همین که کسی میخواست رد شود با تیربار بشکه پایینی شهید میشد. هم جنازه ها و زخمی های عراقی ها روی زمین مانده بود، هم جنازه شهدا و زخمی های ما. هیچکس نمی توانست جلو برود و کاری بکند.
چند ماهی گذشت تا دوباره برگشتم جبهه جنوب. چون گردان خاصی نداشتم، آواره شده بودم و هر روز به جایی می رفتم. در بیت المقدس 2 هم حضور نداشتم. بعد مجروحیت آخر از لحاظ جسمی توانایی مبارزه در کوهستان را در خودم نمیدیدم.
راوی: علیرضا سعدی، از رزمندگان لشکر عاشورا در دوران دفاع مقدس
مصاحبه و نگارش: منوچهر نظمی تبار