۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
22:16
کد خبر : 8646233
۱۱:۰۵

۱۳۹۴/۱۲/۱۵
دلنوشته؛

خوشحال بودم که دعوت شهدا را رد نکردم

 مشکلات خانواده از یک طرف و بی قراری پسرم از طرف دیگر مرا مجبور می کرد تا بهانه ای داشته باشم برای نرفتن با کاروان راهیان نور شمالغرب.

چند ساعت بیشتر به اعزام نمانده بود، پشت کامپیوتر نشسته بودم و اخبار سایت ها را رصد می کردم در حال جستجوی مطالب تو اینترنت بودم که عکس شهیدی نظر مرا جلب کرد نمی دانم چطور شد که یاد جمله يكي از راویان تو شلمچه افتادم؛ «شما با پای خودتان به این مناطق نیامده اید بلکه شما را انتخاب کرده اند کارت دعوت فرستاده اند».

گوشی تلفن را برداشتم و ....، به محل اعزام که رسیدیم اتوبوس ها آماده حرکت بودند، دانش آموزان هر کدام با پوشش های مختلف سوار اتوبوس می شدند و خانواده ها آن ها را بدرقه می کردند، یاد اعزام های زمان جنگ افتادم که تو فیلم ها دیده بودم واقعا چقدر عجیب است زمانی رزمندگان بدرقه می شدند و حال نسل جدید به پاس رشادت های آن ها اعزام می شوند برای زیارت آن ها.

راه افتادیم فاصله زیادی تا ارومیه نبود حدود ساعت پنج و سی دقیقه بعد از ظهر رسیدیم تپه شهدا، چه جایی، واقعا گوشه ای از بهشت، با فضاسازی زیبای آن جا همه چیز آماده بود برای مراسمی به یاد ماندنی، دانش آموزان کنار مزار شهدای گمنام که رسیدند همچون خواهرانی که برادرشان را پیدا کرده باشند خود را روی قبور آن ها انداختند یک لحظه یاد اربعین مولا ابا عبدالله افتادم دلم شکست، اشکم جاری شد یاد بردار شهیدم افتادم که مفقود الاثر است، در دلم گفتم؛ داداش آن لحظه چقدر سخت بوده برای تو که تیر خوردی و موقع جان دادن ما کنارت نبودیم، دیگه جلوی اشکهایم را نتوانستم بگیرم فقط منتظر بودم اطراف مزار شهدا خلوت شود و یک دل سیر گریه کنم.

انگار دعایم مستجاب شده بود، دانش آموزان دعوت شدند برای مراسمی که به پاس رشادت های دلیر مردان در این مناطق برگزار می شد، همه رفتند جز چند نفر، کنار قبر شهیدی رفتم کنارش که نشستم دیگر خودم را نتوانستم کنترل کنم روی قبرش افتادم و با قطرات اشک هایم، قبرش را شستشو دادم.

دلم خیلی گرفته بود از همه چیز، از زمانه، کارهایم، وضعم و ..... متوسل شدم، آخر شنیده بودم شهدای گمنام این تپه(تپه شهدا) حاجت می دهند و هیچ کس را دست خالی نمی فرستند سبک شده بودم، انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود خیلی خوشحال بودم که دعوت شهدا را رد نکرده بودم.

کم کم هوا تاریک شد، نماز را روی همان تپه شهدا که وجب به وجب آن آغشته به خون شهداست خواندیم و راه افتادیم، حال و هوای اتوبوس هم عوض شده بود از اینکه زود قضاوت کرده بودم ناراحت بودم.

چند دقیقه بیشتر طی مسیر نکرده بودیم که در محلی برای صرف شام پیاده شدیم لذت معنوی این سفر موجب شده بود که کم و کاستی های پذیرایی زیاد به چشم نیاید، آن روز گذشت.

فردای آن روز با صدای اذان بیدار شدیم، صدای راوی که برای بچه ها صحبت می کرد شنیده می شد؛ جا جای این تپه محل شهادت است و به خون رزمندگانی آغشته است که از جای جای ایران برای دفاع از نوامیس ملت بزرگ ایران جان خود را در طبق اخلاص نهادند، شهدایی که مظلومانه جان داده اند و هنوز که هنوز است مظلومیت آن ها مشهود است، داعش که شما امروز از جنایت های آن ها می شنوید در زمان جنگ هم بود، جانیانی که با بدترین شکل جوانان این مرز و بوم را به شهادت می رساندند، امنیتی که در این منطقه می بینید به برکت خون آن دلیر مردان است .

یاد جمله آن راننده با وجدان افتادم که می گفت: واقعا اگر امنیت نباشد انسان میلیاردها تومان پول هم داشته باشد ارزشی ندارد، واقعا چطور می خواهیم جواب این خون ها را بدهیم، فردی که از این امنیت به خون و نوایی رسیده و آقازاده ای برای خودش شده چطور می تواند به این خون ها خیانت کند.

مسئولی که ارتباط با آمریکا را در سر می پرواند چطور می تواند جواب این استقلال و امنیت که با دادن جان و خون بدست آمده را بدهد، ای کاش این راهیان نور برای مسئولان اجباری می شد تا آن ها نیز مثل دانش آموزان بدون تشریفات و به شکل ساده به این مناطق سفر می کردند تا ... .

گرچه برخي از آن ها اصلا شهدا را نمی شناسند و نمی دانند شهید و شهادت یعنی چه!!!

شهدایی که جلوی مراسم عروسی کوموله قربانی شدند یا شهیدی که سرش را با درب حلبی روغن جدا کردند و یا آن شهیدی که داخل آب جوش و ........ این ها گوشه هایی از جنایات علیه جوانان رشید این مرزو بوم است که قلم یارای نوشتن و لغزدین بر روی کاغذ را ندارد.

راوی که نشست پرسیدم در این مدتی که روایت می کنید قضایای خاصی برایتان اتفاق افتاده؟ گفت: خیلی، در این سفر ها چیز هایی عجیبی دیدم که خیلی ها که می شنوند باور نمی کنند و ... .

ابراهیم فاطمی راد


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید