حتی یک بار ندیدم به نیرویی بگوید: «برو!» همیشه خودش جلو میرفت و به بقیه میگفت: «بیایید!»
در تنبیه هم همین طور بود؛ اگر به کسی میگفت سینه خیز برو، خودش زودتر از
او سینهخیز میرفت و او را دنبال خودش میکشاند! میگفت: «دوست ندارم
وقتی نیرویی رو تنبیه میکنم، جلوی بقیه احساس سرشکستگی کند؛ موقعی که
ببیند من فرمانده هم دارم با او همراهی میکنم، خیلی راحتتر با مساله کنار
مییاد و میفهمد که این تنبیه به صلاح خودش است.»
توی جبهه هم همین طور بود، هیچ وقت نمیگفت بروید، همیشه میگفت: «بیایید!»
کتاب ساکنان ملک اعظم3، صص 30و32