
بانو! من جا ماندم از میان این همه عاشق که عاشقانه دلتنگی هایشان را توشه راه کرده اند تا صبوری ات را پاس دارند، من جا مانده ام با همه دلتنگی ها و غربتم، با همه اندوهی که بر شانه هایم سنگینی می کند.
زینب! چه قدر سخت است حس لحظه هایی که عباس از دست هایش، دست برداشت و دختران معصوم کربلا، با اشکی که در چشمان منتظر و ملتهبشان حلقه می بست و جاری می شد نه تنها لب های تشنه خود، که کربلا را سیراب می کرد.
بانو می خواهم با شما به درددل بنشینم و از لحظه هایی بگویم که یکرنگی ها گاه کمرنگ می شود و ارزش ها گاه و بی گاه به نام مدرنیته مورد تاخت و تاز قرار می گیرد، نمی دانید چه قدر دلم سخت به درد می آید وانگاه گویی لحظه های کربلا در ذهنم نقش می بندد و تداعی می شود و آن وقت باور می کنم و ایمان می آورم که کربلا یک سرزمین نبود!
سرو صبور نینوا! وقتی دلم به درد می آید، صدایت می کنم و می خوانمت و به نامت متوسل می شوم تا جرعه ای از دریای صبر شما را در برابر همه ناملایمتی ها و بی مهری های روزگار تجربه کنم، دریای صبر تو که رسالت مهم پس از عاشورا بود.
بانو! عاشورا تاریخی است که با نام زیبای شما گره خورده! تقویمی که از صحنه های سخت آن بر بلندای جهان فریاد کردید و گفتید: در کربلا چیزی جز زیبایی ندیدید!
آری بانو! کربلا زیبا بود، زیباتر از آن که در واژه ای بیان شود، زیباتر از آن که در پرده ای نقش ببندد و زیباتر از آن که در مفهومی جا بگیرد، مگر می شود گفت، نبود، وقتی مردان، مردانه در برابر کفر سینه سپر کردند تا امام خود را یاری کنند، وقتی زنان مردتر از مردان همراه، همدل و همزبان مردانشان بودند، وقتی لحظه ها سراسر شوق رسیدن به حق بود، وقتی ثانیه ها در دقایق آن لحظه شمار دلباختگی و دلدادگی مردان و زنان به مولایشان بود...
بانو! نامت را به استمداد می طلبم برای لحظه هایی که از رنگ و لعاب روزگار سخت آشفته می شوم، از خدا می خواهم به حرمت نام بلندت تا مبادا مردان سرزمینمان مردانگی را در دام دخترکان معصوم معنا کنند و زنان نجابت را زیر پای رهگذران به ترسیم کشند.
صبور غربت کربلا! دعا کن لحظه هایمان با نام حسین و اکبر و اصغر و ابوالفضل و ... سرشار دلتنگی و دلدادگی به مکتب حسین(ع) باشد و مسیر روشن و زلال ایشان، دعا کن .... .
رقیه غلامی