
با مهربانی نگاهم که می کند، آرام می پرسم، اذیت نمی شوی، شاید دوباره دستت درد بگیرد، با طمانینه ای که در نگاهش موج می زند، می گوید: نه این کارها اذیت نمی کند، کاری که برای مجاهدان راه خدا باشد سخت نیست و ملالی ندارد.
با کمی مکث ادامه می دهد: یادش بخیر روزهایی که برای رزمندگان دوران دفاع مقدس شال و کلاه می بافتیم، لباس می دوختیم، مربا و حلوا می پختیم و مواد غذایی و بهداشتی جمع آوری شده را بسته بندی می کردیم.
کاری که پیر و جوان نمی شناخت، از دختران دانش آموز گرفته تا پیرزنان هر کدام بسته به توان خود در مساجد و پایگاه ها و شب ها در خانه ها تلاش می کردند تا سهمی در دفاع از کیان اسلامی مان داشته باشند.
با آرامش خاصی که در چهره اش به خوبی دیده می شود، اضافه می کند: امروز هم مدافعان برای امنیت کشور از خانه و زندگی و فرزند خود می گذرند تا مبادا دشمن بار دیگر چشم طمع به کشورمان داشته باشد و بافتن شال و کلاه و لباس گرم برای آن ها حداقل کاری است که می توان کرد.
با ذکر، دانه ها را از پشت سر هم می بافت و با هر دانه از آن، همه خلوصش را بر لبانش جاری می ساخت تا نشان دهد زنان سرزمین مان ایران همچنان پای آرمان هایشان هستند حتی اگر با بافتن شال و کلاه برای رزمندگان باشد.
دانه دانه و رج به رج که می بافت، یاد خاطراتش گویی از جلوی چشمانش چون تابلویی رد می شد، چراکه از همان دوران نوجوانی و دبیرستانی اش کمر همت بسته و در پشتیبانی جبهه تلاش می کرد چنانچه تا آبادان برای امدادگری رفته بود.
آن روزها بهترین سال های زندگیش را پای عشق و اعتقادش تجربه کرده بود و اینک میانسالی اش را بار دیگر برای مدافعان حرم مشق می کرد، مدافعانی که در امتداد مسیر شهدای عاشورا همچون دوران دفاع مقدس عشق را بر تارک هستی عاشقانه می نگارند.