
دلدادگانی که کسوت پرستاری را از حضرت زینب(س) این پیام رسان عاشورا وام گرفته اند تا عاشقانه مرهم درد دردمندان باشند و امید بیمارانی که سختی بیماری گاهی رنجور و بی طاقتشان ساخته است.
پرستارانی که در دوران دفاع مقدس پا به پای مردان نقش آفرینی کردند و هنوز هم که هنوز است حماسه حضورشان صبر را به رشک واداشته است، صبورانی که گاهی با ورق زدن برگ های زرین زندگیشان، در اعتلا بخشی انقلاب هم حضور داشتند.
خبرگزاری بسیج دفتر آذربایجان شرقی به پاس گرامیداشت یاد و نام حضرت زینب(س) به عنوان سفیر و پرستار کربلا، روز پرستار و تقارن آن با دهه فجر را بهانه ای برای گفتگوی تنی چند از پرستاران کرده تا خاطرات انقلاب این فرشتگان را از این منظر بیان کند.
آنچه می خوانید حاصل گفتگوی خبرنگار خبرگزاری بسیج با این پرستاران است؛
زهرا حسین زاده؛ پرستاری که در 11 عملیات همچون رمضان، بیت المقدس، بدر، محرم و ... حضوری فعال داشته است، بانویی که پرستاری را از سال 1343 آغاز کرده و در زمان انقلاب در بیمارستان 15خرداد فعلی تهران مشغول فعالیت بوده است.
خانم حسین زاده فعالیت های انقلابی خود را چنین تعریف می کتد؛ همه فعالیت های من چه در دوران انقلاب و پس از آن در تهران بوده است، پیش از انقلاب با رهنمودهای امام خمینی(ره) از طریق اعلامیه ها مطلع می شدم و در بیشتر راهپیمایی ها شرکت می کردم، راهپیمائی ها روز به روز پرشورتر می شد، صدای «الله اکبر» و «مرگ بر شاه» فضای شهر را پر کرده و لرزه بر اندام شاه می انداخت تا بالاخره تداوم در وحدت موجب فرار شاه و سقوط سلطنت منحوس پهلوی شد.
در بیمارستان بوعلی تهران محوطه ای بزرگی مثل باغ وجود داشت که در آنجا افشاگری های امام راحل را نسبت به شاه و بختیار ملعون به دیوار نصب می کردند ولی هرکس می خواست این مطالب را بخواند سربازها او را به گلوله می بستند.
یادم است در یکی از این موقعیت ها برای اینکه بتوانم مطالب چسبانده شده به ديوار را بخوانم در یکی از مغازه ها مخفی شدم. وقتی تیراندازی تمام شد برگشتم و آن را خواندم چراکه این رهنمودها بسیار مفید بود، با آن می شد فهمید در مملکت چه می گذرد و در آینده برای ملت و مملکت چه نقشه های شومی تدارک دیده شده است.
روزی هم که قرار بود امام(ره) تشریف بیاورند جلوی دانشگاه تهران افراد بسیاری شهید شدند آن روز امام نیامد و همان طور که تصاویر تلویزیون هم نشان می داد مردم فریاد می زدند؛ «وای به حالت بختیار، اگر فردا امام نیاد».
روز بعد مجددا خیل مردم در میدان آزادی حضور یافته و منتظر ورود امام بودند که به لطف الهی پس از 15 سال دوری از وطن، امام آمد و پس از مدتی توقف در فروردگاه به بهشت زهرا آمدند و در سخنرانی خود فرمودند: «شاه شهرها را خراب و قبرستان ها را آباد کرد» و در جواب بختیار که گفته بود در یک مملکت دو دولت ممکن نیست، امام فرمودند: «من دولت تعیین می کنم من تو دهن این دولت می زنم».
پس از آمدن امام به بهشت زهرا اتفاق مهم دیگری که افتاد روزی بود که همافرها تظاهرات کردند و برای سلامتی امام صلوات فرستادند و ایادی شاه به خاطر اينكه صلوات و ... را جرم می دانستند آن ها را به خاطر این عملشان به گلوله بستند و حوالی نیروی هوایی را با توپ و تانک محاصره و تلاش در تسخیر نیروی هوایی کردند.
منزل ما نزدیک نیروی هوایی و آن روز هم شیفت بیمارستان من بود ولی به خاطر اینکه تانک ها تا نزدیک منزل ما آمده بودند امکان رفتن نبود.
ایادی شاه ملعون قصد تخلیه خانه ها را داشتند تا از پشت بام خانه ها نیروی هوایی را تسخیر کنند که مردم غیور آن منطقه(زن و مرد)، شبانه همکاری کرده و با درست کردن و انداختن «کوکتول مولوتف» روی تانک ها آن ها را فراری دادند.
در انتهای خانه ما تعاونی وجود داشت که پشت نیروی هوایی قرار گرفته بود. مردم دیوار تعاونی را سوراخ کردند و از مردم خواستند هر چه در توان دارند لباس بیاورند. مردم هرچه لباس داشتند در مسجد جمع کردند. من هم به اتفاق پسر خواهرهایم و شهید صمد پاشایی و اهالی محل(زنان و مردان) به مسجد رفتیم.
مردها همافرها را از قسمت تعاونی به مسجد می آوردند، آن ها لباس عوض کرده و تفنگ به دست پشت بام ها را اشغال کردند و بدین ترتیب تانک ها و سربازها را فراری داده و به دستور امام(ره) که دستور شکست حکومت نظامی را داده بودند، حکومت نظامی هم با این عمل مردم و همافرها شکست.
پس از این حادثه نخستین گروهی که با امام(ره) پس از بهشت زهرا در مدرسه علوی خیابان ایران دیدار کردند همافرها بودند. دومین گروه خانم ها بودند که من توفیق یافتم با آن ها به دیدار امام(ره) بروم .
ملکه ارتقائی؛ پرستار دیگری است که همزمان با آغاز انقلاب کار پرستاری خود را از بیمارستان نیکوکاری تبریز آغاز می کند و برای شرکت در عملیات ها که فتح المبین و محرم نمونه ای از آن هاست، از محل کار خود مرخصی می گیرد.
خانم ارتقائی از حضور خود در تظاهرات می گوید و ادامه می دهد: سال 1353 وارد دانشکده پرستاری تبریز و عضو انجمن اسلامی دانشگاه شدم که دکتر پزشکیان برایمان کلاس تفسیر سوره حمد و نهج البلاغه می گذاشت.
ما جلسات مختلفی را هفته اي دو بار برگزار می کردیم در کنار ما گروه های دیگری هم فعال بودند و گاهی اطلاعیه و تبلیغات خود را نیز به دیوار دانشگاه می چسباندند.
در همه تظاهرات به علت اینکه والدینم مرند بودند همراه با برادرم شرکت می کردم و نبودن والدینم در تبریز موجب شده بود که به دور از نگرانی آن ها در تظاهرات حضور پررنگی داشته باشم و برادرم علاوه بر فعالیت در تبریز، در مسجد سیدلر مرند نیز موسسه ای را راه اندازی کرده و فعالیت می کرد.
مهر سال 1357 به عنوان نیروی رسمی به استخدام بیمارستان نیکوکاری درآمدم که آن سال اوج تظاهرات مردمی بود و مدام مردم در خیابان ها بودند که نمونه آن، روز فرار شاه بود که مردم به خیابان ها آمده و شادی می کردند.
روزهای عجیبی بود شور و شوق مردم در کنار هم با وجود همه خطرها و سختی ها وصف ناپذیر بود و چون محل کار من نزدیک برخی از پایگاه های فعالیت مردمی بود از دور حضور و فعالیت مردم را می دیدم ولی به علت اینکه بیمارستان ما مختص چشم بود چندان زخمی نبود که آن جا بیاورند.
سومین پرستاری که خاطراتش بهانه گفتگویمان شده است، محبوبه هاشمی است، پرستاری که حضور در سردشت و ... را در کارنامه فعالیت خود در دوران دفاع مقدس دارد.
خانم هاشمی به حضورش در تظاهرات همراه خانواده اشاره می کند و می گوید: سال 42 من خیلی کوچک بودم، پدرم همراه دایی هایم که آن ها هم مبارز بودند طرف های مقصودیه از ساواک کتک می خورند طوری که پدرم به جوی آب می افتد و من هم که بغل پدرم بودم آن زمان دستم آسیب می بیند که هنوز هم عوارض آن(بي حسي نسبي دست چپ) ادامه دارد.
وی زمان نوجوانیش را برای فعالیت های انقلابی این چنین بیان می کند: در بحبوحه انقلاب علاوه بر حضور در تظاهرات همراه خانواده ام در بسته بندی اعلامیه های امام راحل به برادرم و پسر دخترخاله هایم(در زمان جنگ شهید شدند) کمک می کردم.
آن ها در یکی از اتاق های خانه مان دستگاه كپي داشتند و اعلامیه ها را چاپ می کردند، حتي برادرم براي اينكه تشويق شده و در فعاليت هاي انقلابي همراهيشان كنم، در ازای کارم- بسته بندی و شستن لباس های جوهري آن ها- یک ریال می داد.
یک بار نیز یادم است طرف میدان قونقا، مردم به خیابان ها ریخته و شیشه بانک ها را هم شکسته بودند، سراسیمه خودم را به خانه رسانده و قضیه را به مادرم گفتم، و ایشان از من خواست بيشتر مواظب باشم تا در اين درگيري ها آسيبي نبينم.
پس از ورود امام به كشور هم با برادر بزرگم به ميهمانی می رفتیم که دیدیم سربازها بالای کامیون ها اسلحه به دست ایستاده اند، به برادرم گفتم چه خبر است، گفت نترس انقلاب پیروز شده و مردم ریختند پادگان ها و اسلحه ها را برداشته اند.
پس از آن برادرم با پسران دخترخاله ام هر روز کارشان ساختن «کوکتل مولوتف» و پخش اعلامیه بود به طوری که ساعت سه یا چهار شب به خانه برمی گشتند.
این سه پرستار دوران جنگ تنها عده معدودی از پرستارانی هستند که در دوران دفاع مقدس دوشادوش مردان بودند و در دوران انقلاب نیز حضور داشتند ولی دریغ که بسیاری از آن ها را نمی شناسیم، صبورانی که در تعلل ما برای یاد کردنشان نیز صبورند.