به گزارش خبرگزاری بسیج از قم، طاهره ایبد بر اساس خاطرات شفاهی خانواده شهید محمدحسین شیخ حسنی، خاطرات او و از جمله جانبازی خاص این شهید بزرگوار را در قالب داستانی کوتاه، چنین به تصویر کشیده است:
«... خبر را که آوردند، زن به دیوار چسبید.
بچهها توی حیاط گرم بازی بودند و صدای جیغ و خنده شان خانه را برداشته بود. پاهای زن سست شد و روی زمین نشست.
همه چیز توی سرش دَوَران برداشته بود. مماس دیوار نشست.
زن میخواست چیزی بگوید. زبانش سنگین شده بود. توی دل فریاد زد: یا فاطمه زهرا؛ نکند ... .
جمله را حتی توی ذهنش هم نتوانست تمام کند. از فکر کردن به آن وحشت داشت. گفته بودند مجروح شده، ولی از کجا میدانست که خبر همین بوده، از کجا معلوم که این را گفته بودند تا هول نکنند. شاید پدرش میدانست، به او نگاه کرد. او هم دلواپس بود. دلواپسی از چهرهاش بارید ... .
میخواست از پدرش بپرسد که خبر در همین حد است یا نه؟ میترسید. از اینکه جواب دیگری بشنود، از اینکه خبر شهادت محمد حسین را بشنود، وحشت داشت. نتوانست سوال کند، نمیخواست چیزی را بشنود که تحملش را نداشت.
راه خانه تا بیمارستان طولانی شده بود. دم در بیمارستان پاهایش توان ایستادن نداشت. پدر بازوی دختر را گرفت. پیرمرد زیر لب چیزی زمزمه میکرد:
محمّدحسین شیخ حسنی ... مجروح جنگیه، گفتن آوردنش اینجا.
پرستار به اتاقی اشاره کرد و گفت: اونجاست.
زن دوید. کمی خیالش آسوده شد. دم در اتاق لحظهای مکث کرد و بعد تو رفت. دو تا تخت توی اتاق بود. زن نگاهی انداخت. مجروح اول صورتش باند پیچی شده بود و شناخته نمیشد، دومی آشنا نبود. زن مردد ایستاد. پدر وارد شد و نگاهی کرد و قدمی جلو برداشت. هر دو را از نظر گذراند و دوباره به مجروح اول نگاه کرد. آشنا بود. زن به طرف او رفت، آن چشمها را که خواب بود، شناخت. پرستاری کنار تخت، سرم را تنظیم میکرد. زن و پدرش جلو رفتند. زن با دیدن محمدحسین هق هق کرد و چادر را توی صورتش کشید.
دستهای پیرمرد لرزید و دست محمد حسین را گرفت. پیرمرد با صدایی که رعشه داشت، آهسته پرسید: چش شده؟
پرستار گفت: نمیتونه حرف بزنه؛ خمپاره فکش رو برده
پیرمرد نشست روی صندلی: یا علی.
زن مات ماند. پیرمرد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. صورتش قرمز، قرمز شده بود و اشکهایش ریخت و هق هق گریهاش بلند شد. محمدحسین چشمهایش را باز کرد. زن از گریه به سکسکه افتاد. پیرمرد دست دامادش را گرفت و گفت: به هدفت رسیدی؟
محمدحسین دست پیش برد و از روی میز کاغذ و خودکار را برداشت و نوشت و دست پیرمرد داد:
من تا حالا مقاومت کردهام، از حالا به بعد هم مقاومت میکنم ... .
چندی بعد مادربزرگ و بچهها هم رسیدند وهاج و واج نگاه میکردند!
مادربزرگ بچهها را بیرون برد. زن گفت:
وقت گرفتم، سه شنبه باید بریم بیمارستان تا فکت را عمل کنن ... .
زن دوباره قاشقی غذای له شده توی حلق مرد ریخت و گفت:
اگه قبول میکردی که برای درمان بری خارج بهتر بود؛ چرا قبول نمیکنی؟
محمدحسین نوشت: اگه تو ایران مداوا بشم، برای کشورم هزینه کمتری داره، در عین حال میتونم تو این مدت به کشورم هم خدمت کنم.
زن فکر کرد او همیشه، از بچگی، آدم عجیب و غریبی بوده است.»
شهید محمدحسین شیخ حسنی متولد اسفند ماه سال 1333 در قم است و سرانجام در اسفند ماه سال 1362 و در عملیات خیبر به ملکوت پر کشید تا در گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) در خاک آرام گیرد.
او از کودکی و برای کمک به اقتصاد خانواده، روزهای جمعه کارگری میکرد؛ پیشهای که در جوانی هم آن را ادامه داد؛ تا اینکه روزی صاحب کارش او را به منزل دعوت کرد و پیشنهاد ازدواج محمدحسین با دخترش را مطرح کرد و گفت: تو را شایستهترین برای همسری دخترم میدانم.
این وصلت سر گرفت و البته محمدحسین هم مبارزات خود را ادامه داد و به دلیل توزیع اعلامیههای امام، چند بار هم دستگیر و شکنجه شد.
او با شروع جنگ تحمیلی، به جبههها شتافت و در همان ماههای نخست جنگ در خرمشهر، فکش را از دست داد.
او درباره آن حادثه گفته است: "فکر میکردم شهید شدهام؛ زندگی مانند یک فیلم از جلو چشمانم رد شد؛ اما خطی را دیدم که نوشته بود؛ محمدحسین! عمر تو به دنیا باقی است ... فکر میکنم که شهادت کوپنی است ... ."
محمدحسین پس از مداوا و بهبود نسبی، باز هم به دفاع مقدس ادامه داد و به دلیل لیاقتهایش، فرمانده واحد تأمین و پشتیبانی لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) شد.
و سرانجام در آخرین روزهای سال ، کوپن شهادت به نام او صادر شد و به دیدار معبود شتافت.
شهید محمدحسین شیخ حسنی در بخشی از وصیت نامه اش هم چنین نوشته است:
"بسم الله الرحمن الرحیم
به نام او که جهان در یک قدرت اوست و ما از او هستیم و به سوى او باز مىگردیم.
وقتى که ما عاشق او شویم او نیز عاشق ما مىشود و وقتى او عاشق ما شود، ما را خواهد کشت.
و من براى اینکه عاشقش هستم از کلیه متعلقات خود چشم مىپوشم و براى یافتن تنها او و پیوستن به او، به سوى جبههها مىروم چرا که در آنجا چیزى وجود ندارد که مرا از او غافل کند و این عاشق را از خودش جدا کند.
من به سوى او مى روم و با یقین میگویم که این انقلاب یک انقلاب اسلامى است و ما را به سرعت پیش مىبرد و تا نابودى تمام ستمگران جهان و رسیدن به انقلاب جهانى حضرت مهدى (عج)، ادامه میدهد و هیچ چیز نمى تواند مانع حرکت این انقلاب شود، هر کس وظیفه خود را در قبال این کار انجام دهد که داده و هر کس در عمل به وظیفه خود کوتاهى کند فرقى به حال این انقلاب نمىکند.
همه باید بدانند که این انقلاب ثمره خون چهارده قرن مبارزه است و نابود شدنى نیست و ملت ما همانگونه که امام عزیزتر از جانمان گفت به دست صاحب اصلى اش حضرت مهدى (عج) خواهد رسید. سعى در عمل به وظیفه کنید و امام را تنها نگذارید."
او در ادامه وصیت نامه، سخنی هم با همسر و فرزندانش دارد:
"غصه نخور؛ اگر مىتوانى اسلحه من را بگیر و قدم جاى پاى من بگذار و فرزندانم را نیک تربیت کن.
انّا لله و انّا الیه راجعون؛ بدان روزى پیش من خواهى آمد و بدان دنیا مسافرخانهاى بیش نیست.
انقلاب اسلامى را بنگر. کمى به خانواده آیت الله بهشتى و رجایى و باهنر و شهداى عزیز دیگر بیندیش. آیا راه آنها را حق می دانى ...؟ پس دیگر حرفى ندارم.
و اما شما فرزندانم، پسرم مرتضى و دخترم نفیسه،
بدانید این دنیا گذرگاهى بیش نیست و همه موقتا چند صباحى در اینجا هستند و دوباره به سوى خدا باز مىگردند.
عزیزانم!
دنیا یک مقدارى ظواهر فریبنده و یک مقدارى هم تلخى دارد و مىگذرد و انسان به آخر خط مىرسد؛ پس مواظب باشید گول دنیا را نخورید.
عزیزانم با اینکه مىتوانستم در کنار شما بمانم و به زندگى عادى روزمره در کنار شما ادامه دهم، ولى به خاطر خدا و جهاد در راه او این کار را نکردم و امیدوارم که خداوند نیز از من قبول کند.
و آخرین کلام با شما،
قرآن را سعى کنید نه تنها یاد بگیرید بلکه تمام آن را حفظ کنید و به احادیث، روایات و فرهنگ و معارف اسلامى پناه ببرید و از این گنج بى انتها بهره برید.
تو فرزندم مرتضى، اگر مىتوانى طلبه شو و تحصیل علوم دینى کن و مبادا ارتباط خود را از مذهبت که تشیع سرخ على است از بین ببرى. شماها را به خدا مى سپارم و آرزو مىکنم که بندههایى شایسته براى او باشید."
روحش شاد و یادش گرامی.
عادل اخلاق پسند