
گریه هایم ببین دست به دامانت در آشوب هق هق خود عاجزانه التماست می کنند و در اوج بی قراری صدایت می زنند تا صدایم کنی، آقا صدایم کن، صدایم کن تا این همه پریشانی و هراسانی سامان یابد و زمان را از لحظات آواره وارهاند.
آن
روز پشت خاکریزهای عشق آرزوی پرواز مرا در خویش گم می کرد و اینک از پشت خاکریزهای
دعا آمده ام تا نگاهم را در ضریحت گره بزنم و در حریم حرمت کبوترانه رو به ایوان
طلایت با امن یجیبی که از چشمان ملتهبم جاری می شود و با سوزنای غربت غریبی ام
غریبانه بخوانمت تا اجابتم کنی.
آقا آمده ام با ره توشه ای از اشک و آه و درد، با ره آوردی از التماس و بی قراری تا قبولم کنی و همچنان بازهم چشم در راهم تا شاید نگاهم سپیده دمان به نگاه خورشیدوش موعود روشن شود.