در برشی از کتاب می خوانیم:
لباس خاکی پوشیده بود و پیراهنش را انداخته بود روی شلوارش. از چهره اش خستگی می بارید.بهش گفتم «چی شده اصغر جون؟ سرحال نیستی چرا؟»آهی کشید.
- دلم از تنگی زندان سکندر بگرفت... .
داشتم اسحله ام را تمیز می کردم.
- این یعنی چی الان؟
- دست روی دلم نذار. دلم حسابی تنگه حیدری. می دونی تا کجا اومدن جلو؟
عراقی پست امداد سه راهی شهادت را هم گرفته بودند . او برای همین غمگین بود. به شوخی گفتم «برای همین دمقی؟ من خیال کردم چه اتفاق مهمی افتاده!»

کتاب «شاعر دشت و هور» نوشته نوشته افضل قائمی کاشانی توسط نشر 27 بعثت به ملاغ 8 هزار تومان به چاپ رسیده است.