
قزوین_ به گزارش بسیج، ساعت از ده گذشته بود، اما نفسهای شهر، یخزده در بامدادی بهمنی نبود؛ گرم و برافروخته از هیاهوی پایهایی بود که بیوقفه از کوچکترین کوچههای شهر میآمدند تا در خیابانهای اصلی، جاری شوند؛ جریانی که برخلاف پیشبینیهای تاریک معاندان، هر لحظه خروشانتر میشد. سال گذشته، بسیاری زمزمه کرده بودند: "با این گرانیها، با این همه فشار، آیا مردم باز هم خواهند آمد؟" امروز، مردم با قدمهایشان پاسخ دادند.
خیابان شهرهای محمدیه و مهرگان، دیگر خیابان نبود؛ دریایی بود از سرهای برافراشته. دستهایی که پرچم سهرنگ ایران را تا بلندای آسمان میفشردند، گویی میخواستند به جهانیان بگویند: "این پرچم، با همه رنجهایش، مال ماست؛ نه معاملهای میکنیم، نه تسلیم میشویم." در کنار هر پرچم، گاهی چهرهای جوان میدرخشید؛ عکسی سیاهوسفید از شهیدی که سالها پیش در همین خاک جان داده بود، حالا بر دوش نوجوانی سوار بود که با شعاری که از گلو بیرون میریخت، گویی با او پیمان میبست: "ما ادامهدهنده راه توایم."
هوا ناگهان از هم شکافت: "اللهاکبر!" ندایی که از پایین میدان شروع شد و مثل موج تا انتهای جمعیت پیچید. پیرمردی با چهرهای چروکیده و چشمانی خیس، دستش را به سوی آسمان برداشته بود و ذکر میگفت. کنارش، کودکی بر شانههای پدرش نشسته بود و با صدایی نازک، اما مصمم فریاد میزد: "جانم فدای رهبر!" اینجا، شعار، دیگر واژه نبود؛ نفس بود؛ زندهترین بیانی که میگفت انقلاب، زاده همین مردم است و در جان همین مردم میتپد.
تصویر امروز، تصویر تنهایی نبود. خانوادههای کامل، دست در دست هم، جلو میآمدند. مادری که پرچم کوچکی را در دست دختربچهاش گذاشته بود و به او میگفت: محکم بگیر، عزیزم. این پرچم، مال تو هم هست. حضور کودکان و نوجوانان، چشمگیرترین پیام این راهپیمایی بود. آنان که نه جنگ را دیدهاند و نه انقلاب را، اما گویی در DNAشان حس میکنند که باید از این خاک و این هویت پاسداری کنند. نوجوانی با بستن پرچم به دور کمرش، در حالی که روی واکمن قدیمی پدرش، سرودهای انقلاب را پخش میکرد، میگفت: "ما باید بیاییم. اینجا خانه خودمان است."
در فضای مجازی و شبکههای ماهوارهای، روزها بود که تحلیل میکردند: "مردم خستهاند؛ اینبار راهپیمایی خلوت خواهد بود." امروز، مردم نه با حرف، که با وجود فشرده و انبوه خود، دروغ دشمن را برملا کردند.
پیرمردی که با عصا آمده بود، گفت: "آنها فکر میکنند تحریم و دروغ، ما را از میهنپرستی دور میکند. نمی دانند هر چه فشار بیشتر، عشق ما به این خاک بیشتر میشود."
در میان شعارها، گاهی سخنانی از دل جمعیت شنیده میشد: "ما آمدیم، اما گوشمان به وعدههای شماست." مرد میانسالی با اشاره به جمعیت، خطاب به دوربین میگفت: "مسوولان! به این مردم نگاه کنید. این همه وفاداری، این همه ایستادگی، نعمتی الهی است. لطف کنید، اختلافات را کنار بگذارید و فقط و فقط به فکر این مردم باشید." این، صدای ملتی بود که با وجود همه نقدها، هنوز نظام را مال خود میداند و از آن توقع خدمت دارد.
راهپیمایی امروز، نمایشی زنده بود از یک معجزه اجتماعی؛ ملتی که پس از چهلوهفت سال، با وجود همه دشواریها، نه تنها فراموش نکرده، که بر سر عهد خود استوارتر ایستاده است و این پیام را به وضوح فریاد زد: ما، ایران را تنها نمیگذاریم.
انتهای پیام/۱۰۰۴
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان
یادداشت|