در ادبیات عمومی، وقتی واژه «جنگ» به کار میرود، ذهن ناخودآگاه به سمت صحنههای انفجار، موشک، پهپاد و خطوط تماس نظامی میرود اما تجربه چند دهه اخیر نشان داده است که میدانهای اصلی نبرد، آرامآرام از جغرافیای مرزها فاصله گرفته و به لایههای عمیقتری از حیات اجتماعی نفوذ کردهاند؛ لایههایی که نه با صدای آژیر، بلکه با تغییر تدریجی ذهنها، اولویتها و معیارها تسخیر میشوند. یکی از مهمترین و در عین حال پنهانترین این میدانها، دانشگاه و نظام تولید علم است؛ جایی که قرار است عقلانیت، خلاقیت و قدرت حل مسئله یک ملت شکل بگیرد اما میتواند بهسادگی به صحنهای برای «جنگ شناختی» و حتی «ترور علمی» تبدیل شود.

در جنگ شناختی، دشمن الزاماً به دنبال تخریب فیزیکی زیرساختها نیست؛ هدف اصلی، جهتدهی به ادراک، باور و فرآیند تصمیمگیری است. در حوزه علم و دانشگاه، این جنگ زمانی به اوج خود میرسد که یک جامعه تصور میکند در حال پیشرفت علمی است، آمار تولید مقالهاش بالا رفته، تعداد دانشگاهها و دانشجویانش افزایش یافته، اما در بزنگاههای واقعی، از حل مسائل بنیادین خود ناتوان میماند. اینجاست که باید پرسید: آیا آنچه رخ داده، صرفاً یک ضعف مدیریتی است یا نشانهای از یک پروژه عمیقتر برای تضعیف توان فکری و مسئلهمحور جامعه؟
دانشگاه؛ نهاد حل مسئله یا کارخانه تولید مدرک؟
نگاهی به وضعیت امروز دانشگاهها پرسشهای جدی را پیش روی ما میگذارد. چرا با وجود انبوه دانشآموختگان، در حوزههایی مانند بحران آب، آلودگی هوا، الگوی مصرف انرژی، حکمرانی اقتصادی یا حتی مسائل اجتماعی مزمن، همچنان دچار سردرگمی هستیم؟ چرا در شرایط بحرانی، اعتماد عمومی به «مراجع علمی» کاهش یافته و تصمیمگیران گاه به تجربههای شخصی یا نسخههای وارداتی متوسل میشوند؟ پاسخ این پرسشها را نمیتوان فقط در کمبود بودجه یا تحریم جستوجو کرد؛ بخش مهمی از آن به ماهیت خروجی نظام آموزش عالی بازمیگردد.
در بسیاری از موارد، دانشگاه به جای آنکه محل تربیت «کارشناس مسئلهحلکن» باشد، به کارخانهای برای تولید مدرک تبدیل شده است. فرآیند ظاهراً منطقی است: پذیرش دانشجو، برگزاری کلاس، امتحان، پایاننامه و در نهایت اعطای مدرک، اما مشکل از جایی آغاز میشود که این فرآیند، بدون پیوند واقعی با مسائل جامعه، به یک چرخه خودبسنده تبدیل میشود. دانشجو میآموزد چگونه مطالب را حفظ کند، چگونه از پس آزمونها بربیاید و چگونه مقالهای مطابق قالبهای از پیش تعیینشده بنویسد اما کمتر یاد میگیرد که چگونه یک مسئله واقعی را تعریف کند، دادههای میدانی جمعآوری کند، فرضیه بسازد و راهحل عملی ارائه دهد.
این همان نقطهای است که میتوان از «ترور علمی» سخن گفت؛ نه تروری ناگهانی و خشن، بلکه فرسایشی و تدریجی. تروری که نتیجهاش این است که جامعهای با ظاهر علمی، از درون تهی از قدرت تفکر انتقادی و حل مسئله میشود. در چنین شرایطی، مدرک جای تخصص را میگیرد و عنوانهای دانشگاهی، بدون پشتوانه توان واقعی، به ابزار پرستیژ اجتماعی بدل میشوند.
پیامد طبیعی این وضعیت، حذف تدریجی صاحبنظران واقعی از دایره اثرگذاری است. وقتی نظام آموزشی نتواند کارشناسان عمیق تربیت کند، اعتماد به مرجعیت علمی داخلی تضعیف میشود. رسانهها، مدیران و حتی مردم، ناخودآگاه به این نتیجه میرسند که «دانشگاه حرفی برای گفتن ندارد» و به سراغ منابع بیرونی یا راهحلهای آزمون نشده میروند. این بیاعتمادی، خود به بازتولید چرخه ضعف کمک میکند و دانشگاه را بیش از پیش از متن جامعه جدا میسازد.
از حفظیات تا پروژههای واقعی؛ حلقه مفقوده آموزش
خروج از این وضعیت، پیش از هر چیز نیازمند بازنگری جدی در معیارهای آموزش و سنجش است. تا زمانی که موفقیت دانشجو با نمره امتحان و تعداد واحدهای پاسشده سنجیده میشود، نباید انتظار داشت که او به یک مسئلهحلکن تبدیل شود. تجربه بسیاری از نظامهای آموزشی پیشرو نشان میدهد که مشارکت دانشجو در پروژههای واقعی، کار میدانی، تعامل با صنعت، نهادهای اجتماعی و مسائل بومی، نقشی تعیینکننده در شکلگیری تفکر کاربردی دارد.
به جای آنکه دانشجو صرفاً از کتاب امتحان دهد، میتوان از او خواست برای یک مسئله واقعی کشور، راهحل ارائه کند؛ حتی اگر این راهحل کامل و بینقص نباشد. مهم، تمرین فرآیند تفکر، تحلیل و تصمیمسازی است. دانشگاهی که دانشجویش را با واقعیتهای جامعه مواجه میکند، نهتنها به او مهارت میآموزد، بلکه اعتماد عمومی به علم را نیز بازسازی میکند.
اما چالش فقط در سطح آموزش نیست؛ ساختارهای کلانتر نظام علمی نیز در شکلگیری این وضعیت نقش دارند. یکی از مهمترین این ساختارها، نظام ارزیابی و ارتقای اعضای هیئت علمی است؛ نظامی که در بسیاری از موارد، ناخواسته در خدمت جنگ شناختی قرار گرفته است.
مقالهمحوری و تهدید پنهان امنیت پژوهش
برای بسیاری از استادان دانشگاه، پاسخ این پرسش روشن است: چه چیزی مسیر شغلی و ارتقای علمی را هموار میکند؟ پاسخ غالب، «مقاله» است؛ آن هم نه هر مقالهای، بلکه مقالهای که در مجلات خاص بینالمللی منتشر شود. این رویکرد، در ظاهر با هدف ارتقای کیفیت علمی شکل گرفته اما در عمل پیامدهای پیچیده و گاه خطرناکی به همراه داشته است.
وقتی استاد دانشگاه میداند که حل یک مسئله بومی، مثلاً ارائه راهکاری برای مدیریت منابع آب یک استان، در ارتقای او نقشی ندارد اما چاپ یک مقاله نظری در یک مجله خارجی امتیاز بالایی محسوب میشود، انتخاب او قابل پیشبینی است. این انتخاب الزاماً از سر بیتعهدی نیست؛ بلکه نتیجه منطقی یک سیستم پاداشدهی نادرست است.
در این میان، یک تهدید کمتر دیده شده وجود دارد: خروج دادههای حساس و راهبردی از کشور. بسیاری از پژوهشهای علمی، بهویژه در حوزههای فنی، اقلیمی، زیستی و صنعتی، مبتنی بر دادههای خام ارزشمند هستند. ارسال این دادهها به مجلات و ناشران خارجی، بدون ملاحظات امنیتی، میتواند به معنای واگذاری سرمایههای اطلاعاتی باشد؛ سرمایههایی که در دنیای امروز، ارزشی کمتر از منابع مادی ندارند.
از سوی دیگر، نظام نشر علمی جهانی، بیطرف و خنثی نیست. بسیاری از غولهای نشر، در پیوند با شبکههای قدرت اقتصادی و سیاسی عمل میکنند. پذیرش و هدایت مقالات، اولویتبندی موضوعات پژوهشی و حتی جهتدهی به جریانهای علمی، میتواند در خدمت منافع راهبردی آنها باشد. در چنین شرایطی، این خطر وجود دارد که پژوهشگران یک کشور، ناخواسته به تأمینکنندگان دانش برای توسعه قدرت علمی دیگران تبدیل شوند، در حالی که سهم خودشان، تنها یک امتیاز رزومهای باشد.
راه برونرفت از این وضعیت، نفی ارتباطات علمی بینالمللی نیست؛ بلکه بازتعریف مفهوم «امنیت پژوهش» است. حفاظت از دادههای ملی، اولویت دادن به حل مسائل بومی و ایجاد مجلات و بسترهای علمی معتبر داخلی، میتواند توازن را به نفع منافع ملی بازگرداند. اگر سیستم ارتقا، حل مسئله واقعی را همسنگ یا حتی مهمتر از انتشار بینالمللی بداند، رفتار بازیگران علمی نیز تغییر خواهد کرد.
مهندس توانمند، اما جامعه بیجهت
یکی از تناقضهای قابل تأمل در وضعیت علمی، پیشرفتهای چشمگیر در برخی حوزههای فنی و مهندسی، در کنار سردرگمی در سطح کلان تصمیمگیری است. ما مهندسان توانمندی تربیت کردهایم که قادر به ساخت ابزارهای پیچیده هستند، اما در بسیاری از موارد، پاسخ روشنی به این پرسش نداریم که این ابزارها باید در خدمت چه هدفی قرار گیرند. این شکاف، ریشه در تضعیف حوزه تفکر، فلسفه و علوم انسانی دارد.
در جنگ شناختی، دشمن بهخوبی میداند که «متفکر» خطرناکتر از «مهندس» است. مهندس، ابزار میسازد؛ اما متفکر، جهت استفاده از ابزار را تعیین میکند. اگر جامعهای فاقد تفکر استراتژیک، فلسفه بومی و علوم انسانی زنده باشد، حتی پیشرفتهترین فناوریها نیز نمیتوانند آن را به مقصد برسانند. علم بدون جهت، مانند گلولهای است که در اختیار کسی باشد که تفنگ ندارد؛ قدرت بالقوهای که بالفعل نمیشود.
در بسیاری از رشتههای علوم انسانی، با پدیده تکرار مواجه هستیم؛ تکرار نظریههایی که دههها پیش در بسترهای فرهنگی و اجتماعی متفاوتی تولید شدهاند. تدریس این نظریهها، بدون نقد و بومیسازی، نهتنها مسئلهای از جامعه ما حل نمیکند، بلکه به بیاعتنایی دانشجویان نسبت به این حوزهها دامن میزند. نتیجه، کاهش اقبال به علوم انسانی و تبدیل آن به انتخابی صرفاً مدرکی است.
این وضعیت، خود یکی از مصادیق «ترور علمی» است؛ تضعیف ستون فقرات فکری جامعه، بدون آنکه نشانهای از تخریب آشکار دیده شود. جامعهای که فاقد جامعهشناسی بومی، فلسفه مستقل و نظریهپردازی اجتماعی باشد، در مواجهه با بحرانها، ناچار به تقلید یا واکنشهای مقطعی خواهد بود.
انقلاب نرم در علوم انسانی؛ ضرورتی راهبردی
اگر قرار است از دام جنگ شناختی رهایی یابیم، ناگزیر به یک تحول عمیق در نگاه به علوم انسانی هستیم؛ تحولی که میتوان از آن به «انقلاب نرم» یاد کرد. این انقلاب، نه با شعار، بلکه با سرمایهگذاری هدفمند، تغییر اولویتهای پژوهشی و تربیت نسل جدیدی از پژوهشگران محقق میشود.
پژوهش در علوم انسانی باید به سمت تولید نظریههایی حرکت کند که از دل مسائل واقعی جامعه برمیخیزند. بودجهها نباید صرفاً صرف بازتولید متون قدیمی شود؛ بلکه باید به پروژههایی اختصاص یابد که به نیازهای روز پاسخ میدهند: از الگوی حکمرانی و عدالت اجتماعی گرفته تا سبک زندگی، رسانه، هویت و فناوری. این مسیر، نیازمند پژوهشگرانی است که هم زبان علم روز دنیا را میشناسند و هم ریشه در جهانبینی و واقعیت بومی خود دارند.
در نهایت، باید پذیرفت که جنگ شناختی در دانشگاهها، اگرچه بیصداست، اما آثار آن عمیق و ماندگار است. ترور علمی، نه با حذف فیزیکی دانشمندان، بلکه با تغییر معیارها، اولویتها و فرآیندها رخ میدهد. بازخوانی این پرونده، نخستین گام برای بازیابی اعتماد به علم، دانشگاه و توان فکری جامعه است؛ گامی که بدون آن، هر پیشرفت ظاهری، میتواند ما را از پیشرفت واقعی دورتر کند.
تاثیر رسانه بر جنگ شناختی
جنگ شناختی (Cognitive Warfare) به عنوان یکی از شکلهای نوین جنگ، بر اساس تأثیرگذاری بر ادراک، باورها و تصمیمگیریهای انسانی عمل میکند. در این نوع جنگ، رسانهها به عنوان ابزار اصلی برای توزیع پیامهای سیاسی، ایجاد تفرقه و تضعیف اعتماد به مؤسسات، به کار گرفته میشوند. در دنیای امروز، با گسترش فضای دیجیتال و پلتفرمهای اجتماعی، سرعت و دامنه این عملیات به شکل چشمگیری افزایش یافته است. رسانههای سنتی مانند تلویزیون و روزنامهها، همچنین رسانههای دیجیتال مانند شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای محتوای ساختگی، هر کدام نقش خاصی در این جنگ ایفا میکنند. این رسانهها نه تنها اطلاعات را منتشر میکنند، بلکه با استفاده از الگوریتمهای شخصیسازی، پیامها را به گونهای توزیع میکنند که اثر روانی بیشتری داشته باشند. به عنوان مثال، در انتخابات آمریکا در سال ۲۰۱۶، سازمانهای روسی با استفاده از فیسبوک و توییتر، محتوایی را منتشر کردند که به تقسیمبندی جامعه و تضعیف اعتماد به سیستم سیاسی منجر شد. این رویکرد نشان میدهد که رسانهها نه تنها ابزار انتقال اطلاعات، بلکه سلاحی استراتژیک در جنگ شناختی هستند.
دستهبندی رسانهها در جنگ شناختی
بر اساس نقش و اثربخشی، رسانهها را میتوان در چهار دسته اصلی طبقهبندی کرد:
۱. رسانههای اجتماعی: این پلتفرمها مانند تلگرام، توییتر و اینستاگرام به دلیل قابلیت اشتراکگذاری سریع و شخصیسازی محتوا، ابزار اصلی برای جذب جمعیتهای هدف هستند. الگوریتمهای این پلتفرمها با تحلیل رفتار کاربران، پیامهایی را به افراد نشان میدهند که با باورهای آنها هماهنگ است. این امر باعث میشود اطلاعات نادرست به سرعت گسترش یابد و افراد در معرض تأثیرگذاری قرار بگیرند.
۲. رسانههای سنتی: تلویزیونهای دولتی و روزنامههای معتبر، به دلیل اعتبار بالا، برای ایجاد اعتبار در پیامهای سیاسی استفاده میشوند. مثالهایی مانند شبکههای روسی «آر.تی» و «اسپوتینیک» که در مناقصات سیاسی غرب و آسیا نقش داشتهاند، نشاندهنده این است که این رسانهها برای تقویت نگرشهای خاص و تضعیف رقبا به کار میروند.
۳. اکوسیستمهای خبری دیجیتال: وبسایتهای مستقل و بلاگها، اغلب در حوزههای کمنظارت فعالیت میکنند و محتوایی را منتشر میکنند که به ظاهر خبری است اما در واقع تبلیغات سیاسی هستند. این رسانهها معمولاً برای هدفگیری گروههای خاص و ایجاد تفرقه در جامعه استفاده میشوند.
۴. محتوای مبتنی بر هوش مصنوعی: فیلمهای ساختگی (دیپفیک)، چتباتها و محتوای تولیدشده توسط هوش مصنوعی، به دلیل شباهت به محتوای واقعی، ابزارهای قدرتمندی در جنگ شناختی هستند. این محتواها میتوانند به سرعت در فضای مجازی منتشر شوند و افراد را در شناسایی حقیقت سخت کنند.
تاثیرات عملی و مثالهای واقعی
یکی از مهمترین مثالهای جنگ شناختی، نقش رسانهها در تحریک انتخابات آمریکا در سال ۲۰۱۶ است. سازمانهای روسی با استفاده از حسابهای جعلی در فیسبوک، پیامهایی را منتشر کردند که به تقسیمبندی جامعه آمریکایی منجر شد. این عملیات باعث شد تا افراد در مورد انتخابات و سیاستهای دولت تردید کنند و اعتماد به سیستم سیاسی کاهش یابد. در اروپا نیز، در جنگ اوکراین، رسانههای روسی مانند «آر.تی» و «اسپوتینیک» از طریق انتشار خبرهای نادرست درباره فساد دولت اوکراین، به تضعیف حمایت جامعه بینالمللی از این کشور کمک کردند. در منطقه خاورمیانه، ایران نیز از رسانههای دولتی و شبکههای اجتماعی برای ترویج نگرشهای خود در مناقصات منطقهای استفاده کرده است. به عنوان مثال، در جنگ یمن، رسانههای ایرانی محتوایی را منتشر کردند که حمایت ایران از گروه حوثی را به عنوان کمک انسانی و نه مداخله نظامی، نمایش دادند.
.
یکی از چالشهای اصلی در جنگ شناختی، سرعت انتشار اطلاعات نادرست است. در حالی که بررسی و تأیید اطلاعات زمانبر است، اطلاعات نادرست به سرعت در فضای مجازی گسترش مییابد. این پدیده به «اثر حقیقت ساختگی» (Illusory Truth Effect) معروف است، که در آن تکرار یک پیام، حتی اگر نادرست باشد، باعث میشود افراد آن را به عنوان حقیقت بپذیرند. علاوه بر این، استفاده از هوش مصنوعی برای تولید محتوای ساختگی، مانند فیلمهای دیپفیک، به افراد اجازه میدهد تا از اعتماد به چشمها و گوشها خود کمتر اطمینان داشته باشند.
.
در پاسخ به این چالشها، بسیاری از کشورها برنامههای آموزشی رسانهای (Media Literacy) را اجرا کردهاند تا مردم را در شناسایی اطلاعات نادرست آموزش دهند. همچنین، استفاده از هوش مصنوعی برای تشخیص محتوای ساختگی و مسدود کردن حسابهای جعلی در پلتفرمهای اجتماعی، به عنوان راهکارهایی در حال توسعه قرار دارند. با این حال، این راهکارها همچنان در معرض چالشهایی مانند محدودیتهای حقوقی و سرعت رقابتی تکنولوژی هستند.
.
در نهایت، رسانهها به عنوان ابزاری دوگانه در جنگ شناختی عمل میکنند: از یک سو سلاحی برای تأثیرگذاری، و از سوی دیگر ابزاری برای دفاع از امنیت اطلاعاتی. در دنیایی که اطلاعات به عنوان منبع قدرت اصلی شناخته میشود، درک تأثیر رسانهها بر جنگ شناختی، برای هر کشوری که به دنبال حفظ امنیت و استقرار خود است، ضروری است. تنها با تقویت رسانههای معتبر، آموزش جامعه و توسعه فناوریهای پیشرفته، میتوان از تأثیرات منفی جنگ شناختی جلوگیری کرد.
راسخون