قزوین_برای خاک، برای وطن که مادر است، برای تمام آنها که پشت این تاریخ چندین هزار ساله، اسطوره شدند و برای خاکشان جان دادند... برای همه زنان و مردانی که خونشان، به مسیر انقلاب جریان داد... برای رهبرم، برای دختران میناب، برای سربازان انقلاب که هنوز در گهوارهاند... برای پلیس و سپاه و ارتش، مینویسم برای مردمی که در میدان حضورند...

ساعت ۹ و نیم صبح روز جمعه، همراه تیم چهار نفرهمان به سمت میدان میرعماد، محل شروع تجمع حرکت میکنیم. مردم در دستههای چند نفره به سمت محل تجمع در حرکتند. در دستشان پرچم سه رنگ ایران عزیز، پرچم حزبالله قهرمان و عکس رهبر شهید است.
کودکان، با اشتیاق دست در دست پدر و مادر در حالیکه پرچم های کوچکی در دست دارند، مسیر را طی میکنند. شلوغی جمعیت از ساعات اولیه تجمع نوید حماسهای ماندگار را میدهد... به میان جمعیت میرویم.. از یک خانواده چهار نفره سوال میکنم؛ اجازه میدین یه مصاحبه داشته باشیم؟ و پدر خانواده خیلی جدی میگوید بله حتما. زن و مرد هر دو باهم در پاسخ این سوالم که چه چیزی شمارو در این هوای سرد به این شلوغی کشیده؟ میگویند: برای خاک وطنم... برای رهبرم... برای غزه و فلسطین مظلوم...
با جمعیت حرکت میکنیم... جمعیت پرازدحام... همچنان که از بلندگو صدای مداح بلند است و شعار میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم... مشتها محکمتر بالا میرود و صداها در هم میپیچد... تصویر جلوی مسیر دیدنی است.. مشتهای زن و مرد و پرچمهایی که در باد میرقصد...
از داخل جمعیت بیرون میرویم تا چند گزارش مردمی تهیه کنیم... حالا بهتر میتوانم مسیر را ببینم... موجی مواج جمعیت، از ابتدای میدان میرعماد در حرکت است و ما با اینکه یکساعت در حال حرکتیم، تازه به سر کوچه امیرامجد رسیدهایم...

صدایی حواسم را از جمعیت پرت میکند. صدای پیرمردی که در یک دست پرچم و در دست دیگر عکس رهبر شهیدمان را دارد.. خانم میشه با نوه منم صحبت کنی... برمیگردم و نگاهم میافتد به چهره پسر بچه خجالتی که در دستش عکس سه رهبر انقلاب در یک قاب است.. میپرسم چند سالته؟ و پسر بچه که انگار آماده پرسش است خیلی مسلط میگوید: من متولد ۹۵ هستم.. یک دهه نودی که اومدم به ترامپ و نتانیاهو بگم.. بجنگ تا بجنگیم... انتقام رهبرمونو و دانشاموزای شهید را ازتون میگیریم ... بعد مشتش بالا میرود و بلند میگوید الله اکبر ... و جمعیتی که در اطراف قرار دارن با صدای پسر بچه همنوا میشوند... الله اکبر ....
کمی جلوتر مادربزرگی که عکس رهبر شهید در دستش است صدایم میزند... خانم میشه از نوه من هم عکس بگیرید... برمیگردم... دختری ۱۰_۱۲ ساله که توان حرکتی خیلی کمی دارد... دستش در دست مادر است و مادر با یک دست پرچم و با یک دست دختر را حرکت میدهد... دوربین آماده.. لبخند و شات...
و در همین لحظه موتوری که از کنارمان در پیادهرو میگذرد... پیرمردی راکب موتور است و همسرش بر ترک موتور نشسته... یک دست پرچم ایران و یک دست عکس امامین انقلاب... بیهوا از کنار جمعیت میگذرند...
جمعیت چند برابر شده و حالا دیگر از کنار جمعیت هم راهی برای عبور پیدا نمیکنی... مسیر پر است از صحنههایی که ماندگار است... پسران دانشآموزی که کولهپشتی دارند و در یک دست پرچم و در یک دست عکس رهبر شهیدمان را دارند... زنانی که دختران روزهای انقلاب و مادران این روزهای نبردند... مردانی که جوانان خاکریزهای جبهه در سالهای نه چندان دورند و امروز گرد رنج روزگار موهایشان را سفید کرد...
و کالسکههایی که با دست پدران و مادران امروز، سربازان فردای این خاک مقدس را حمل میکنند...
به مسجد النبی(ص)، محل برگزاری نماز جمعه میرسیم... پشت گیتهای بازرسی منتظریم تا نوبتمان شود.. جمعیت موج میزند.. همه در چند ردیف ایستادهاند..و ناگهان صدای چهار انفجار پشت سر هم به گوش میرسد... جمعیت انگار که آمادهاند... بدون اینکه هیچ هیاهویی ایجاد شود، جمعیت یکصدا فریاد میزند... الله اکبر.. الله اکبر.. باز صدای انفجار و صدای جمعیت بلندتر میشود.... الله اکبر .. الله اکبر.. حسین حسین شعار ماست... شهادت افتخار ماست....
گیت را رد میکنیم و به سمت حیاط حرکت میکنیم... حیاط مسجد پر از جمعیتی است که آماده اقامه نماز جمعه هستند... باز صدای انفجار.. انفجار و باز انفجار... اما مردم انگار که اتفاقی نیفتاده، هر کس سرگرم کار خود
ست.. یکی وضو میگیرد.. یکی فرزندانش را دور خود گرفته و سلفی میگیرد...
و صدای خطیب جمعه از بلندگو بلند است... ملت ایران از قلب بحران، حماسه تداوم رهبری را آفرید... ملت ایران با حضور خود در خیابان جلو توطئه شوم دشمنان را بگیرید ....و باز صدای انفجار و باز صدای فریاد الله اکبر...
انبوه جمعیت به حدی است که صفوف نماز تا پلههای مسجد پیش رفته..، صفوف شکل گرفته.. باران میبارد و صدای انفجار... صفوفی که نمازگزارانش مسنجم و مستحکم شانه به شانه هم ایستاده اند و میدانم با هر صدای انفجار در دلشان بلند و یکصدا میگویند ... الله اکبر
به سمت دفتر حرکت میکنیم... مسیر همچنان مملو از جمعیتی است که برای حضور در میدان در حرکت هستند... دلم قرص میشود از این حضور... و همچنان صحنههایی که دل را میبرد...
پدری به همراه سه فرزند قد و نیمقدش که یکی در کالسکه، یکی در آغوش پدر و یکی دست در دست مادر خانواده است.. و تا چشم کار میکند در دستشان عکس رهبر شهید و پرچم ایران است... در هوای سرد و بارانی اسفند...
مادر شهیدی که عکس پسران شهیدش را در دست گرفته، خیلی توان حرکت ندارد، آرام آرام از کنار جمعیت در حرکت است...

پدر پیری که تنهاست در یک دست عصا و در دست دیگر پرچم ایران عزیزمان...
ماموران نظامی و انتظامی که صف به صف و در یک ردیف سرتاسر مسیر را پوشش دادهاند و مردم با حس غرور و اطمینان از اینکه هیچ کسی نمیتواند به آنها آسیبی بزند، یکصدا فریاد میزنند الله اکبر، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر اسراییل...
چقدر این خیابان، امروز بزرگتر شده، چقدر مسیر با حضور مردم میدان امنتر شده...
راستی این ملت چه روح بزرگی دارند... چه قدرشناسند... فدای تک تک قدمهایشان که تمام سختی روزگار را گذاشتند پشت در خانههایشان و با دلی مطمئن راهی خیابان شدند برای دردی که بر جانشان نشسته.. برای دلتنگیای که از رفتن پدر امت بر دلشان نشسته.. برای رهبر جوانی که حالا هم رهبر است و هم منتقم خون پدر... برای دختران میناب... برای کودکان و زنان و مردانی که شاید هنوز زیر آوار ماندهاند... برای خروشی که قرار است جان لشگر کفر را یکجا بگیرد....
مینویسم برای مردم وطنم، برای مردم میدان...
به غیرت شما تا همیشه سلام...
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰