به من گزارش خبرگزاری بسیج لرستان، صبح دهم اسفند، خیابان انقلاب صحنه اجتماع مردمی بود که با چشمانی اشکبار و دلهایی پر از خشم گرد هم آمده بودند.
از نوحه و ذکر گرفته تا شعارهای پرحرارت، خیابان به فضایی آمیخته از سوگ، همدلی و فریادهای اعتراضی تبدیل شده بود؛ جمعیتی که ساعتها در کنار هم ایستادند و احساسات خود را فریاد زدند.
در خیابان انقلاب صدای انفجاری ناگهانی در فضا پیچید. لحظاتی بعد، غباری غلیظ از سمت پادگانهای جنوب به آسمان بلند شد. خشم و بغض گلویم را گرفته بود. به سمت جمعیت حرکت کردم؛ جایی که صدای گریه و ناله در هم میآمیخت.
چشمهای بسیاری سرخ شده بود و نفسها به سختی بالا میآمد. شعارها اما گویی راه نفس را باز میکردند.
ذکر یا حسین (ع) بیشتر از هر چیز به جمعیت توان میداد و شعار مرگ بر آمریکا خشم فروخورده را به فریاد تبدیل میکرد. هرگاه نگاهها در هم گره میخورد، بسیاری بیاختیار در آغوش هم پناه میبردند و اشک و ناله از نو آغاز میشد.
در میان جمعیت، تنوع چهرهها و پوششها چشمگیر بود؛ از زنان محجبهی دوآتشه گرفته تا دختران و زنانی با پوششهای متفاوت که با چشمانی اشکبار نام رهبر را فریاد میزدند. زنهای مسن مویههای لری میخواندند؛ روبهروی هم میایستادند، شیون میکردند و گاه صورتهایشان را میخراشیدند. هر بار که صدای انفجار دیگری شنیده میشد، مشتها گره میشد و فریاد «اللهاکبر» در میان جمعیت میپیچید.
بر سر و شانههای برخی گل مالیده شده بود. در میان عزاداران، زنی با ظاهری معمولی میانداری میکرد؛ کسی که شاید در نگاه اول به اصطلاح حزباللهی به نظر نمیرسید، اما با صدایی بلند نوحه میخواند و همچون مردان سینه میزد. بیشتر جمعیت با نوحه عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز… سینه میزدند و حلقهای از زنان گرد او شکل گرفته بود.
جمعیت بهتدریج به سمت خیابان انقلاب حرکت کرد. در کنار راه، دختران جوانی ایستاده بودند که با وجود چشمان اشکبار، از صحنهها عکس و فیلم میگرفتند. کودکان نیز با چهرههایی متعجب، اشک بزرگترها را تماشا میکردند و از مادرانشان پرسشهایی میپرسیدند.
حدود ساعت ۷:۱۵ صبح به جمعیت رسیدم و تا نزدیک ساعت ۱۱ در میان مردم ماندم. بسیاری پیش از من آمده بودند و تمام این مدت را با زبان روزه در عزاداری گذراندند. جمعیت بسیار زیاد بود. وقتی اعلام شد مراسم به پایان رسیده، همه متفرق نشدند؛ گروهی از زنان همچنان ماندند و شعار دادن را ادامه دادند، گویی خشمشان هنوز فروکش نکرده بود.
عصر همان روز، حوالی ساعت ۴:۳۰، بار دیگر در میدان شهدا تجمعی شکل گرفت. چشمها همچنان نمناک بود، اما این بار خشم و فریاد انتقام بیشتر شنیده میشد. بیشترین شعار جمعیت مرگ بر وطنفروش خائن بود. از بلندگوها شعارهای مختلفی پخش میشد، اما هر از گاهی فردی همین شعار را فریاد میزد و جمعیت یکصدا آن را تکرار میکردند.
از میدان شهدا تا مصلی الغدیر، دستههای عزاداری حرکت کردند. شعار نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا در میان جمعیت طنینانداز بود و فضای مراسم را بیش از پیش رنگ خشم و مطالبهی انتقام میداد.
عزاداری عصر دیگر تنها سوگواری نبود؛ آمیختهای از اندوه، خشم و انتظار. بغضهایی که فروخورده میشدند، گویی وعده میدادند روزی دوباره سر باز کنند؛ روزی که شاید، پس از فروکش کردن خشم، مردم بتوانند در خور غم خود به سوگ بنشینند.
راوی: زینب کرمینژاد
انتهای پیام /
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان
یادداشت|