۲۵ / شهريور / ۱۴۰۵ - 16 September 2026
۰۱:۰۰
کد خبر : 9751260
۱۰:۳۱

۱۴۰۴/۱۲/۲۵
روایت مردم لرستان از جنگ رمضان (۴)؛

از داغ شهادت حضرت آقا تا ایستادن پای کار انقلاب؛ روایت صبحی که با خبر تلخ آغاز شد

از داغ شهادت حضرت آقا تا ایستادن پای کار انقلاب؛ روایت صبحی که با خبر تلخ آغاز شد
خبر شهادت رهبر انقلاب در سحرگاه، شوکی بزرگ بود که بسیاری را در بهت و اندوه فرو برد؛ روایتی شخصی از صبحی که با اشک و ناباوری آغاز شد، با سکته مادر ادامه یافت و با وجود همه دردها، به تصمیمی برای ایستادن و ادامه دادن راه خدمت انجامید.

به گزارش خبرگزاری بسیج لرستان، سحرگاه حدود ساعت چهار و نیم صبح بود. برای خوردن سحری از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم. خواهرم با هندزفری مشغول گوش دادن به رادیو بود تا صدای آن مادر را بیدار نکند. هنوز لقمه دوم را قورت نداده بودم که ناگهان گفت: صدای قرآن میاد.

در پاسخ گفتم: نه بابا، صدای قرآن کجا بود؟ بخور، چند دقیقه دیگر اذان می‌شود. تصورم این بود که منظورش صدایی از کوچه یا خیابان است. اما چند ثانیه بعد، با حالتی آشفته دست بر سرش زد و گفت: آقا شهید شد!

ابتدا باور نکردم. اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: به خدا اخبار می‌گه آقا شهید شد. با ناباوری خودم را به اتاق رساندم و گوشی تلفن همراه را بررسی کردم. ای کاش هرگز آن خبر را نمی‌دیدم.

اشک‌هایم بند نمی‌آمد. ناچار بودم بی‌صدا گریه کنم تا کسی متوجه نشود و در دل خودم زار بزنم.

ساعت هفت صبح از خانه بیرون زدم و به سمت میدان کیو حرکت کردم. در مسیر، افراد زیادی را دیدم که هرکدام به شیوه‌ای عزاداری می‌کردند و با رهبرشان نجوا داشتند. صحنه‌ها دردناک بود؛ ضجه‌های زن و مرد، اشک‌ها، سینه‌زنی‌ها و مویه‌هایی که فضای شهر را پر کرده بود.

پس از پایان مراسم، باید به محل دیگری می‌رفتم. دوستانم یکی‌یکی رسیدند و دور هم جمع شدیم. همه در بهت و اندوه فرو رفته بودیم. نگاهم به تصویر خندان آقا که بر دیوار اتاق جلسات نصب شده بود افتاد و بغضم دوباره شکست؛ اشک‌ها بی‌اختیار جاری شد.

در همین حال، تلفن همراهم مدام زنگ می‌خورد و ناچار بودم پاسخ بدهم. تماس از سوی برادرزاده‌ام بود که با صدایی گرفته گفت: عمه، زود خودتو برسون… عزیز سکته کرد. 

نفهمیدم چگونه از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. در مسیر با خواهرم تماس گرفتم. او گفت: مامان طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن می‌کند، خبر شهادت آقا را می‌بیند و همان‌جا حالش بد می‌شود و قلبش می‌گیرد.

وقتی به خانه رسیدم، نیروهای اورژانس ۱۱۵ رسیده بودند و مادرم را به بیمارستان منتقل کردند. او دچار سکته قلبی شده بود.

از یک سو داغ شهادت رهبر انقلاب و از سوی دیگر وضعیت مادر، شرایط سختی را رقم زده بود. پدرم درمانده پشت درِ بخش آی‌سی‌یو ایستاده بود و من نیز در میان این اتفاقات، مات و مبهوت مانده بودم که چه باید بکنم.

دیروز و دیشب را در بیمارستان گذراندم. صبح که شد، سیل تماس‌ها به گوشی‌ام سرازیر شد؛ تماس‌هایی از ارگان‌ها، خبرگزاری‌ها، روابط عمومی‌ها و افراد مختلف که درباره شهدای جدید اطلاعات می‌خواستند یا برای هماهنگی برنامه‌های تشییع شهدا تماس می‌گرفتند.

حدود ساعت ۹ صبح بود که احساس کردم نمی‌توانم تنها پشت درِ آی‌سی‌یو بنشینم. قلبم از داغ شهادت آقا و نگرانی برای مادرم پر از درد بود، اما گویی زمان نشستن نبود. سفارش‌های لازم را به خواهرم کردم و راهی محل کار شدم.

کار را از سر گرفتم؛ هماهنگی‌ها، اطلاع‌رسانی‌ها، نوشتن خبرها و هر آنچه لازم بود انجام شود.

با خودم گفتم این داغ سنگین است و این درد بزرگ؛ اما باید ایستاد و ادامه داد تا دشمن شاد نشود.

روایت: فرحزاد جهانگیری

۱۰ اسفند ۱۴۰۴

انتهای پیام /


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید