۱۲ / مرداد / ۱۴۰۵ - 03 August 2026
13:11
کد خبر : 9753034
۲۱:۵۸

۱۴۰۵/۰۱/۱۷
یادداشت *

و اینک جهان اشک می‌ریزد...

شاهرود_ یادداشتی به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین ... و اینک جهان اشک می‌ریزد به قلم حمیدرضا نظری نگاشته شده است.

و اینک جهان اشک می‌ریزد...به گزارش خبرنگار بسیج، "بابا!... بابایی!... باباجونم!... "

اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچه‌ای از زیر خروار‌ها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می‌رسد؛ ناله‌ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می‌خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می‌گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می‌بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می‌کند و مرا به یاری می‌طلبد.

دختربچه‌ای با کیفی کوچک و خونین-که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است-در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجار‌های مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.

با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می‌لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می‌کند.

اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می‌ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می‌شود...

اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگر‌های سوخته، به ویرانه‌های ناشی از موشکباران وحشیانه‌ای خیره شده‌اند تا شاید صدای تعدادی از دانش آموزان باقی مانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.

دختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسک اش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفس‌های خود را می‌کشد و با دیده‌ای تیره و تار، از روزنه‌ای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیف اش باشم.

و اینک جهان اشک می‌ریزد...سکوت جایز نیست و باید هر چه سریع‌تر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او می‌رسانم و سنگ‌ها و میله‌ها و آجر‌ها و مصالح ریز و درشت را کنار می‌زنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش می‌کند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازه‌ای به او هدیه دهند...‌

می‌خواهم باز هم در میان ویرانه‌های ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قلم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم؛ از هواپیما‌ها و بمب‌ها و موشک‌های مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان می‌دهند و جان می‌ستانند و با بی رحمی تمام، کودکان و مردمان بی پناه دیارم را نشانه می‌روند؛ می‌خواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کوله پشتی‌های مدرسه شان در زیر خروار‌ها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمر‌های شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه‌ها و تکه‌های موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشم‌های گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوخته‌اند.

در گوشه‌ای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشک‌های مدافعان و دلاور مردان شجاع وطنمان شنیده می‌شود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار می‌زنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و برچهره بی جانشان بوسه بزنند. گروه‌های نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظه‌ای توقف به جنگ آوار رفته‌اند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آن‌ها را به زندگی دوباره بازگردانند...

همچنان قلم می‌زنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش می‌بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازه‌ای به خود می‌گیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعب انگیز عبور هواپیما‌ها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان می‌سازد و دانسته هایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید می‌شوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم می‌نشیند و روح و روانم را به شدت آزار می‌دهد.

خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمی‌فهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانش آموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار مانده‌اند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد. ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون می‌آورند و صدای ناله‌های سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجه‌های بلند و سوزناک مادران و خانواده‌های داغدار، زمین و زمان را به آتش می‌کشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خون رنگ، جاری می‌سازد که:

"ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟! "‌

نمی‌دانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمی‌رسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمی‌گریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتش گرفته و سوزان ساکن نمی‌شود؟ الهی! چرا در این لحظات حال و هوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را می‌فشارد؟ چرا احساس می‌کنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهدشد و دیگرخورشید عالمتاب رخ نمی‌نماید و به مردمان صبور، آزاده، نیک اندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمی‌گوید.

اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشه‌ای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمی آید. وای که چه کوچک و ناتوان شده‌ام امشب. بار‌ها از خود می‌پرسم که از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفته، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کرده‌ام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشته‌ام. در این لحظه چرا این قدر مبهوت و ناتوان شده‌ام و کاری از دستم برنمی آید؟ چرا این قلم به سختی حرکت می‌کند و می‌نویسد و کلمات به راحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمی‌بندد و... خدایا چگونه می‌توانم از دانش آموزان شیرین زبان و خنده‌ها و شادی‌های کودکانه و بازیگوشی‌های زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبری هایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان می‌نشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید می‌کردند؟

نه من دیگر نمی‌توانم از انفجار مهیب و آوار هراس انگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک در زیر خروار‌ها خاک محبوس و مدفون شده‌اند و راه رسیدن به آن‌ها و نجاتشان هر لحظه سخت و سخت‌تر می‌شود. من قدرت نوشتن درباره استخوان‌های شکسته و بدن‌های بی سر و جسم تکه پاره کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمی‌توانم قلم بزنم و چیزی بگویم و...

اینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمی‌بینم و نمی‌شنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچه‌ای از زیر خروار‌ها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می‌رسد؛ ناله‌ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می‌خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می‌گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می‌بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می‌کند و مرا به یاری می‌طلبد. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجار‌های مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.

با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می‌لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می‌کند.

اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می‌ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می‌شود.

"بابا!... بابایی!... باباجونم... "

* حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر، چند دهه در وادی والای ادبیات داستانی و نمایشی قلم می‌زند که حاصل آن انتشار بیش از ۳۰۰ داستان، مقاله، یادداشت و فیلمنامه‌کوتاه در مطبوعات و خبرگزاری‌ها و سایت‌های اینترنتی است.

از نوشته‌های او می‌توان به داستان‌ها و نمایش‌هایی چون:"سمفونی شگفت انگیز شب و شیدایی، مادری در زیر باران فریاد می‌زند، مرگ یک نویسنده، پیامبری که اینک اشک می‌ریزد، راز یک انسان، داستان خیال‌انگیز سفر عاشقانه من و پروانه، سکوت یک نگاه، دری به روی دوست، این روز‌ها دلم برای بوسه‌ای تنگ می‌شود، کودکان تشنه سرزمین من و اشکی به پهنای تاریخ" اشاره کرد.


گزارش خطا
برچسب ها:
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید