
به گزارش خبرگزاری بسیج استان همدان، چهل روز گذشته است؛ چهل روز از سکوتی که هنوز فریاد میزند و میناب در سکوتی ایستاده که شبیه مکثِ یک بغض طولانی است. انگار تمام این مدت، تقویم جسارتِ ورق خوردن ندارد.
چهل روز از آن ظهرِ سنگین که زمان، در کوچههای میناب ایستاد و دیگر راه نرفت. باد، همان راویِ قدیمی، هنوز در گوشِ نخلها زمزمه میکند؛ اما اینبار صدایش آرامتر نیست، عمیقتر است... انگار خودش هم داغدار شده باشد.
میگوید: دخترانِ کولههای صورتی و پسران دبستانی فقط نرفتند؛ آنها شکلِ دیگری از بودن را یادمان دادند. بودنی که در آن، زندگی حتی بعد از خاموشیِ نفس هم ادامه دارد؛ در اشکِ مادر، در بغضِ پدر، در نیمکتِ خالیِ کلاس و در هر دفتری که هنوز بوی دستهای کوچک را میدهد.
چهل روز است که مادران، با زمان قهر کردهاند. نه صبح برایشان روشن میشود، نه شب به پایان میرسد.
آنها میانِ «بود» و «نبود»، معلق ماندهاند؛ جایی که صدای خندهای دیگر تکرار نمیشود، اما خاطرهاش، لحظهای هم خاموش نمیماند.
کسی چه میداند؟ شاید هنوز هم در جیبِ آن لباسهای کوچک، رویاها زندهاند...
رویایی که قرار بود لبخند بدوزد، دردی را درمان کند، یا جهانی را تغییر دهد. رویاها نرفتند؛ فقط از زمین به آسمان کوچ کردند. و حالا، صورتی دیگر یک رنگ نیست... یک عهد است.
باد میگوید: امروز، در چهلم دانشآموزان دبستان پسرانه و دخترانه «شجره طیبه» میناب، شهر شبیه کتابی است که هر صفحهاش خاطرات کوچک است؛ یادداشتهای کودکانه، خطخطیهای زنگ تفریح، خندههایی که حتی آوار نتوانست صدای آن را پاک کند. دانشآموزان میناب رفتهاند، اما نه مثل برگهایی که از شاخه میافتند؛ مثل عطر گلهایی که باد میبرد تا همه شهر از بویشان پر شود.
چهل روز است که نامشان، مثل لالههایی که سر از خاک بیرون میآورند، هر صبح دوباره جوانه میزند. چهل روز است که میناب، با تمام زخمهایش، هنوز ایستاده؛ چون دانشآموزانش رفتهاند که نور بماند، نه خاموشی. و رؤیاهایی که در آن کلاس کوچک کشیده شدند، هنوز در آسمان شهر پرواز میکنند؛ پروازهایی که دیگر هیچ صدایی نمیتواند از اوج بازگرداند.
دانشآموزان میناب!
شما پایان نبودید...
شما آغازِ فهمیدنِ معنای واقعیِ «زندگی» شدید.
خبرنگار: هستی سهرابیان
انتهای پیام/
یادداشت | فرشاد عالی
یادداشت / حسین زارع
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان