قزوین- از آن بامداد خونین که آسمان جامههای سرخ پوشید و زمین در سوگ نشست، تا این دم سرد که قنوت چهلمین سحرگاه را بیچشمان منتظر تو میخوانیم، روزگاری بر ما گذشت که تاریخ از نوشتنش دلهره دارد.
چهل شب و روز فراق! چهل طلوع بیطلعت تو، چهل غروب بیسایهات. این چهل روز را چگونه روایت کنم؟ گویی هر یک از ما، تنهایی به سوگ هزار ساله نشسته است. خیابانها هنوز ردِ پای خیس اشکها را بر خود دارد؛ دیوارها هنوز فریادهای «وا حسینا» و «وا رهبرا» را در سینههای ترک خوردهشان زمزمه میکنند.
اما ای رهبر شهید! مگر میشود چهل شبانهروز از تو بیخبر زیست؟ چگونه ما نماز عید فطرمان را بیدستانی که به آسمان میرسید، اقامه کردیم؟ چگونه سحرهای ماه رمضان را بیآن صدای دلنشین تو که جانها را به گریه میانداخت، سر کردیم؟
تو پدری بودی که جای خالی پدرانمان را پر کردی، مرادی بودی که دستمان را از تاریکی به روشنی کشیدی، و آنگاه که هیچکس باورمان نداشت، تو با آن صدای رسا و کلام روشنت به ما باور بخشیدی. باور به توانمندیها، باور به داشتهها، باور به فرصتها...
حالا چهل روز است که آینههای شهر، ماتمزده و سیاهپوش، به غبار درد نشستهاند.
حالا تو نیستی و یادمان میآید که گفتی؛ «هرگز تسلیم نشوید». اگر چهل شبانهروز فراق را با آتش صبر گذراندیم، از فردا دوباره علم میافرازیم. غم تو را به دوش میکشیم، اما قدم از راه تو کوتاه نمیکنیم. تو رفتی تا بمانی. و ما ماندیم تا در مکتبت پرورش یابیم، صیقل یابیم، در آتش انتقام مشتهایمان گره در گره، زنجیر شود برای همان سد مستحکم در نبرد آخرالزمان.
چهل روز گذشت. اما دلتنگی ما از چهل بهار و چهل زمستان نیز بیشتر است. روضههای فراق تازه شروع میشود و قطعا تا انتقام کامل پایان نخواهد داشت. چون تو آنگونه در جانمان نشستهای که هر ثانیه بیتو، قصه صد عاشوراست.
و ما تا ظهور دوبارهات در رکاب امام عشق، بیتاب و بیقرار، مشتاقانه چشم انتظار خواهیم ماند.
السلام علیک ای امام شهدای از انقلاب خمینی تا انقلاب مهدی..
نویسنده:سهیلا عظیمی
دیار رجایی و بابایی