۱۵ / مهر / ۱۴۰۵ - 07 October 2026
۲۱:۲۸
کد خبر : 9754081
۱۱:۱۳

۱۴۰۵/۰۱/۲۵
اتحاد مقدس؛ از کوچه‌ خاکی‌های دهه شصت تا خیابان‌های پرحماسه ۱۴۰۵؛

در پناه مساجد

در پناه مساجد
امروز شهر ما و همه شهرهای این خاک پهناور، عرصه ظهور حماسه‌هایی است که هرگز از حافظه تاریخی جهان پاک نخواهد شد. راستش را بخواهید من فکر می‌کنم، امروز مردم شهرهایمان با بصیرتی بیش از گذشته، پای این انقلاب ایستاده‌اند و برایش جان می‌دهند و در هر خیایان، مساجد مبدأ این حماسه آفرینی‌ها است.

قزوین_ چند سالی بود که از تهران آمده بودیم قزوین ساکن شده بودیم. حدودا شش سالم بود، آخرای جنگ ایران و عراق. منزل ما که اثر هنرمندی‌های پدرم بود، یک ساختمان سه طبقه بود که دو طبقه به صورت دوبلکس ساخته شده بود و طبقه پایین که مشرف به حیاط بود، در اصطلاح پدر، ییلاقی بود و ما از اردیبهشت ماه تا آخر شهریورماه در طبقه ییلاقی خانه ساکن بودیم. 

 

در مجاورت منزل ما مسجد صاحب‌الزمان قرار داشت و طوری ساخته شده بود که بخشی از مسجد دقیقا بخشی از حیاط خانه مارا گرفته بود. خوب یادم است که مادرم، کلیددار مسجد شده بود. از کله صبح، قبل از بابای مسجد، درب مسجد را برای مردم و نماز صبح باز می‌کرد. بعد از نماز فعالیت خانم‌های محل در مسجد شروع می‌شد. مادرم زیر سماور مسجد را روشن می‌کرد، جلوی درب مسجد را آب و جارو می‌زد و آنجا را برای حضور خانم‌های محل آماده می‌کرد.

 

آن روزها، روزهای جنگ و مقاومت بود. روزهایی سخت در تحریم‌هایی سخت‌تر. اما هر چه از یکدلی مردم بگویم کم گفتم. شاید آن روزها من یک بچه شش ساله با کلی آرزوهای رنگی بودم و خیلی متوجه شرایط موجود نبودم. اما همین کارهای مادرم، غیبت های مکرر پدر در خانه به دلیل حضور در جبهه، التماس‌های برادر بزرگترم برای راهی شدن به جبهه همراه دوستانش، صدای گاه و بی‌گاه آژیر قرمز از بلندگوی مساجد، صدای بمباران، صدای هجوم هواپیماهای دشمن، رفتن به پناهگاه و از همه مهمتر، حضور میدانی زنان شهر برای پشتیبانی از جبهه‌ها، تصاویری را برای من و هم‌سن‌و سال‌هایم ایجاد کرده بود که می‌دانستیم در شرایط خوبی نیستیم و باید قوی بار بیاییم.

 

خوب یادم است در همان مسجد و اغلب مساجد شهر، خانم‌های محل به گروه‌های مختلف تقسیم می‌شدند. یک گروه لباس می‌بافتند. یک گروه هر روز با خودشان چرخ خیاطی می‌آوردند و لباس، کیسه‌های آذوقه و.. می‌دوختند. یک گروه موظف بودند هر روز به بازار بروند و مواد خشک خوراکی مثل آجیل تهیه کنند. گروه بعدی وظیفه بسته بندی این مواد غذایی را داشتند. یک گروه پتو، لباس، کفش، کلاه، دستکش و هر چیزی که از طرف مردم اهدا شده بود را دسته‌بندی می‌کردند و گروه بعدی این اقلام را لیست می‌کردند. 

 

و ما بچه‌ها در حالی که سخت سرگرم بازی بودیم، در کنار هم بودن را هم یاد می‌گرفتیم. مسجد خانه دوم ما بود. از صبح که از خواب بیدار می‌شدیم صبحانه‌هایمان را می‌آوردیم مسجد با هم بخوریم، و‌ شب بعد از اینکه کار مسجد تمام می‌شد راهی خانه می‌شدیم. ما بچه‌هایی که یک تعدادیمان پدرانمان در جبهه حضور داشتند و تعدادیمان پدرانشان شهید شده بودند.

 

ما بچه‌های دهه شصتی، با همین فرهنگ مقاومت و صرفه‌جویی و یکدلی بزرگ شدیم. با همین ادبیات مقاومت، با همین فرهنگ و ادبیات شهادت، از خودگذشتگی و ایثار.

 

سالها از آن روزها گذشته و من همیشه گمان می‌کردم که تحت تاثیر تکنولوژی، فضای مجازی، رسانه دشمن، جنگ شناختی و...، این فرهنگ به فراموشی سپرده شده و همیشه گمان می‌کردم که نتوانستیم میراث‌داران خوبی باشیم و در تربیت نسل‌های بعدی این انقلاب تنومند و پرقدرت، کوتاهی کرده‌ایم. 

 

امروز اما بعد از طی دو جنگ تحمیلی خارجی و یک جنگ داخلی در یک سال، با هجوم دشمن متجاوز به خاک میهن، شاهد صحنه‌های عجیبی بودم، از همان فرهنگ ایثار و شهادت که ما میراث‌دار آن بودیم. 

 

خیابان‌ها تا پاسی از شب مملو جمعیت است، نیروهای مسلح، پشت در پشت هم برای امنیت ملت در مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستاده‌اند و زنان.... زنان، همان مادران دیروز، همان دختران دیروز و مادران امروز، بی‌وقفه مساجد را سنگر پشتیبانی از نیروهای مسلح کرده‌اند. درست مثل همان روزهای جنگ که مردان در جبهه بودند، زنان شهر هم میدان‌دارند. 

 

حالا دیگر مساجد عرصه رفت و آمد و اجتماعات مادرانی است که همراه کودکانشان سفره‌های نذر ظهور و پیروزی رزمندگان را می‌چینند. زنان شهر در مساجد همچنان که در حال بسته‌بندی مواد خوراکی و پخت و پز برای امنیت‌آفرینان هستند، مشت‌هایشان را گره می‌کنند و به یاد امام شهیدشان ذکر لبشان هیهات من‌الذله است.

 

امروز شهر ما و همه شهرهای این خاک پهناور، عرصه ظهور حماسه‌هایی است که هرگز از حافظه تاریخی جهان پاک نخواهد شد. راستش را بخواهید من فکر می‌کنم، امروز مردم شهرهایمان با بصیرتی بیشتر از گذشته، پای این انقلاب ایستاده‌اند و برایشان جان می‌دهند... 

 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید