۱۲ / شهريور / ۱۴۰۵ - 03 September 2026
10:01
کد خبر : 9757152
۰۸:۱۵

۱۴۰۵/۰۲/۱۳

روایتی از آخرین دلدادگی معلم کرمانی با رهبرشهید

لحظه ورود به بیت، انگار دنیا می‌خواست صبوری‌ام را بسنجد، اتوبوس ما دیر رسید و ظرفیت طبقه اول بیت پر شده بود. اشک‌هایم جاری شد، من آمده بودم که از نزدیک ببینمشان. آنجا بود که آن لجاجت عاشقانه به دادم رسید و گفتم: یا دیدار آقا از نزدیک، یا از اینجا جایی نمی‌روم. 

به گزارش خبرگزاری بسیج از کرمان. هنوز یک سال هم از دیدارمان نگذشته است، نمی‌خواهم دل‌نوشته‌ای ادبی بنویسم، من همه‌چیز را با قلبم حس کردم.... 

برمی‌گردم به تابستان ۱۴۰۳ و روزهای پرشور طرح ولایت. همان‌جا بود که بغض دلتنگی‌ام شکست و فریاد زدم که سهم من از این عاشقی، دیدار روی ماه مقتدایم است.می‌گفتند سرشان شلوغ است و باید درک کرد، اما دل عاشق من این مصلحت‌سنجی‌ها را نمی‌فهمید. 
در اوج آن بی‌قراری، صدایی در ذهنم پیچید: فاطمه! برای امامت چه کرده‌ای که تمنای دیدار داری؟ با چه دستاوردی می‌خواهی خدمتشان برسی؟ 
روزها گذشت و توفیق خادمی شهدای دانشجومعلم، رزق روحم شد. با خودم عهد کردم هر چه آقا بگوید، به هر قیمتی انجام دهم و نگذارم فرمانش زمین بماند. و هنوز سال خادمی‌ام به سر نرسیده بود که به مناسبت هفته معلم دعوت شدم. یقین داشتم این دعوت، با آن‌همه تأکید بر مقام معلم، پیامی اختصاصی برای من داشت.
لحظه ورود به بیت، انگار دنیا می‌خواست صبوری‌ام را بسنجد، اتوبوس ما دیر رسید و ظرفیت طبقه اول بیت پر شده بود. اشک‌هایم جاری شد، من آمده بودم که از نزدیک ببینمشان. آنجا بود که آن لجاجت عاشقانه به دادم رسید و گفتم: یا دیدار آقا از نزدیک، یا از اینجا جایی نمی‌روم. 
ناگهان دستی از غیب دستم را گرفت، خادمی مرا از ورودی مخصوص خادمان به داخل بیت برد...

 وقتی آقا آمد و لب به سخن گشود، زمان ایستاد. محو تماشایشان شده بودم. مدام به خودم می‌گفتم: فاطمه! گوش کن، اما دلم پاسخ می‌داد بگذار فقط تماشا کنم، تماشای آقایی که هر بار صدایش زدم، اجابتم کرد...

امام شهیدمان در آن روز، با کلام نورانی‌اش افق‌های جدیدی از هویت معلمی را برایم گشود، از ما خواست که آموزش و پرورش را نه یک هزینه، که افتخار و سرمایه بدانیم. از ضرورت تحول در ساختارهای فرسوده گفت و دانشگاه فرهنگیان را قلب تپنده‌ای دانست که باید مرکز تربیت معلمان ترازانقلاب اسلامی باشد. 
قرار بود اردیبهشت امسال هم قرار ما تکرار شود، لحظه‌شماری می‌کردم. قول داده بودم برای شهدای دانشجومعلم و الگوسازی از آن‌ها کم نگذارم... اما تقدیرالهی بر این بود که حضرت آقا اردیبهشت‌ماه را در بهشت بگذراند واز آنجا نظاره گر کارها باشد
حالا، در غیاب حضور جسمانی‌شان، خوب می‌دانم دلتنگی فقط سهم من نیست امام انتظار بیشتری از من دارد... امام شهیدم از من فَاستَقِم کَما أُمِرتَ وَ مَن تابَ مَعَکَ... و قدم گذاشتن در مسیر تحول را می‌خواهد.
آقاجان! خودت بهتر از هر کس دیگری می‌دانی چقدر دلتنگت هستیم، در این فراق غریب، یقین دارم چشمان پدری‌تان هنوز نگران سنگر تعلیم و تربیت است. 
ما به آن مادر پهلو‌شکسته‌ای اقتداکرده‌ایم که آموخت برای دفاع از ولایت، باید سوخت، باید فدایی شد.
امروز میدان کلاس درس ما، امتداد عاشوراست، در غبار فتنه‌ها، یزیدیان زمان را که با نقاب حق آمده‌اند می‌شناسیم و با لبیک به فرزند صالحتان، حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، نخواهیم گذاشت این پرچم بر زمین بماند.
راه ما همان راه سرخ حسینی است و غایت ما، تربیت نسل ظهور مهدی فاطمه (عج). پدر مهربانم دعا کن، در این مسیر سخت، نه پایمان بلغزد و نه دلمان بلرزد، دعا کن پایان قصه‌ی ما نیز چون شما، به وصال ختم شود، به امید دیدار. ان‌شاءالله.

‌✍ فاطمه سلیمانی


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید