قزوین_ همهچیز از یک ایستادن آغاز میشود. ایستادنی که از سر فهم است. جایی در عمق دل، جایی شبیه کنج یک حرم، انسان ناگهان متوجه میشود که باید مکث کند؛ باید فاصله بگیرد از هیاهوی بیرون، از شتابی که بیجهت او را میکشاند. دستش بیاختیار روی سینه مینشیند، برای یادآوری اینکه هنوز چیزی درونش زنده است، چیزی که حرمت دارد.
در همین مکثهای کوتاه است که مسیرها شکل میگیرند. آنجا که دل، سبک میشود از رهایی. رهایی از آنهمه باری که بیدلیل بر دوش کشیده بود و ناگهان، شوقی شبیه پرواز در او جوانه میزند. پروازی به سمت یک معنا، یک قبله، یک مقصد که از دور هم میشود آن را حس کرد.
این پرواز، آغاز یک دگرگونی است.
حالا دیگر همان آدم قبل نیست.
دلش راهی پیدا کرده که با جادههای معمول فرق دارد. راهی که از میان روزمرگی عبور نمیکند، بلکه از آن جدا میشود. صبح و شب برایش شکل دیگری میگیرند؛ زمان دیگر، نه گذر زمان، که فرصتی است برای نزدیکتر شدن به چیزی که هنوز نامش را کامل نمیداند.
در این مسیر، آدمها کمکم خودشان را پیدا میکنند. نه آن خودی که دیگران ساختهاند، آنی که در سکوتها شکل گرفته. دل، آرام میشود؛ آرام به این معنا که دیگر از طوفان نمیترسد. این همان نقطهای است که آدمی میتواند در دل آشوب، تکیه بزند به چیزی فراتر از زمین.
و آنجا، درست در همین لحظههای کشف، مفهوم «ایستادن» معنا پیدا میکند. ایستادنی به معنای انتخاب. انتخابی آگاهانه، برای ماندن در مسیر، حتی وقتی همهچیز علیه توست. اینجاست که زندگی، رنگ دیگری میگیرد؛ رنگی از جنس تعهد، از جنس باور.
در میانه این مسیر، صداهایی به گوش میرسد. صداهایی که آدمی را صدا میزنند، که از او چیزی بیشتر از بودن میخواهند.
و انسان، اگر دلش بیدار شده باشد، نمیتواند بیتفاوت بماند. باید قدمی بردارد، باید خودش را در این جریان تعریف کند.
حالا دیگر واژهها کافی نیستند.
باید زیست، باید هزینه داد، باید از خود عبور کرد و درست همینجاست که برخی آدمها، از بقیه جدا میشوند.
رهبر شهید، از همین نقطه عبور کرد.
او در واژهها نماند، آنها را زندگی کرد.
آنچه برای دیگران یک حس گذرا بود، برای او به یک مسیر دائمی تبدیل شد. او ایستاد، چون این راه را انتخاب کرده بود.
در وجود او، احترام، پرواز، عشق و ایستادگی، دیگر مفاهیم جدا از هم نبودند.
همه به یکدیگر پیوسته بودند و از او انسانی ساخته بودند که هر لحظهاش، گامی به سمت یک افق روشنتر بود. او نه به دنبال نام بود، نه به دنبال دیده شدن؛ او فقط در مسیر بود و همین، او را به جایی رساند که واژهها از توصیفش عاجز میمانند.
شهادت، برای او پایان نبود.
ادامه همان مسیری بود که از دل آغاز شده بود. مسیر کسی که از همان ابتدا، با هر نفس، خود را به آن نزدیکتر کرده بود. برای او، این لحظه غریب نبود؛ آشنا بود، حتی انتظارش را میکشید. مسیر سبز سرخ.. و حالا، آنچه باقی مانده، یک دعوت است.
دعوتی برای ادامه دادن، برای کامل کردن آنچه ناتمام مانده.
حالا باید از خود بپرسیم؛
ما در کجای این مسیر ایستادهایم؟
در همان مکث ابتدایی؟
در شوق پرواز؟
یا در لحظهای که باید انتخاب کنیم و بایستیم؟
رهبر شهید، پاسخ را با زندگیاش داد.
او نشان داد که میشود از دل واژهها عبور کرد و به جایی رسید که خودِ انسان، تبدیل به معنا شود.
و این، همان جایی است که تازه زندگی آغاز میشود...
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰