۲۶ / خرداد / ۱۴۰۵ - 16 June 2026
11:27
کد خبر : 9765759
۱۴:۲۶

۱۴۰۵/۰۳/۲۵

از تنورهای روشن روستا تا طلایی که وقف راه شهدا شد

صبح تازه چشم‌هایش را باز کرده بود که راه افتادیم. جاده، آرام از میان دشت عبور می‌کرد و مه روی شانه‌ی دشت‌ها نشسته بود. خورشید، تازه از پشت ارتفاعات سر برمی‌آورد و نور طلایی‌اش را روی سبزی زمین می‌پاشید. هرچه جلوتر می‌رفتیم، شهر عقب‌تر می‌ماند و صفای روستا بیشتر خودش را نشان می‌داد.
 
به گزارش خبری بسیج جامعه زنان کشور---صبح تازه چشم‌هایش را باز کرده بود که راه افتادیم. جاده، آرام از میان دشت عبور می‌کرد و مه روی شانه‌ی دشت‌ها نشسته بود. خورشید، تازه از پشت ارتفاعات سر برمی‌آورد و نور طلایی‌اش را روی سبزی زمین می‌پاشید. هرچه جلوتر می‌رفتیم، شهر عقب‌تر می‌ماند و صفای روستا بیشتر خودش را نشان می‌داد. خانه‌هایی ساده، دیوارهایی کاهگلی، درختانی که انگار سال‌هاست مردمشان را می‌شناسند و مردمانی که هنوز سلام را با لبخند ادا می‌کنند.

روستا بوی زندگی می‌داد؛ بوی خاک خیس، بوی هیزم، بوی نانی که هنوز پخته نشده اما عطرش در هوا پیچیده است.

از میان این زیبایی‌ها گذشتیم و به روستای دیال آباد رسیدیم. قطعه‌ای زیبا از بهشت با باغ‌های سرسبز و انگورستان‌های بیشمار.

زنان روستا، چادر به کمر بسته بودند و آتشِ تنورها یکی‌یکی جان می‌گرفت. شعله‌ها بالا می‌آمدند و دست‌های پینه‌بسته، خمیرها را با صلابت به دیواره‌ی تنور می‌چسباندند. شصت تنور روشن شده بود؛ شصت شعله، شصت روایت، شصت قلب که برای امنیت‌آفرینان این سرزمین می‌تپید.

صحنه، شبیه یک رزمایش بود. رزمایش عشق… انگار تاریخ دوباره ورق خورده بود و زنان این سرزمین، بار دیگر پشت جبهه‌ای ایستاده بودند که امتدادش تا آسمان می‌رود.

صدای صلوات در فضای روستا می‌پیچید. پیرزن‌ها زیر لب دعا می‌خواندند. دختران جوان سینی‌های نان را جابه‌جا می‌کردند و کودکان، میان دود و آفتاب می‌دویدند. هیچ‌کس احساس نمی‌کرد کاری کوچک انجام می‌دهد. همه آمده بودند سهمی از مقاومت داشته باشند. یکی با دست، یکی با دعا، یکی با اشک.

و درست میان همین هیاهوی عاشقانه بود که او را دیدم؛

عمه زرین!

مادری آرام، با قامتی خمیده اما چهره‌ای مهربان. گوشه‌ای نشسته بود و نگاهش را به شعله‌های تنور دوخته بود؛ انگار چیزی دور را تماشا می‌کرد. گفتند مادرِ شهید است. مادری که سال‌ها پیش، جوانش را در روزهای دفاع مقدس راهی کرده و حالا سال‌هاست با قاب عکسی زندگی می‌کند که تمام دارایی قلب اوست. او که روزگاری از پسر رشیدش در مسیر دین و وطن گذشته بود، امروز تنها داراییش که یک قطعه طلا بود را نیز به جبهه مقاومت تقدیم کرد. تنها اندوخته‌ای که برای روز مبادا نگه داشته بود. با گویش شیرین آذری گفت: «پسرم رو دادم برای اسلام… اینم از مال دنیا که به نیت پسر شهیدم تقدیم انقلاب و وطن می‌کنم.»

آدم یاد روایت آن پیرزن دوران دفاع مقدس می‌افتد. همان بانویی که از تمام دارایی دنیا فقط چند تخم‌مرغ داشت و همان را وقف جبهه‌های حق علیه باطل کرد. تاریخ گاهی نه تکرار، که متجلی می‌شود. آن پیرزن، سال‌ها پیش، ایمان را معنا کرد و این مادر شهید، در روزگار ما همان ایمان را دوباره زنده کرد. فرق زمانه‌ها فقط در شکل ماجراست، وگرنه حقیقت همان حقیقت است.

دیروز مادری علی‌اکبرش را راهی میدان کرد و امروز مادری، جوانش را در قاب عکس بغل می‌گیرد و با اطمینان می‌گوید: «اگر پایش برسد بازهم جوانانم را تقدیم انقلاب می‌کنم.» این مردم، ادامه‌ی همان قافله‌اند.

پیامبر مهربانی فرمودند؛ مردمانی در آخرالزمان می‌آیند که مرا ندیده‌اند اما عاشق من‌اند؛ به من ایمان دارند و دین خدا را یاری می‌کنند و من آنها را بسیار دوست دارم. شاید اگر کسی بخواهد معنای این حدیث را بفهمد، باید به همین روستاها بیاید، به میان همین تنورها، همین مادران صبور.

مردمان این روزگار، مردمان امام زمانی‌اند.

نسلی که شاید پیامبر را ندیده، اما راه او را ادامه می‌دهد. نسلی که شاید در میدان جنگ اسلحه به دست نداشته باشد، اما نان می‌پزد، طلا می‌بخشد، فرزند تقدیم می‌کند و پای وطن و عقیده‌اش می‌ایستد.

راستش در آن روستا، من فقط نان ندیدم.

ایمان را دیدم که میان آتش تنورها جان گرفته بود.

غیرت را دیدم که در دستان زنان روستایی موج می‌زد.

وطن را دیدم که روی سفره‌های ساده اما پرشکوه مردم معنا می‌شد.

گاهی اقتدار یک کشور را نه در موشک‌ها، که در همین دل‌ها باید جست‌وجو کرد؛

در مادری که از عزیزترین دارایی‌اش می‌گذرد،

در پیرزنی که تنها داراییش را برای ظهور کنار می‌گذارد،

در زنانی که پیش از طلوع خورشید بیدار می‌شوند تا نانِ جبهه‌ی حق را آماده کنند.

آن روز وقتی از روستا برمی‌گشتیم، جاده همان جاده بود، کوه‌ها همان کوه‌ها؛

اما انگار چیزی در دل ما تغییر کرده بود.

ما از میان یک روستا عبور نکرده بودیم،

از میان یک تاریخ متمدن پر اقتدار و پر اسطوره گذشته بودیم.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید