۲۶ / خرداد / ۱۴۰۵ - 16 June 2026
11:28
کد خبر : 9765835
۲۱:۲۷

۱۴۰۵/۰۳/۲۵
سلام شب اول محرم!

یادش بخیر شب‌های محرم دهه شصت

قزوین_ «ای منی آواره قویان اباالفضل...» هنوز هم با شنیدن این جمله، صدای گریه‌های نیمه‌شب آقاجان در گوشم می‌پیچد. سال‌ها از رفتنش گذشته، اما محرم که از راه می‌رسد، انگار دوباره عینک ته‌استکانی‌اش را به چشم می‌زند، دفترچه کهنه نوحه‌هایش را باز می‌کند و در گوشه خانه روضه می‌خواند...

 

برنامه کربلای معلی. حاج آقا، آقاتهرانی صاف رفت سراغ نقطه ضعف همه ما سینه سوخته‌‌های سیدالشهدا(س). از خاطرات کودکی خود می‌گفت که سر غرور کودکی از خانه بیرون می‌زد تا با هم‌سن و سال‌هایش بازی کند و... و در انتهای تعاریفش جمله را برد در خانه‌ی حضرت صدیقه طاهره... که ما هر چه هم که باشیم حضرت مادر سهم هر کدام ما از سفره سیدالشهدا را برایمان کنار گذاشته... 

 

حاج‌آقا همین‌طور که صحبت می‌کرد روضه‌خوان روضه می‌خواند ... سلام شب اول محرم... 

و مطمئنم که خیلی‌هایمان با همین سلام به شب اول محرم پرت شدیم به خاطرات شیرین کودکی‌هایمان که پدر و مادرهایمان تازه تازه به ما می‌آموختند راه و رسم نوکری ارباب را...

 

آقاجان، از همان پدرهایی بود که همه چیز را سر وقت و اندازه انجام می‌داد.. از همان‌هایی که بسیار مهربان بود... از همان‌هایی که تنبیه در کارش نبود و معتقد بود که تنبیه فقط باید گرفتن چشم از مخاطب باشد... 

 

آقاجان از همان پدرانی بود که تا اسم حضرت عباس را می‌شنید گوشه چشمش تٓر می‌شد. یادم هست که حتی وقتی پدریزرگ و مادربزرگم به رحمت خدا رفتند، آقاجان تمام دلتنگی‌اش را بعد از تدفین، سر سجده نماز شب اول قبر، گریه کرد. اما همیشه برای سیدالشهدا، حضرت عباس و حضرت زهرا با صدا گریه می‌کرد. در هر جایی که بود فرقی نداشت.

 

خوب یادم هست شب‌های اول محرم برای آقاجان یک چیز دیگر بود. اگر هر جای دنیا هم که بود باید خودش را به خانه می‌رساند تا در مراسم شب اول محرم مسجد محله حضور داشته باشد. دو شب مانده به اول محرم همه ما باید به صف می‌شدیم یکی یکی لباس های مشکی‌مان را از مادر تحویل می‌گرفتیم. اگر لباس هر کداممان برایمان کوچک می‌شد، آن لباس می‌رسید به نفر بعدی که کوچکتر بود... و همیشه‌ی خدا لباس همه ما همزمان کوتاه و کوچک بود به تنمان.. آن روزها رسم این بود که بزرگترها برای کوچکترها لباس را انتخاب و خرید می‌کردند پس پدر و مادر راهی بازار می‌شدند که برای تک تک ما لباس مشکی عزای سیدالشهدا بخرند و با اینکه ماه محرم بود و ماه عزای سیدالشهدا، اما دلمان غنج می‌رفت برای پوشیدن آن لباس های مشکی.

 

سه روز قبل از محرم، روضه خوانی آقاجان شروع می‌شد. یک دفتر رنگ و رو رفته‌ای داشت که خودش برگ برگ آن دفتر را با نخ و سوزن به هم دوخته بود. کلی نوحه‌های فارسی و آذری با خط خودش در آن نوشته بود و آن را داخل یک صندوقچه چوبی با یک قفل چفت آنتیک صدفی نگه می‌داشت. یک گوشه خانه، پای کتابخانه، جای آقاجان بود. وضو می‌گرفت، به دوتا متکای قرمز بزرگ با فیله نخی سفید، تکیه می‌داد، عینک ته استکانیش را به چشم می‌زد، دفترش را باز می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن. همیشه روضه اول، روضه حضرت عباس بود. با صدای آرام در یک گوشه خانه، شروع می‌کرد به خواندن...

 

ای منی آواره قویان اباالفضل اباالفضل

گلمیشم امداده اویان اباالفضل اباالفضل

 

آل منی زیر پروئه حسینیم حسینیم

لطف الدون نوکروئا حسینیم حسینیم

 

با چنان سوز و گذاری می‌خواند که دلت می‌خواست بنشینی یک گوشه‌ای و به اینهمه ارادت و اراده برای این روضه های یک نفره فقط نگاه کنی و بی‌صدا گریه کنی... خوب یادم هست که آقاجان آرام می‌خواند و مادرم یک گوشه‌ای آرام گریه می‌کرد و با خودش جمله‌ها را تکرار می‌کرد...

 

آن روزها آقاجان برای شب اول محرم همه ما را آماده می‌کرد.. همه باید مشکی می‌پوشیدیم.. زنجیر و پیشانی‌بند و کتیبه و پرچم که مادرمان آنها را لای چند بقچه سفید داخل گنجه نگه می‌داشت یکی یکی بیرون می‌آمد.. پسرهای خانه زنجیر و پیشانی‌بندها را برمی‌داشتند و به ما دخترها فخر می‌فروختند... 

 

آن روزها، روضه های خانگی ما هم به راه بود. استکان‌های روضه، کتری‌های بزرگ و قوری، همه آماده می‌شد و آقاجان که تنها راننده با ماشین کوچه بود، بچه‌های کوچه را به صف می‌کرد برای رفتن به بازار و تهیه قند و چای و میوه روضه...

 

آقاجانِ من، به آشتی دادن معروف بود. به ماه رمضان و ماه محرم که می‌رسید، به هر دری می‌زد تا آنهایی را که مدتی بود باهم کدورتی داشتند را با هم آشتی می‌داد... یادش بخیر آن روزها شب‌های اول محرم رنگ و بوی دیگری داشت.

 

ما با همین روضه‌های خانگی و ارادت و علاقه‌ای که آقاجان به ما یاد داد، بزرگ شدیم... ما خواهر و برادرها هم لشگر آقاجان بودیم.. به محرم که می‌رسید هر کداممان وظیفه داشتیم دوستانمان را جمع کنیم برای روضه و مراسم سینه زنی. آن روزها نمی‌دانستیم معنی این کارهای آقاجان یعنی چه.. در دنیای کودکی‌مان خیالمان این بود که آقاجان سر عادت هر ساله این کارها را انجام می‌دهد..

 

و خوب یادم هست این جمله همیشگی‌اش را که می‌گفت؛ بچه‌ها شب اول محرم به امام حسین و ماه محرم سلام کنید و همیشه خودش با یک ارادت خاصی به امام حسین سلام می‌داد... مخصوصا در سجده آخر نمازهای شبش که صدای گریه‌اش در خانه می‌پیچید که با گویش ترکی می‌گفت؛ «الاه جان، حسینه بیزی باقوشلا»... 

 

حالا سال‌ها از آن روزها گذشته.. آقاجان به رحمت خدا رفته... جای روضه‌ خواندهای پرسوز و گدازش، روضه های خانگیش، لباس سیاه به تن کردن‌های شب اول محرمش، آشتی دادن‌هایش خالیست، یاد آن عینک ته استکانی به چشم‌زدن‌هایش و دفترچه نوحه‌های دست نوشته‌اش، یاد همه روزهایی که بود بخیر... یاد شب‌های محرم دهه شصت بخیر...

 

بماند به یادگار

سهیلا عظیمی

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید