جامعه نقنقو!
محمد پورخوشسعادت
این روزها کافی است تلفن همراه را برداریم و چند دقیقه در شبکههای اجتماعی بگردیم؛ زیر خبر افتتاح یک پروژه، دهها نفر از پروژهای دیگر مینویسند که بر زمین مانده است. زیر خبر یک موفقیت، شکست دیگری یادآوری میشود و زیر هر تصمیم، انبوهی از داوریها صف میکشد. گویی ما بیش از آنکه در جستوجوی فهمیدن باشیم، در کمین قضاوت کردن نشستهایم.
اما آیا جامعه ایران، واقعاً جامعهای نقنقو شده است؟
شاید پاسخ، آنقدرها ساده نباشد.
آنچه بیش از هر چیز تغییر کرده، نه خلقوخوی ایرانیان، بلکه میدان ارتباطات است. گلایههایی که روزگاری در چهاردیواری خانهها، بازارها و محافل خصوصی باقی میماند، امروز به لطف رسانههای نوین به عرصه عمومی آمده است. جامعه، بیش از گذشته سخن نمیگوید؛ بیشتر شنیده میشود. این تفاوت کوچکی نیست.
با این حال، دیده شدنِ بیشتر، الزاماً به معنای گفتوگوی بهتر نیست.
جامعهشناسان ایرانی، از زوایای مختلف به این مسئله پرداختهاند. زندهیاد دکتر هادی قانعیراد، از فقر گفتوگوی اجتماعی سخن میگفت؛ وضعیتی که در آن، صداها فراواناند، اما گوشها اندک. دکتر نعمتالله فاضلی نشان میدهد که رسانههای جدید، فقط ابزار انتقال پیام نیستند؛ آنها شیوه زیستن، قضاوت کردن و حتی احساس کردن ما را نیز دگرگون کردهاند. دکتر مقصود فراستخواه نیز از انباشت بیاعتمادی سخن میگوید؛ جایی که هر تصمیم، پیش از آنکه فهمیده شود، متهم میشود.
از دل این وضعیت، پدیدهای آرامآرام سر برمیآورد که میتوان آن را «غلبه نقزدن بر نقد» نامید.
نقد و نقزدن، هر دو با زبان آغاز میشوند، اما در دو مسیر متفاوت حرکت میکنند. نقد، مسئله را روشن میکند؛ نقزدن، فضا را تیره. نقد، مسئولیت میآفریند؛ نقزدن، مسئولیت را میان دیگران پخش میکند. نقد، به دنبال اصلاح است؛ نقزدن، اغلب از افشای خطا رضایت میگیرد. نقد، افق میسازد؛ نقزدن، افق را میپوشاند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در جامعه ما، موفقیت یک مدیر چندان دیده نمیشود، اما لغزش او به سرعت به مسئلهای عمومی تبدیل میشود. خبر خوب، عمر کوتاهی دارد؛ خبر بد، سرمایه گردش در فضای مجازی است. الگوریتمها نیز معمولاً همین منطق را تقویت میکنند؛ هیجان را بر تعمق و واکنش را بر تأمل ترجیح میدهند.
البته این فقط محصول فناوری نیست. بخشی از آن، ریشه در تاریخ سیاسی و فرهنگ اجتماعی ما دارد. جامعهای که در دورههایی طولانی، امکان نقد نهادینه و گفتوگوی آزاد را کمتر تجربه کرده است، طبیعی است که با گشوده شدن عرصه عمومی، بخشی از نارضایتیهای انباشته خود را به زبان گلایه بیان کند. اما اگر این گلایهها به نقد مسئولانه تبدیل نشوند، همان سرمایهای که میتوانست موتور اصلاح باشد، به نیروی فرسایش اعتماد بدل خواهد شد.
در این میان، تفاوتی هم میان منتقد و مدافع باقی نمیماند. گاه حتی دلسوزترین نیروهای اجتماعی نیز ناخواسته در همان زمینی بازی میکنند که قواعدش را هیجان نوشته است، نه عقلانیت. آنجا که مچگیری جای مسئلهشناسی را میگیرد، اصلاح نیز جای خود را به نمایش میدهد.
ادبیات کهن ما سالها پیش این مرز را شناخته بود. حافظ میگفت: «عیبِ میجمله بگفتی، هنرش نیز بگو.» این فقط توصیهای اخلاقی نیست؛ قاعدهای برای بقای جامعه است. جامعهای که فقط عیب میبیند، اندکاندک توان دیدن امکان را از دست میدهد؛ و جامعهای که امکان را نبیند، توسعه را نیز نخواهد دید.
توسعه، پیش از آنکه در کارخانهها، بودجهها یا برنامههای پنجساله متولد شود، در زبان یک جامعه شکل میگیرد. جامعهای که نقد را جانشین نقزدن کند، سرمایه اجتماعی میاندوزد؛ اما جامعهای که به نقزدن خو بگیرد، حتی اگر بر حقیقتی انگشت بگذارد، در نهایت تصویر خود را نیز تیرهتر میکند.
شاید پرسش اصلی امروز این نباشد که چرا این همه گلایه وجود دارد؛ پرسش مهمتر آن است که چگونه میتوان گلایه را به گفتوگو، گفتوگو را به نقد، و نقد را به اصلاح تبدیل کرد. فاصله توسعهنیافتگی تا توسعه، گاه نه در اقتصاد، که در همین تغییر ظریفِ زبان و فرهنگ نهفته است.