۰۲ / مرداد / ۱۴۰۵ - 24 July 2026
02:17
کد خبر : 9772797
۲۳:۰۸

۱۴۰۵/۰۵/۰۱
اربعین ۱۴۰۵/روایت اول؛

دعوت...

 اربعین، سفری است که با یک «دعوت» شروع می‌شود و حالا که از سوی دلیل حیات و ارباب عالمین دعوت شده‌ای، پس بی‌شک تو را بدرقه می‌کند در مسیری که برایت آماده کرده..

قزوین- امروز از همان روزهایی‌ست که وقت برای سر خاراندن پیدا نکردم. از همان روزهایی که با همه روزهای سال فرق دارد. بیدار می‌شوی، هی به ساعت نگاه می‌کنی و هنوز لحظه‌ای که انتظارش را می‌کشی نرسیده است. انگار عقربه‌ها هم می‌دانند امروز، روز معمولی‌ای نیست. هر کاری را انجام می‌دهی، اما دلت جای دیگری‌ست؛ میان جاده‌ای که هنوز ندیده‌ای، میان قدم‌هایی که هنوز برنداشته‌ای و میان سلامی که هر ثانیه نثار صاحب این راه می‌کنی.

تمام مشغله امروز را ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه، روی راه‌پله‌ها و پشت درِ خانه گذاشتم و برای راهی شدن آماده شدم. آنقدر دلم هوای رفتن داشت، که ندانستم در عرض چند دقیقه چطور وسایل سفره را آماده کردم. خداحافظی با عزیزانم و به رسم سنت‌ها و روشنی آب و آینه، کاسه‌ای آب پشت سرِ منِ مسافر، نوید راهی روشن و مسیری دلخواه را می‌داد...

خیابان شلوغ است. جمعیت برای خداحافظی و بدرقه مسافرانشان دور اتوبوس‌ها ایستاده‌اند. هر گوشه، آغوشی باز است، دستی برای بدرقه بالا رفته و چشمی که اشک را نمی‌تواند پنهان می‌کند. بوی اسپند در هوا پیچیده، آوای خوش صلوات‌ یکی پس از دیگری شنیده می‌شود و اشک‌هایی که هم بر چشم زائران نشسته و هم بر گونه‌های بدرقه‌کنندگان، روایت دلدادگی مردمانی است که خوب می‌دانند این سفر، شبیه هیچ سفر دیگری نیست.

از همان نقطه، دل آدم کنده می‌شود و گره می‌خورد به ضریح شش‌گوشه ارباب. بی‌اختیار با خودت زمزمه می‌کنی: «خدایا شکرت... شکرت که سیدالشهدا امسال هم نگاهم کرد و نامم را از میان جامانده‌ها خط زد. شکرت که دوباره اجازه دادی در مسیر حسین (ع) قدم بردارم.»

همیشه گفته‌اند اربعین، سفرِ دعوت است؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری این جمله را می‌فهمم. اگر دعوتی در کار نبود، نه این دل آرام می‌گرفت و نه این پاها توان رفتن پیدا می‌کردند. در این راه، هیچ‌کس خودش را به کربلا نمی‌رساند؛ این حسین (ع) است که زائرانش را می‌خواند، یکی را زودتر، یکی را دیرتر و یکی را با حسرتی که سال‌ها در دل می‌ماند.

حالا مسیر، تو را خوانده و با اشتیاق همسفر مردان و زنانی شده‌ای که تنها سرمایه‌شان عشق است؛ مردان و زنانی که برای خدمت به زائران سیدالشهدا راهی سفر عشق شده‌اند. مقصد یکی؛ دل‌ها متفاوت است، اما صاحب دل‌ها یکی..«حسین»

اتوبوس خادمان اداره‌کل اوقاف استان قزوین آرام‌آرام به راه می‌افتد. خوب که نگاه می‌کنی، ذکرهایی را می‌شنوی که از دل‌ها برخاسته، ذکرهایی که از همین اتوبوس، از همین صندلی‌ها، تا نجف، تا عمودهای بی‌شمار، تا بین‌الحرمین و تا کربلا امتداد پیدا می‌کنند؛ مثل دانه‌های یک تسبیح که همه به یک نخ وصل‌اند.

شاید هرکدام از ما دعایی در دل داشته باشیم؛ یکی برای سلامتی عزیزش، یکی برای گره‌ای که سال‌ها باز نشده، یکی برای آرامش دلش و دیگری برای عاقبت‌به‌خیری. اما مطمئنم میان تمام این دعاها، یک زمزمه مشترک وجود دارد؛ زمزمه‌ای که بی‌صدا از دل همه ما بلند می‌شود: «شکر برای دعوت...»

دعوت، بزرگ‌ترین هدیه این راه است. پیش از آنکه زائر باشیم، دعوت‌شده‌ایم؛ و پیش از آنکه به کربلا برسیم، نگاه ارباب به ما رسیده است.

این، تازه آغاز روایت است...

سهیلا عظیمی

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید