عروسی سیده بشری حسینی، دختر رهبر شهیدمان
سلامی زمینی به بشرای آسمانی عزیزم.
از آنجایی که نطق شهدا پس از شهادت بیشتر گشوده میشود و با ما سخن میگویند، احساس میکنم رابطهام با تو از قبل قویتر شده است و هر روز خاطراتت را مرور میکنم تا وجودم را تسلی بخشم و آرام شوم.
این بار خاطره عروسیات را مرور میکنم؛ عروسیای که اکنون لباسی از جنس حریر بهشتی بر تن دارد.
روزی که قرار بود به خانه بخت بروی، هرگز از خاطرم فراموش نمیشود. من توفیق داشتم بهعنوان یکی از بستگان آقای داماد، همراه با عدهای از خانمهای فامیل، برای بردن عروسخانم به خانه بخت، در منزل شما حضور پیدا کنیم.
اگرچه توفیق آشنایی با شما را در دوران عقد پیدا کرده بودم و مهر و علاقهات از همان روز نخست دیدار بر دلم نشسته بود، اما امروز آن روزها برایم همچون رؤیاهایی شدهاند که آرزو میکنم بار دیگر بتوانم در کنارت حاضر شوم، به یادت باشم و حضور سراسر نور تو را حس کنم و از آن بهره ببرم.
در آن روزها شادی و شعفی که داشتم، بینهایت بود و خوشحال بودم که از این پس بیشتر میتوانم شما را ببینم و در شهر قم نیز همجوار هم زندگی کنیم.
یادم نمیرود که چند روز پیش از عروسی، همراه چند نفر از خانمهای بستگان، جهیزیه مختصر و سادهات را، همانند وسایل منزل مادرمان حضرت زهرا سلاماللهعلیها، در منزل اجارهای چیده بودیم و این کار را نخستین توفیق بزرگ زندگیام میدانستم.
در روز عروسی شما در تهران، به همراه تعدادی از خانمها و مادر داماد ـ که ارادت ویژهام به ایشان همواره مستدام بادـ از منزل داماد راهی بیت معظم شدیم.
قلبم از شوق دیدار آن بزرگوار، هرچه بیشتر به آن مکان نزدیک میشدیم، تندتر میتپید و از اینکه این دیدار از نزدیک و به بهترین شکل ممکن رقم میخورد، سرشار از شادی و شعف بودم.
بهجت و سرورم از اینکه قرار بود همراه شما تا قم باشم، دوچندان شده بود و این را سعادت بزرگی برای خود میدانستم. خدا میداند که در دلم چه غوغایی برپا بود و میدانستم بهترین خاطرات عمرم در حال رقم خوردن است.
تا اینکه لحظه موعود فرا رسید. به بیت مقام معظم رهبری (رضواناللهعلیه) نزدیک شدیم و پس از عبور از گیتهای بازرسی، وارد شدیم و عطر حضور شما را بیش از پیش احساس کردم.
با شمشادهای کنار باغچهها، که نظم خاصی به حیاط قدیمی داده بودند، در دل سخن میگفتم و با خود میاندیشیدم که اینها چه خوشبختاند که در چنین مکانی زندگی میکنند؛ غافل از آنکه رنجها و محدودیتهای طبیعی زندگی شما را به ذهن نمیآوردم و تنها غبطه میخوردم.
تا اینکه به درِ اصلی رسیدیم. استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود و عطر دلنشین آن فضای پاک را بیشتر حس میکردم. وارد بیت شدیم و با استقبال میزبانان و راهنمایی آنان وارد مهمانخانه شدیم.
اگرچه این فضای پاک برایم آشنا بود و خاطره عقد خودم در محضر حضرت آقا برایم تداعی شد، اما باز هم از دیدن این همه سادگی شگفتزده شدم.
دلم میخواست فریاد بزنم و به تمام کسانی که قضاوتهای نابجا کرده و با تهمتهای خود، قلب نایب امام زمان (عج) را به درد آورده بودند، بگویم منزل رهبر ما فقط با موکت پوشیده شده است و آنچه ثروت این مکان به شمار میرود، انرژی معنوی و نفسهای پاک امامزمانی است که در آن دمیده شده است. اینجا سرشار از عطر وجود امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف است که نائب برحقش، حضرت آیتالله خامنهای، آن را رهبری میکند.
لحظهای نگذشته بود که حاجخانم، همسر حضرت آقا، بانویی که کمالاتش همه را مجذوب خود میکرد، وارد شدند. پس از سلام و احوالپرسی و خوشامدگویی، از ما خواستند بنشینیم. همه به ترتیب نشستند و پذیرایی انجام شد.
پس از صرف چای، همه منتظر ورود عروسخانم بودند، اما برخلاف تصور همگان، در باز شد و حضرت آقا، با روحی آرام و قلبی که برای همه انسانها، بهویژه مستضعفان جهان، میتپید، وارد شدند. همه جمال رهبر عزیز را دیدند.
زبانم بند آمده بود. همه با هم سلام کردیم و ایشان با همان آرامش همیشگی، رویی گشاده و مهربان، به همه خوشامد گفتند و روی صندلی سادهای که روبهروی ما قرار داشت، نشستند. انگار در عالم رؤیا بودم و محو جمال ایشان شده بودم.
پس از نشستن، با همه افراد، تکتک، با چهرهای گشاده و مهربان، سلام و احوالپرسی کردند. سپس خطاب به مادر آقای داماد فرمودند مهمانها را معرفی کنند. همه افراد حاضر، که حدود ده نفر بودیم، معرفی شدند. حضرت آقا با لبخندی شیرین به همه خوشامد گفتند و هیچکس از قلم نیفتاد.
این ویژگی مهماننوازی، که در سیره اهلبیت علیهمالسلام وجود دارد، برایمان تداعی شد.بخش دوم را در پیام بعدی، از جمله «همچنین بعد از سلام و احوالپرسی با شوخی فرمودند که برای بردن عروسخانم تشریف آوردهاید؟»
همه خندیدند و با عرض ارادت خدمت ایشان گفتند: «با کسب اجازه از محضر مبارک، بله.»
همه منتظر آمدن عروسخانم شدیم تا اینکه درِ اتاق مجدداً باز شد و بشرای عزیزم، با لباسی بلند، کرمرنگ و ساده، همچون فرشتهای وارد شد.
با قامتی کشیده و رعنا، که شباهت زیادی به پدرشان داشت، و وجودی سرشار از مهر و صفا، با همان لبخند همیشگی، پس از سلام و احوالپرسی با اقوام، کنار پدر عزیزشان ایستاد. یکی از خانمها سجاده ترمهای کنار صندلی حضرت آقا پهن کرده بود و عروسخانم روی آن، کنار پدر عزیزشان، ایستاد.
اشک امانمان نمیداد و بغض عجیبی در سینه همه فرو نشسته بود.
معمولاً وقتی عروسی را به خانه بخت میبرند، خانواده عروس دلتنگی، اشک، شوق و ذوق خود را به نحوی نشان میدهند؛ اما این بار برعکس بود. خانواده عروس با آرامش کامل بودند و اقوام داماد، همگی، در حال گریه بودند.
چادر سفید عروس را مادر داماد تقدیم کرد و سختترین لحظه، زمانی بود که حضرت آقا چادر سفید بخت را بر سر دختری گذاشتند که وجودشان با هم گره خورده بود. آن روز به این نتیجه رسیدیم که این مهر و علاقه، زمینی نبود، بلکه از جنس آسمان بود.
دست تقدیر بر این قرار گرفته بود که دختر بزرگ ایشان، که علاقهای عمیق میانشان وجود داشت، برای آغاز زندگی به شهر قم برود.
حضرت آقا دعایی در گوش ایشان زمزمه کردند و او را بوسیدند. همه ما مبهوت آن فضا شده بودیم و اشک امانمان نمیداد.
سپس، مطابق معمول، برای همه دعا کردند. ضمن آنکه بیشک جگرگوشه خویش را نیز دعا کرده بودند، از مهمانها تشکر کردند و برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی نمودند.
همه اقوام پس از خداحافظی، هرکدام در حال و هوای خود بودند و من در فکر آن بودم که خدمت ایشان برسم و پسرم را، که در آغوش داشتم، نزدیک حضرت آقا ببرم تا اندکی در آن اتمسفر معنوی نفس بکشد و از نورانیت وجود ایشان بهرهمند شود؛ شاید بیش از پیش به سربازی امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف نزدیک شود.
به سمت ایشان رفتم. زبانم بند آمده بود. با زحمت کلمات را کنار هم گذاشتم و از وجود مبارکشان درخواست کردم دعایی برای پسرم بفرمایند.
ایشان با لبخندی سرشار از مهر، دستی بر سر پسرم کشیدند و دعا کردند. سپس بار دیگر خودم را معرفی کردم و التماس دعا گفتم. با همان لحن پدرانه، احوالپرسی کردند و دعا فرمودند.
حضرت آقا تشریف بردند و ما خانمها همراه عروسخانم ماندیم. پس از اندکی نشستن و پذیرایی، آماده رفتن شدیم و از حاجخانم، که دیدار و همصحبتی با ایشان لطفی ویژه داشت، تشکر کردیم.
اکنون عروسخانم نیز آماده رفتن به خانه بخت شده بود و ما، سرشار از شادی و شکرگزاری برای توفیق همراهی ایشان، به همراه مادر بزرگوارشان و برادران محترمشان -که در حقیقت آقازاده بودند، اما بدون هیچ دبدبه و کبکبهای- به سمت قم حرکت کردیم.
ما نیز، همراه عروس و داماد و دیگر همراهان، با سه خودرو راهی قم شدیم.
نکتهای که باید بگویم این است که تا آن روز، هرگز عروسیای به این سادگی ندیده بودم. این مراسم با همه عروسیهایی که پیشتر دیده بودم، متفاوت بود؛ در نهایت سادگی، اما سرشار از صفا، صمیمیت و دلدادگی، و بیتردید بهترین جشن عروسیای بود که در آن حضور داشتم.
در اتوبان تهران ـ قم، هر بار که خودروی عروس و داماد از کنار ما عبور میکرد، با خود میگفتم: «عجب ماشین عروسیای! هیچ تفاوتی با دیگر خودروها ندارد؛ نه گلآرایی، نه تشریفات و نه هیچ جلوه ظاهری. بیهیچ آلایشی، راهی خانه بخت شدهاند.»
قرار بود این زوج خوشبخت، در جوار حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها، زندگی شیرین خود را آغاز کنند و چه سعادتی از این بالاتر.
سرانجام به قم رسیدیم و از خودروی عروس جدا شدیم و هر یک به منزل خود رفتیم؛ زیرا قرار بود مهمانان، یعنی اقوام عروس و داماد، شب را در منزل ما و برادر داماد، که در یک ساختمان دوطبقه قرار داشت، سپری کنند و جشن مختصر و صمیمانهای در کنار هم داشته باشیم.
به محض ورود به منزل، آنجا را آماده کردیم. همه آقایان، از جمله آقا سیدمجتبی، فرزند گرانقدر رهبر عزیزمان، که برای همراهی خواهرشان تشریف آورده بودند، در طبقه دوم، که محل سکونت ما بود، مستقر شدند و بانوان نیز در طبقه پایین، که منزل برادر داماد بود، حضور یافتند.
برخلاف تصورات و ادعاهای برخی از خدابیخبران، نه خبری از هتل بود و نه از مکانهای تجملی؛ بلکه همه مهمانان با شام سادهای که خانواده داماد تدارک دیده بودند، پذیرایی شدند.
بعد از پذیرایی، من و دو نفر از خانمهای جوان، برای اینکه فضا کمی رنگوبوی عروسی بگیرد و با حسوحال جوانیمان، شروع به خواندن مدح، شعر و نوعی خوشامدگویی به عروسخانم کردیم تا خدای ناکرده دچار غم غربت نشوند.
همسر حضرت آقا از اینکه به فکر بشری جان بودیم و فضای مجلس را شاد کرده بودیم، ابراز خوشحالی کردند و از ما تشکر نمودند.
آن شب شیرین و باصفا سپری شد و خاطرهای خوش برای همه ما به یادگار گذاشت و عروس و داماد راهی خانه بخت شدند.
این زوج خوشبخت چند سالی در شهر قم زندگی کردند و ما نیز از وجودشان بهرهمند میشدیم، تا اینکه فرزند اولشان، آقا محمدحسین، به دنیا آمد و بشریخانم عزیزم نیز، همانند بسیاری از دختران سرزمینمان، در رشته ادبیات اسلامی دانشگاه قم پذیرفته شدند و به تحصیل مشغول گشتند.
بشری جان،
هرگز آن منزل ساده و قدیمی را که همسرت با عشق بازسازی کرده بود، فراموش نخواهم کرد. آشپزخانه زیرِ پله قرار داشت و دو اتاق در طبقه بالا بود. راهپلهای قدیمی و باریک، بارها تو را به طبقه بالا میکشاند تا به کودکت، که خواب بود، سر بزنی و دوباره پایین بیایی؛ اما هیچگاه از سختی آن گلایه یا اظهار ناراحتی نمیکردی.
بشری جان، تو الگوی امثال من بودهای و خواهی بود؛ چرا که چیزهای بسیاری از تو آموختم.
از تو یاد گرفتم که نباید زندگی را سخت گرفت، نباید درگیر مادیات شد و آنچه اهمیت دارد، خوب زندگی کردن است؛ اینکه بتوانیم با حداقل امکانات، بهترینها را بسازیم و فضای خانه را سرشار از صفا و صمیمیت کنیم.
راستی، یادم هست که در آشپزی مهارت زیادی داشتی و ابتکارهای زیبایی به کار میبردی. هر بار که توفیق مهمانی در منزل شما را پیدا میکردیم، با غذایی ساده، به دور از هرگونه اسراف، اما با تمام وجود از مهمانان پذیرایی میکردی و همه کارها را از ابتدا تا انتها، به تنهایی انجام میدادی.
چه مهمانیهای خوبی برپا میشد و پس از شام، گپوگفتهای دوستانه، صفای آن را چندین برابر میکرد.
دلم میخواست فقط گوش کنم و تو برایم از پدر بگویی. هرچه بیشتر میشنیدم، بیشتر لذت میبردم و تشنهتر میشدم.
یاد آن شب به خیر؛ شبی که در منزل شما بودم و میخواستم نمازم را بخوانم. تو سجادهای برایم آوردی و گفتی: «بابا هر وقت اینجا تشریف میآورند، روی این سجاده نماز میخوانند.»
وقتی سجاده را باز کردم، عطر و بوی پدر بزرگوارت را حس کردم و عمیقاً تحولی در وجودم پدید آمد. با خود گفتم که بیتردید حضرت آقا بارها بر همین سجاده با خدای متعال مناجات کردهاند و آن پارچه سفید و مهر بزرگ، حکایت از نجواهای شبانه ایشان با پروردگار داشت.
خاطرم هست تابلویی که بر دیوار منزلتان نصب شده بود و شعری از یکی از شاعران بر آن نوشته شده بود. هر بار که به منزلتان میآمدم، آن شعر را تا انتها میخواندم و هر بار که به بیت آخر میرسیدم، اشک از چشمانم جاری میشد.
امروز بیش از هر زمان دیگری میتوانم معنای آن بیت را درک کنم و با تمام وجود بر آن ضجه بزنم:
دستت اما حکایتی دارد
رحماللهُ عمی العباس
و حالا، آقا جانم، هر دو دست مبارک شما صاحب حکایتی شده است؛ دستی که سالها جانباز بود و دستی که در آخرین لحظه، مشت شده بود.
بشری جان،
چند سال توفیق همنشینی و بودن در کنار تو نصیبم شد، اما تقدیر روزگار، به دلایلی، تو را از من دور کرد و به تهران رفتی؛ هرچند رفتنت برایم بسیار سخت و سوزناک بود.
گاهی که برای زیارت یا امتحانات دانشگاه به قم میآمدی، توفیق دیدارت را پیدا میکردم و گاهی نیز در تهران، در مهمانیها، تو را میدیدم.
سالها گذشت و حالا دیگر صاحب چهار فرزند، دو پسر و دو دختر، شده بودی و بهراستی سفارش رهبر فقید را درباره فرزندآوری جامه عمل پوشاندی و چهار دستهگل به دنیا آوردی.
اما عمر زهرای عزیزم در این دنیا بیش از چهارده ماه نبود و سرانجام همراه تو، به سوی آسمان و آن دنیای بیکران پر کشید.
بعد از اینکه از قم رفتید، هر بار که از مقابل منزل سابق شما عبور میکردم، غم عجیبی سراسر وجودم را فرا میگرفت و غبطه روزهای با هم بودن را میخوردم. نبودن موقتیات نیز برایم بسیار غمانگیز بود و مدام خاطرات آن خانه را مرور میکردم.
اما اکنون چه بگویم؟!!!
حالا باز هم به درِ آن خانه میروم، اما این بار دلتنگیام به اندازه فاصله قم تا تهران نیست؛ این بار فاصله دلتنگی، از زمین تا آسمان است.
وای بر من که دیگر تو را ندارم و این غم، واقعاً بزرگ است و همچنان قلبم را میفشارد.
من هیچگاه، حتی تصور این روزهای غمبار را هم نمیکردم. ای کاش زنده نبودم و این روزهای جانسوز را نمیدیدم.
حرف برای گفتن بسیار است، اما همین نکته آخر را میگویم:
عزیز دلم، یادت هیچگاه از دلم نخواهد رفت. تو بهترین الگو و سرمشق من در زندگی بودی و خواهی ماند؛ چرا که هر انسانی با الگو گرفتن از چنین انسانهایی، بهتر میتواند به اهلبیت علیهمالسلام نزدیک شود.
خدایت رحمت کند و بر مقامت بیفزاید.
به امید آنکه بار دیگر در کنار هم باشیم.