۰۶ / مرداد / ۱۴۰۵ - 28 July 2026
05:50
کد خبر : 9773157
۱۵:۴۷

۱۴۰۵/۰۵/۰۳
روایت سوم/قصه‌ی سلام؛

آمدیم به اذن نگاهت...

این، روایت دلدادگی زائرینی است که یک سال، میان هجوم سختی‌های روزگار، فقط به امید دوباره رسیدن به حریم امن ضریح سیدالشهدا(ع) نفس کشیدند و خالصانه و با عشق، به پابوسی آستان امام عشق مشرف شدند.

از ذره‌ترین ذرات عالم، به شاه‌ترین پادشاه عالم، سلام!

 

آقای سیدالشهدا، هیچ می‌دانید هر شب در رویاهایم، پای پیاده از خانه‌امان در ایران، به سمت خیابان بین‌الحرمین شما در عراق می‌آیم و دق‌الباب می‌کنم آن درب‌های سر به فلک کشیده ضریحتان را یک سر آن به باغ بهشت خدا باز می‌شود.

 

هیچ می‌دانید هر بار که آمدم، سنگینی بار این دنیای نامرد، دستم را از رسیدن به آن ضریح آسمانی کوتاه کرد و هر بار مثل یتیمی که هیچ‌کس نگاهش نمی‌کند، با شرمندگی از آن درگاه پرنور برگشتم و دانستم که آنجا، جای من نیست...

 

آقای مهربانم!

اصلا شما خبر دارید از سال قبل که بنده‌نوازی کردید و ما آمدیم به پابوسی شما تا همین دو روز پیش، چه‌ها بر سر این بنده دلبسته‌ی بی‌کس‌و‌کار شما آمده؟ فقط همین را بگویم این روزها اگر قسمتم‌ نمی‌شد و گوشه چشمی به این کمترین نمی‌کردی، حتما هوای غبار گرفته این دنیا، خفه‌ام می‌کرد.

 

خاک بر دهانم، چه می‌گویم؟! اشتیاق زیارت، عقل از سرم پرانده. آخر مگر می‌شود ارباب از بنده‌اش بی‌خبر باشد؟؟ اصلا مگر می‌شود نوکر، بی‌اذن اربابش، پا به آستان ارباب بگذارد؟ 

آقا به اشاره‌ای از اشارات گوشه‌ی چشمی شما، من آمدم به درگاه کرمتان... بخدا که اگر لحظه‌ای به اراده من بوده باشد، هر چه هست از نگاه مهربان و بنده نوازی شما به این خسته‌یِ در راه مانده‌یِ از نفس افتاده‌ی شماست...

 

امروز بعد از یکسال ما آمدم پابوسی شما. حضرت آقای شاه! 

 

بلندنامِ عزیزم! من که به این راه آمدن را بلد نبودم، این تو بودی که دوباره دعوتم کردی. وگرنه منِ جامانده، کجا و دوباره ایستادن زیر سایه پرچم شما کجا؟

 

آقاجان! این یک سال، هرچه بر من گذشت، گذشت؛ اما یک چیز هیچ‌وقت از دلم نرفت، امید به اینکه دوباره رو به روی ضریحتان بایستم و آرام، بی‌آنکه کسی صدایم را بشنود، تمام بغض‌های یک ساله‌ام را برایت تعریف کنم. مگر نه اینکه کریمی؟ مگر نه اینکه هیچ‌وقت دست رد به سینه آوارگان خسته از این دنیای غبارزده‌ات نزده‌ای؟ من هم با همان امید آمده‌ام؛ با همان دلِ شکسته‌ای که فقط کنار تو بلد است آرام بگیرد.

 

 

حالا که مثل کودکی از خانه دور مانده به آغوش امن تو آمده ام دیگر چیزی از دنیا نمی‌خواهم، جز اینکه هر وقت دوباره گرد و غبار زندگی روی این دل شکسته نشست، نامت را از یاد نبرم. کاری کن میان شلوغی این دنیا گم نشوم و رد پای بین‌الحرمین از خاطرم پاک نشود. بگذار هر جا که باشم، دلم همیشه زائر همین مسیر و چند قدم تا حرم باشد؛ چند قدمی میان حرم تو و برادر با معرفتت، که تمام فاصله زمین تا آسمان را در خودش جا داده است.

 

راستی آقای امام حسین، یادم رفت بگویم؛ 

آقا ممنون که امسال مرا ویژه و بعنوان خادمین زائرینت دعوتم کردی

 

من نوکر نوکران توأم آقا 

ارادتمند و جانفدای شما!

 

سهیلا عظیمی 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید