تصور کنید شبِ عاشوراست؛ مادری مهربان، وسط آن همه آشوب و ترس، دختر کوچکی کنارش دارد. او هنوز خیلی کوچک است و فقط میبیند آسمان سیاه و سنگین شده و همه گریه میکنند. آن مادر، با اینکه دلش برای ترسِ دخترش میلرزد، میداند اگر امروز در برابر زورگویی بایستد، فردا دخترش در دنیایی امنتر و با عزتتر بزرگ میشود.
دختران من، ما همیشه نام امام حسین علیهالسلام را میشنویم، اما میدانید برای چه ایستاد؟ برای اینکه آرامش در خانههای ما بماند و هیچ مادری مجبور نشود جلوی ظالم سر خم کند. وقتی از عاشورا حرف میزنیم، از شجاعت حرف میزنیم؛ شجاعتی که به ما میآموزد حتی وقتی زندگی سخت میشود، باید مثل آن مادران، نگهبان آرامش و خوبیهای زندگیمان باشیم.
در حین صحبتهای خانم فرهودی، ناگهان یکی از بچهها با کنجکاوی زیرلب زمزمه کرد: «یعنی آن مادر چطور میتوانست به دخترش لبخند بزند؟ چطور میتوانست آن همه ترس را در دلش پنهان کند تا دخترش فکر کند هنوز همهچیز امن است؟»
ما همیشه فکر میکردیم شجاعت یعنی از چیزی نترسیم. اما الان فهمیدیم شجاعت واقعی، آن لحظهای است که میترسیم، اما باز هم میایستیم تا دیگران نترسند.