به گزارش خبرگزاری بسیج کردکوی ؛ خبرنگار حوزه مقاومت بسیج فاطمه زهرا سلام الله علیها ناحیه کردکوی دقایقی پای صحبت های مادر شهید حسن روشنی نشست.
#روایت 💠 روایتی از مادر شهید حسن روشنی به قلم خبرنگار حوزه مقاومت بسیج فاطمه زهرا سلام الله علیها ناحیه کردکوی
☆ قبولیات مبارک
بعضی مادرها ، فرزندشان را یکبار به دنیا میآورند ؛ اما مادر شهید ، فرزندش را یکبار هم به خدا میسپارد.
مادر شهیدحسن روشنی ، سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
انگار سالها را دوباره از میان خاطراتش عبور میداد.
بعد آرام گفت:
«حسن من شانزده ساله بود... کلاس هشتم بود.
موهاش بلند بود. مدرسه گفته بود موها باید کوتاه بشه. یکی دو بار هم از مدرسه بیرونش کردند.
یک روز رفتم پیگیر بشم. دیدم وسط دو تا تیر برق، با دوستش نشسته.
گفتم:
«حسن، چرا اینجا نشستی؟ مدرسه چی؟»
چیزی نگفت. سرش رو پایین انداخت.
دوستش جواب داد:
«از مدرسه مرخصی گرفته.»
حسن دلش جبهه میخواست.
ما هم مانعش نمیشدیم.
اما روزی که رفت ... بیخبر رفت.
صبح خانه مادرم بودم. براش سوپ گذاشته بودم. روی حوض نشسته بودم که پسر بزرگم آمد.
گفت:
«مادر، خبر دارید حسن رفت جبهه؟»
خودمو جمع کردم. انگار میخواستم به خودم هم بفهمونم که این رفتن، رفتن یک بچه نیست؛ رفتن کسی است که راهش را انتخاب کرده.
گفتم:
«خوب رفت که رفت... خدا پشت و پناهش!؟
گفت:
«چرا گذاشتید بره؟»
گفتم:
«تو دو بار رفتی، خوب، اونم دلش بود بره شهید بشه و رفت.»
اما در دل مادر، غوغایی برپا بود.
به خواهرم گفتم:
«من میخوام برم یه جایی، الان برمیگردم.»
هوا بارانی بود.
کوچهها گلآلود بود.
مادر بود و یک راه بارانی و پسری که بیخبر راهی جبهه شده بود.
خودمو رسوندم به قصابی نجف.
پرسیدم:
«حاجی رو ندیدی؟»
گفت:
«فکر کنم خونه مشهدی نظره.»
رفتم در زدم.
حاجی خودش آمد بیرون.
گفتم:
«این یکی رفت؟»
گفت:
«کی رو میگی؟ کجا؟»
گفتم:
«حسن رفت.»
گفت:
«رفت که رفت.»
گفتم:
«پول نداشت، چجوری رفت؟ بچهست!»
از جیبش پول درآورد.
گفت:
«ببر بده بهش.»
پول را گرفتم.
اما مگر دل مادر به پول آرام میگیرد؟
نه ماشینی بود، نه کسی.
رفتم سر جاده.
از یک نفر پرسیدم:
«از بچهها خبر نداری؟»
گفت:
«بردنشون کردکوی.»
گفتم:
«میخوام برم پول بدم بهشون.»
گفت:
«برو کردکوی.»
خودمو رسوندم سپاه کردکوی.
پرسیدم بچهها کجان؟
گفتند:
«برای آموزشی بردنشون گهرباران.»
گفتند:
«چی شد حاجخانم؟ اگر کمکی از دستمون برمیاد، بگو.»
گفتم:
«پول نداشت.»
گفتند:
«اشکال نداره، بهش میرسونیم.»
برگشتم خانه.
نان قتلمه، خشکبار و پول آماده کردم.
مادر بود و دستهایی که برای پسر جبههرفته، توشه میبست.
خبر رسید آقا اسماعیل شهید شدهاند.
چند روز بعد از تشییع آقا اسماعیل، من و پدر حسن تصمیم گرفتیم بریم پیش حسن.
وسایلی را که آماده کرده بودیم برداشتیم و رفتیم.
خدا رو شکر، حسن رو دیدیم.
گفت:
«شنیدم آقا اسماعیل شهید شد؟»
گفتیم:
«بله.»
پرسید:
«عمو قاسم مجروح شد؟»
گفتیم:
«بله، نترسی.»
آن روز تا غروب کنار حسن و رفیقاش بودیم.
چایی خوردیم.
ناهار خوردیم.
پسته و آجیل دادم دستش و گفتم:
«بخورید.»
بعد خداحافظی کردیم.
آخرین دیدارها، همان روزهایی هستند که آدم نمیداند آخریناند.
دفعه بعد که دوباره رفتیم پیشش، گفتم:
«ماه رمضان اومده...»
گفت:
«ننه، ناراحت نشی. من دیگه نمیتونم بیام. روزهام باطل میشه. تا بعد ماه رمضان.»
و ۲۱ رمضان آمد خانه.
گفتم:
«ننه، اومدی؟»
گفت:
«آره. عمو اصغر منو فرستاد که آموزشیم تمام شد.»
شبی که فردایش میخواست برود جبهه، فامیلها برای بدرقهاش آمدند خانه.
آن شب کمی سخنرانی کرد.
خیلی قشنگ صحبت کرد.
صدایش را ضبط کردند.
اما مادر هنوز نمیداند آن نوار کجاست.
شاید بعضی صداها برای ماندن روی نوار نیستند.
برای ماندن در دل مادرند.
هفتاد روز از رفتن حسن گذشته بود.
یک روز در زمین پنبهزار بودیم.
پنبهها شکافته شده بودند.
به حاجی گفتم:
«این پنبه یک حج به گردنت انداخت.»
گفت:
«برو، من که مکه رفتم.»
گفت:
«انشاءالله این پنبه پول عروسی پلوی پسرم حسن است.»
از زمین برگشتیم.
اما مادر، دلش خبر دیگری داشت.
احساس کردم خبری در روستا پیچیده.
همه میدانستند...جز ما...
نان تنوری درست کردم.
نانها را تازه از تنور بیرون آورده بودم که داداشم آمد.
گفت:
«دده، از حسن خبر داری؟ نامه میده؟»
گفتم:
«آره، تازه نامه داده.»
گفت:
«چرا دروغ میگی؟»
چند روز پیش نامهاش آمده بود.
صبح شد.
مشغول جمعوجور کردن خانه و حیاط بودم.
عروسی جمیله بود.
قرار بود خانه مامجلس باشد.
هوا گرم بود.
مرغها را سرخ میکردیم.
قربانی هم کرده بودند.
داشتند پوست میگرفتند.
صدایی آمد:
«فلانی، قلی، داداشت صدات میزنه.»
با خودم گفتم شاید حرفی به زنش زدهام و ناراحت شده.
داداشم تا چشمش به من افتاد، اشک از چشمش سرازیر شد.
#روایت 💠 روایتی از مادر شهید حسن روشنی به قلم خبرنگار حوزه مقاومت بسیج فاطمه زهرا سلام الله علیها ناحیه کردکوی
☆ قبولیات مبارک
گفتم:
«من چیکار کردم؟»
گفتم:
«قلی، بیا جلو... چی شده؟ سرم توی آفتاب درد میگیره.»
بچه هم بغلم بود.
رفتم زیر سایه.
گفت:
«دده، بندر نمیریم.»
گفتم:
«روز قربانی، بندر...»
و همانجا چیزی در دل مادر فرو ریخت.
گفتم:
«حسنم شهید شده...؟!»
گفت:
«بریم بندر.»
گفتم:
«بریم... پس حاجی رو صدا بزنم، اونم بیاد.»
گفت:
«نه، به حاجی نگو.»
گفتم:
«نه، گناه داره. اونم باید بیاد.»
رفتم پیش حاجی.
روم نمیشد بگم.
گفتم:
«حاجی، قلی کارت داره.»
چاقوش را روی گوسفند گذاشت.
گفت:
«چیکارم داره؟»
گفت:
«آخه اومده اینجا، هیچی نگفت، رفت.»
و بعد گفتم:
«هیچی؟! خونهات خراب شد...»
آمدیم.
بچه را دادم به مادرش.
آماده شدیم که برویم بندر.
ماشین پیدا نمیشد.
چند نفر ما را دیدند.
پرسیدند:
«کجا میرید؟»
گفتم:
«چه میدونم... میگن حسن شهید شده.»
یکی آنقدر روی سینه و سرش زد.
گفت:
«پسرت شهید شده؟ گریه نمیکنی؟ آرومی؟»
دقیق یادمه...
گفتم:
«اسلام به گردنم حق داره... چرا گریه کنم؟»
املیلا اکبرش را در راه خدا داد.
من هم حسنم را در راه خدا دادم.
هیچ گریهای نداره...
پسرم فدای اسلام.
راه افتادیم.
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم پیش دروازه حاج نصرت.
محمدحسن، خدابیامرز، پیدا شد.
گفت:
«چی شد؟»
گفتم:
«حسنم شهید شد.»
گفت:
«باشید، الان ماشین میارم.»
مینیبوس داشت.
آمد و ما را سوار کرد.
رفتیم بندر.
جمعیت زیادی آمده بود.
همه میدانستند.
فقط مادر بود که تازه فهمیده بود.
رفتیم داخل سردخانه.
پیکر را پایین آوردند.
پارچه را باز کردم.
دیدم...
آره...
پسرمه.
پارچهای دیگر روی پیکرش بود.
آن را هم کنار زدم.
دستش را دیدم.
همان دستی که شاید روزی در دست مادر بوده...
حالا آرام کنار پیکرش افتاده بود.
و مادر شروع کرد با پسرش حرف زدن.
نه با یک شهید.
با همان حسن شانزدهساله.
همان بچهای که یک روز وسط دو تیر برق نشسته بود.
همان پسری که مدرسه گفته بود موهایت را کوتاه کن.
همان پسری که بیخبر رفت جبهه.
گفت:
«سلام حسن...
مادر تو...
تو گفتی میخواهی درس را ادامه بدی.
گفتی لباسها و کتابها رو به دوستت بده، بیارند که درس بخونی، بری امتحان بدی...
این بود امتحانت؟
خوب دَرست رو پس دادی...
خوب امتحان دادی...
و قبول شدی.
قبولیات مبارک، پسرم...
قبولیات مبارک.»
شاید مادر نمیدانست که بعضی امتحانها، برگه ندارند.
بعضی قبولیها، نمره ندارند.
و بعضی دانشآموزان ...
مدرسه دنیا را ترک میکنند تا در مدرسه دیگری، نزد خداوند، ادامه تحصیل دهند.
حسن رفت.
اما مادر ماند...
با خاطرات یک پسر شانزدهساله.
با یک نوار صوتی که نمیداند کجاست.
با نامههایی که روزی میرسیدند.
با یک دست که آخرین بار دید.
و با جملهای که تا آخر عمر، شاید هر بار نام حسن را به زبان آورد، در دلش تکرار شود:
«قبولیات مبارک، پسرم...»
پایان روایت ....
🖋 به قلم: صغری کلنگی ، خبرنگار حوزه مقاومت بسیج فاطمه زهرا سلام الله علیها
انتهای خبر/