قزوین_ به گزارش بسیج، صدیقه مرادی، مادر شهید عباس پناهی از شهدای جنگ 12 روزه، ۴۹ ساله و ساکن روستای محمودآباد از توابع شهرستان آوج است. زندگیاش از کودکی با سادهترین و سختترین کارهای روستایی گره خورده؛ از نشستن پای دار قالی تا نگهداری گاو و گوسفند. میگوید: «تا سوم ابتدایی درس خواندم. دیگر ادامه ندادم. مادرم فرشبافی بلد بود و به من هم یاد داد. کنار مادرم فرش میبافتم و به پدرم هم در نگهداری گاو و گوسفند کمک میکردم.»
۱۶ ساله بود که با هم سن و سال پسرعمهاش بود، ازدواج کرد. خودش میگوید از ازدواجش راضی بود. حاصل این زندگی چهار فرزند شد؛ زهرا، عباس، امیرحسین و زینب.
پسری که با آمدنش زندگیمان برکت گرفت
زهرا دو سال پس از ازدواج به دنیا آمد و شش سال بعد، عباس پا به خانه گذاشت. آن روزها پدر عباس برای کار در تهران بود. خبر تولد پسر را زنعموی شوهرش از طریق مخابرات روستا به پدرش رساند. پدر به روستا برگشت و نام فرزندش را عباس گذاشت. مادر شهید پناهی میگوید: «من و شوهرم برای بچهها اسم اهلبیت(ع) را انتخاب کردیم، چون علاقه زیادی به اهلبیت(ع) داشتیم.»
مادر از تولد عباس به عنوان نقطهای شیرین در زندگی خانواده یاد میکند:«وقتی عباس به دنیا آمد، زندگیمان خیلی خوب شد. انگار زندگیمان برکت گرفت. دیگر لازم نبود شوهرم برای کار در تهران بماند و به روستا برگشت.»
عباس در همان روستا بزرگ شد. شش سال در مدرسه روستا درس خواند و برای ادامه تحصیل به حصار رفت و دیپلم گرفت. پس از دیپلم، دوباره به روستا برگشت و مشغول کشاورزی شد؛ گوجه و خیار میکاشت. اما دلش میخواست تجربههای دیگری هم داشته باشد.
یک روز به مادر گفت: «مادر، میخواهم بروم کرج و مغازه میوهفروشی باز کنم.» دو سال در کرج مشغول کار میوهفروشی بود و با یکی از بستگانش شراکت داشت. پس از آن تصمیم گرفت به سربازی برود. به مادر گفت: «مامان، میخواهم بروم سربازی، پایان خدمت بگیرم، بعد یک ماشین بخرم و کار کنم.» مادر آن روز تصور نمیکرد همین تصمیم، روزی وی را به یکی از تلخترین انتظارهای زندگیاش برساند.
صدیقه مرادی، مادر شهید عباس پناهی از شهدای جنگ 12 روزه، ۴۹ ساله و ساکن روستای محمودآباد از توابع شهرستان آوج است. زندگیاش از کودکی با سادهترین و سختترین کارهای روستایی گره خورده؛ از نشستن پای دار قالی تا نگهداری گاو و گوسفند. میگوید: «تا سوم ابتدایی درس خواندم. دیگر ادامه ندادم. مادرم فرشبافی بلد بود و به من هم یاد داد. کنار مادرم فرش میبافتم و به پدرم هم در نگهداری گاو و گوسفند کمک میکردم.»
۱۶ ساله بود که با هم سن و سال پسرعمهاش بود، ازدواج کرد. خودش میگوید از ازدواجش راضی بود. حاصل این زندگی چهار فرزند شد؛ زهرا، عباس، امیرحسین و زینب.
پسری که با آمدنش زندگیمان برکت گرفت
زهرا دو سال پس از ازدواج به دنیا آمد و شش سال بعد، عباس پا به خانه گذاشت. آن روزها پدر عباس برای کار در تهران بود. خبر تولد پسر را زنعموی شوهرش از طریق مخابرات روستا به پدرش رساند. پدر به روستا برگشت و نام فرزندش را عباس گذاشت. مادر شهید پناهی میگوید: «من و شوهرم برای بچهها اسم اهلبیت(ع) را انتخاب کردیم، چون علاقه زیادی به اهلبیت(ع) داشتیم.»
مادر از تولد عباس به عنوان نقطهای شیرین در زندگی خانواده یاد میکند:«وقتی عباس به دنیا آمد، زندگیمان خیلی خوب شد. انگار زندگیمان برکت گرفت. دیگر لازم نبود شوهرم برای کار در تهران بماند و به روستا برگشت.»
عباس در همان روستا بزرگ شد. شش سال در مدرسه روستا درس خواند و برای ادامه تحصیل به حصار رفت و دیپلم گرفت. پس از دیپلم، دوباره به روستا برگشت و مشغول کشاورزی شد؛ گوجه و خیار میکاشت. اما دلش میخواست تجربههای دیگری هم داشته باشد.
یک روز به مادر گفت: «مادر، میخواهم بروم کرج و مغازه میوهفروشی باز کنم.» دو سال در کرج مشغول کار میوهفروشی بود و با یکی از بستگانش شراکت داشت. پس از آن تصمیم گرفت به سربازی برود. به مادر گفت: «مامان، میخواهم بروم سربازی، پایان خدمت بگیرم، بعد یک ماشین بخرم و کار کنم.» مادر آن روز تصور نمیکرد همین تصمیم، روزی وی را به یکی از تلخترین انتظارهای زندگیاش برساند.
آخرین مرخصی عباس با یک غافلگیری شروع شد. مادر از آمدنش خبر نداشت. عباس بیخبر به خانه آمد و خوابید. صبح، مادر نماز خواند و به آشپزخانه رفت. خمیر نان محلی آماده میکرد و میخواست تنور را روشن کند که صدای هواپیما در آسمان پیچید. شوهرش که خواب بود، بیدار شد و گفت: «خانم، جنگ شروع شد.» مادر با خیال راحت گفت: «شکر خدا عباس آمده.» پدر هم گفت: «آره، شکر خدا که عباس از خدمت آمده.» عباس اما خواب بود و از اتفاقاتی که بیرون از خانه در جریان بود خبر نداشت.
عباس حدود ساعت ۱۱ بیدار شد. مادر برایش صبحانه آماده کرد. بعد آرام، خبر را به پسرش گفت: «عباسجان، جنگ شروع شده.» عباس باور نکرد. مادر گفت: «به خدا. تو خواب بودی، هواپیما آمد و صدای بمب شنیدیم.» تلویزیون را روشن کرد. خبر شهادت فرماندهان منتشر شده بود. چهره عباس تغییر کرد.
مادر میگوید: «خیلی ناراحت شد. مدام میگفت من باید بروم سربازی.» «هجده ماه است میخورم و میخوابم» پدر و مادر تلاش کردند منصرفش کنند. گفتند: «عباس، جنگ شده، نرو.» اما عباس تصمیم خودش را گرفته بود. روزها به اجبار در خانه نگهاش داشتند. روز نهم، عباس گفت: «بابا، عرشیا(پسر همسایه) زنگ زده، میخواهم بروم تا پایان خدمت بگیرم.»
پدر مخالفت کرد: «به هیچوجه نمیگذارم بروی.» عباس اما گفت: «هجده ماه است میخورم و میخوابم. الان باید بروم. الان به نیرو احتیاج دارند.» مادر هم جلو آمد: «مادرجان، تو یک نفری، آنجا چه کار میخواهی بکنی؟» عباس گفت: «مامانج ان، آنجا هیچ خبری نیست. به خدا بگذار بروم. میروم، پایان خدمتم را میگیرم و میآیم.» مادر باز هم تلاش کرد پسر را نگه دارد: «گفتم عباس، من اگر تو بروی زهرهترک میشوم.» اما عباس دیگر تصمیمش را گرفته بود.
کولهپشتی و آخرین آمادهسازی
عباس کولهپشتیاش را آورد تا ببندد. شروع کرد وسایلش را آماده کردن. عباس به مادر گفت لباس زیادی نمیخواهد؛ چون در محل خدمت لباس دارم. یک تیشرت و یک جوراب برداشت. کولهپشتی را سبک بست. دو روز بعد زمان رفتن رسید. مادر قرآن را برداشت. ابتدا قرآن کوچکی را در دست گرفت، اما آن را کنار گذاشت و قرآن بزرگتر را برداشت. به عباس گفت: «عباس جان، بیا قرآن را زیارت کن.» عباس آمد و قرآن را بوسید. راه افتاد. وقتی دو پله پایین رفته بود، مادر صدایش زد: «عباس، بیا یک بوس بده مامان. بیا یکدونه بوست کنم داداش.» عباس برگشت. مادر پسرش را بوسید.
عباس گفت: «مامان، من میخواهم بروم. دو روزه برمیگردم.» بعد جملهای گفت که مادر آن روز از شنیدنش دلش لرزید: «مگر میترسی شهید بشوم؟» مادر گفت: «اینطوری نگو مامان. دلم آب میشود. این حرفها را نزن.» عباس رفت. مادر میگوید: «بیسروصدا رفت. همیشه میرفت در کوچه سوار ماشین میشد، اما آن روز حال و هوایش طور دیگری بود.»
مادر شهید، خودش خواب عباس را ندیده است؛ اما میگوید پدر عباس، خواهر و برادر کوچکترش خوابش را دیدهاند. امیر، برادر کوچک عباس، یک شب خواب دید برادرش وارد اتاق شده و دراز کشیده است. از عباس پرسید: «تو که شهید شدی، چطور آمدی؟» عباس جواب داد: «شهید شده باشم، آمدم دیگه داداش.» امیر پرسید: «موقع شهادت چه خبر بود؟» گفت:«انگار طوفانی به پا شده بود.» امیر پرسید: «داداش، به تو چه شد؟» عباس جواب داد: «فقط پام شکسته.» بعد خندید و گفت: «نه بابا، پام نشکسته، شوخی میکنم.» امیر از دیدن برادرش در خواب خوشحال شده بود. شاید خواب عباس، برای خانوادهای که هنوز دلتنگاش هستند، پنجرهای کوچک به سوی آرامش بود.
پسری که قرار بود دو روزه برگردد
صدیقه مرادی هنوز وقتی از عباس حرف میزند، گویی منتظر است در خانه باز شود و پسرش وارد شود؛ همان پسری که روزی بیخبر از راه رسید، دست مادر را بوسید و چند روز بعد دوباره کولهاش را بست. عباس گفته بود: «دو روزه برمیگردم.» اما دو روز گذشت. و روزهای دیگری هم گذشت. عباس برنگشت.
آنچه برگشت، پیکری بود که مادر با دستهای خودش موهایش را نوازش کرد و صدایش زد:«عباسجان، بلند شو.». وی برای پایان خدمت رفته بود؛ اما شهادت، پایان راهش شد. کولهای که مادر برای آخرین بار بست، قرآنی که عباس آن را بوسید و همان بوسه آخر، حالا همه سهم مادر از آن وداع است.
مادر شهید در پایان میگوید: «دعا میکنم ایران پیروز شود و به برکت خون پاک شهدا، کشورمان سربلند باشد. دعا میکنم دشمنان ایران نابود شوند.» و شاید همه روایت این مادر را بتوان در همان چند ثانیه خلاصه کرد؛ وقتی عباس از پلهها پایین میرفت و مادر صدایش زد:«عباس، بیا یک بوس بده مامان.» عباس برگشت. مادر را بوسید. و رفت. این بار، برای همیشه.
گفتنی است پیکر مطهر شهید سرباز سرافراز فرماندهی انتظامی «عباس پناهی» که دوم تیر ماه سال ۱۴۰۴ در پی حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسید، در گلزار شهدای روستای محمودآباد از توابع آبگرم شهرستان آوج تشییع و به خاک سپرده شد.
انتهای پیام/۱۰۱۰