۲۴ / شهريور / ۱۴۰۵ - 15 September 2026
۱۷:۵۹
کد خبر : 9781718
۰۸:۰۸

۱۴۰۵/۰۶/۱۸
مرور درسهای ابتدایی/ یادداشت بسیج؛

حسنک کجایی؟

حسنک را دیدم موهای سفید اما آن سادگی را نداشتبلکه کلی خدم و حشم به دنبالش بودند و خبر از گاو قهوه ای که نگرانش می شد نبود.

قزوین _ یادداشت، در شهر صدای ماشین، ترافیک، بوق کلافه ام کرده بود با خودم فکر می کردم کاش می شد درس های ابتدایی را با سادگی و شادابی روستا تجربه کرد لذا کوله بار را بستم و برای چند روزی استراحت به سمت روستا حرکت کرد، هرچی از شهر دور می شدم انگار غرق در گذشته و شلوغی های پر زرق برق می شد.

در کنار چشمه ای که درختان زیبا آن را زیباتر کرده بودند یک ماشین شاسی بلند دیدم یک پیرمرد عینکی با موهای سفیدنشسته بود و چند نفری در حال ماساژ وی بودند و با سخنانش همه احسنت گویان تایید می کردند، گفتم باید انسان وارسته و مهمی باشد به سمتش رفتم پرسیدم این آقا کیست؟

گفتند از خودشان بپرسید.نزدیک شدم بعد سلام گفتم؛ آقا سلام شما کیستی که این چنین حکیمانه سخن می گویی؟ گفت؛ من حسنک هستم همان حسنک درس های ابتدایی! از او درباره گاو قهوه ای، خروس، جوجه هایش و گوسفند ش پرسیدم با نگاهی تمسخر آمیز به من گفت؛ آقا نمی خواهم از گذشته چیزی بپرسی! یکی از همراهانش گفت؛ الان حسنک ریاست اداره یک شهر را دارد دیگر نیاز به گاو و گوسفندهایش ندارد.

آن زمان در کتاب ابتدایی شد سرمشق من و شما برای خواندن و نوشتن و امروز سرمشق سیاست و رها شدگی! 

چقدر حسنک عوض شده بود دیگر خبری از آن سادگی نبود گویی غروب آفتاب غصه هایم را با دیدن حسنک بیشتر کرد اما یک چیز را یاد گرفتم که نمی شود به گذشته برگشت از او خداحافظی کردم به راه خود ادامه دادم اما نکته جالب این ماجرا ژست حکیمانه حسنک بود!!

آن حسنک که تا دیروز با سادگی همدم گاو گوسفند بود امروز با توهم خیالی خودش را حسنک وزیر می داند،به روستا برگشتم فاتحه ای برای پدر و مادر خواندم، سراغ روحانی روستا را گرفتم که در کودکی درس زندگی به ما می داد. گفتند؛ شهید شده است و به آسمانها رسید هنوز صدایش در گوشم هست چقدر مصمم و مسلط بود او همه اصرار را می دانست.

جریان حسنک را پرسیدم گفتند؛ با پلکانی از ریا به نوایی رسید و امروز نمی شود او را ملاقات کرد باید ماهها در صف قرار بگیری تا او را ببینی! کاش می شد حسنک همان باشد و ما را به کودکی ببرد اما در این سفر متوجه شدم با حسنک نه به گذشته برمیگردیم و نه به آینده روشن!

وارد خانه حسنک شدم تبدیل به ویرانه ای شده بود و تنها نقش و نگاری از خاطره ها انسان را به تفکر وا می داشت که هرکسی غیر از خدا را هو س دیدن کند با انبوهی از خیال باطل رها خواهد شد!

ادامه دارد...

انتهای پیام/۱۰۰۲/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید