۲۴ / شهريور / ۱۴۰۵ - 15 September 2026
۱۸:۴۵
کد خبر : 9782047
۱۵:۵۹

۱۴۰۵/۰۶/۱۹
گفتگو با همسر شهید سعداله روشنی:

عروسی‌مان ساده بود/در کنج اتاقی زندگی مشترکمان را آغاز کردیم/خانه‌مان شاید کوچک بود، اما دل من کنار او بزرگ‌ترین خانه دنیا را داشت/عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم ...

سعدالله عزیزم... عشق من... برای همیشه عروسش را تنها گذاشت. و خودش سعادتمند شد.

به گزارش خبرگزاری بسیج کردکوی ؛ در این قسمت پای صحبت های همسر شهید نشستیم و روایت زندگی شهید سعدالله روشنی از زبان همسرش را به رشته تحریر در آوردیم که در ادامه آنرا می خوانید: 

☆ عروسِ سعدالله

 روایت زندگی شهید سعدالله روشنی از زبان همسرش این قصه، قصه یک عشق کوتاه نیست؛ قصه عشقی است که فقط هفده ماه در کنار هم نفس کشید، اما سال‌هاست در قلب من ادامه دارد.

«چون باور داشتم اگر مردت حسینی باشد، تو را زینبی خواهد کرد...»

من چهارده ساله بودم و سعدالله نوزده ساله ... آن روزها هنوز نمی‌دانستم قرار است مردی که با او زندگی‌ام را شروع می‌کنم، خیلی زود از کنارم برود؛ نمی‌دانستم قرار است تمام سهم من از یک زندگی مشترک، هفده ماه باشد و بعد، سال‌های سال با خاطراتش زندگی کنم.

سعدالله پسر نوزده‌ساله‌ای خوب، مؤمن، متدین، خوش‌اخلاق و مهربان بود. هیچ‌کس از خودش و زبانش گلایه‌ای نداشت. همه دوستش داشتند. عروسی‌مان ساده بود. در کنج اتاقی زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. خانه‌مان شاید کوچک بود، اما دل من کنار او بزرگ‌ترین خانه دنیا را داشت. عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم.

خیلی به من احترام می‌کرد و من هر روز بیشتر به این زندگی دل می‌بستم. زندگی‌مان را بر اساس باورها و ارزش‌های دینی و اسلامی شروع کرده بودیم. من به این باور داشتم که اگر مردت حسینی باشد، تو را زینبی خواهد کرد. و سعدالله، برای من همان مرد حسینی بود...

زمان چه زود گذشت. فقط هفده ماه... هفده ماه برای زندگی کردن کم بود؛ برای ساختن خانه، برای مادر شدن، برای پیر شدن کنار هم، برای دیدن موهای سفید یکدیگر... من حتی توفیق مادر بودن را در خانه‌اش پیدا نکردم. هر روز که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کردم فرصت‌هایمان کم است. برای همین سعی می‌کردم همسر خوبی برایش باشم؛ همان‌طور که خودش برای حال خوب من و زندگی‌مان تلاش می‌کرد. دلم می‌خواست از من راضی باشد

اما جنگ بود... و جنگ، زمان آمدن مردان میدان است.

 مرد میدان من فقط نوزده سال داشت. سرباز وطن بود. باید پای وطنش می‌ایستاد؛ برای خاکش، برای ناموسش، برای اعتقاداتش، برای باورهایش. باید جانفشانی می‌کرد. او رفت؛ با دنیایی پر از امید و توکل به خدای مهربان. و من ماندم... ماندم با تمام آرزوهایی که قرار بود با او بسازم؛ با آینده‌ای که هنوز شروع نشده بود و نمی‌دانستم خداوند برای من چه نوشته است.

سعدالله... چه اسم زیبایی. یعنی سعادت خداوند و من، عروس سعدالله، آن روز نمی‌دانستم که این نام قرار است روزی معنای دیگری برایم پیدا کند؛ سعادتِ رفتن به سوی خدا... سه ماه دوره آموزشی را در تهران گذراند و بعد به جبهه اعزام شد. چهار ماه در جبهه بود. در عملیات رمضان از ناحیه پا مجروح شد و به خانه برگشت. اما جسمش برگشته بود؛ دلش نه. دلش را همان‌جا، در جبهه، جا گذاشته بود.

دم به ساعت می‌گفت: «به ما نیاز دارند... باید بروم. میدان نباید خالی باشد.» هرچه من و خانواده‌اش می‌گفتیم: «هنوز پایت خوب نشده... کمی صبر کن...» می‌گفت: «اشکال ندارد، الان وقت استراحت نیست.» و دوباره رفت. آن روزها نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر بی‌قرار رفتن است. امروز می‌فهمم بعضی آدم‌ها انگار صدای رفتنشان را از خیلی زودتر شنیده‌اند.

یادم هست آخرین باری که به خانه آمد... یک شب داشتم لباس‌هایش را می‌شستم. صدایش را از داخل اتاق شنیدم. رفتم داخل. دیدم وصیت‌نامه‌اش را نوشته و با صدای بلند دارد می‌خواند و صدایش را ضبط می‌کند. وصیت‌نامه را برای من خواند...اومیخواندو دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم من گریه می کردم...خودش هم گریه میکرد... آن شب برای من فقط یک شب نبود.

انگار سعدالله داشت آرام‌آرام با همه ما خداحافظی می‌کرد، بدون اینکه بخواهد نام خداحافظی را بر زبان بیاورد. برای من سفارش کرد. از حجاب گفت، از صلابت و عزت، از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها گفت، از مظلومیت امام حسین علیه‌السلام گفت. و از آرزوی خودش... اینکه در راه خدا، دین، قرآن و آزادی کشورش قدم بردارد. آن شب خیلی گریه کردم. اصلاً طاقت شنیدن حرف‌هایش را نداشتم.

اما عجیب بود... همان وصیت‌نامه‌ای که دلم را می‌سوزاند، آرامم هم می‌کرد. چون سعدالله در میان اشک‌هایش، از چیزی حرف می‌زد که برایش از همه دنیا عزیزتر بود: «خدا ایمان و شهادت» واماوصیتنامه اش: وصیت‌نامه شهیدسعداله روشنی بسمه رب الشهداء «بنام خداوند بخشنده مهربان که هستی بخش همه ما انسانهای خاکی می باشد او برای ما و برای او انالله و انا الیه راجعون این جانب سرباز وظیفه سعداله روشنی وصیت نامه خود را به خانواده ام تقدیم می نمایم .

«با سلام به رهبر کبیر انقلاب که امید ما رزمندگان جبهه ها و تمامی مسلمانان و محرومین جهان می باشد و با سلام به پدر و مادر عزیزم که در آغوش گرم آنان پرورید ایم و روزهای غم و شادی ام را که با فقر گذرانیدیم و با زحمتهایی که آنان در این مدت 19 سال برای من با مشکلات انجام داده و رسانداند و آرزو و افتخار داشته که بتوانم در راه خدا و دینم قرآنم و در راه آزادی کشورم از گیر مزدوران خارجی و در راه رهبر کبیر انقلابم که سالها در رنج و عذاب دژخیمان طاغوت در بستر بود قیام کنم که امیدوارم چنین شده باشد مادر عزیزم و ای پدر گرامی تر از همه وجودم نمی دانم چگونه خوبیهای که در حق این حقیر کوچک انجام داده اید جبران کنم و تنها هدیه ای که از من برای شما پدر و مادر عزیزم می گذاریم هدیه شهادتم است که امیدوارم خدا از شما قبول کند و این آرزوی سالها زندگی من می باشد. که اسلحه ایمانم و تفنگم را در دست گیرم و بر قلب ستمگرانی همچون صدام و دیگر ابر قدرتها و نوچه های آنان که در داخل اتفاق راه می اندازند می جنگیم.

سلام من به همسرم که در زندگی صبر شکیبایی را پیشه خود کند و ای پدر و مادر و برادرانم و خواهرانم که راهی که من انتخابم کرده ام با چشم باز و ایمانی داشته ام انتخاب کرده ام و به آرزو خودم رسیده ام.» «خدایار و نگهدار شما فرزندت سعداله روشنی» والسلام تاریخ نهم اردیبشهت 61 آن شب تمام شد... اما برای من تمام نشد. صبح، قرار بود دوباره به منطقه برود. فصل شالی بود.

تراکتورشان خراب شده بود. تا صبح تلاش کرد و تراکتور را درست کرد. انگار دلش نمی‌خواست چیزی را نیمه‌تمام بگذارد. قبل از رفتن از پدر و مادرش، از من و خانواده‌اش حلالیت خواست. نگاهش کردم... نمی‌دانستم دارم آخرین بار نگاهش می‌کنم.

 نمی‌دانستم آخرین باری است که صدایش را می‌شنوم. نمی‌دانستم مردی که شب قبل برایم از حضرت زینب گفته بود، خودش قرار است یک روز مرا با صبر زینبی تنها بگذارد. صبح رفت... و من ماندم. ماندم با خانه‌ای که دیگر صدای قدم‌هایش را در آن نشنیدم. ماندم با لباس‌هایی که دیگر تن او را نمی‌دیدند. ماندم با خاطراتی که هرچه زمان گذشت، کهنه نشدند.۱۳۶۱/۵/۱

 سعدالله عزیزم... عشق من... برای همیشه عروسش را تنها گذاشت. و خودش سعادتمند شد. من ماندم و یک کوله‌بار خاطره... خاطرات مردی که فقط نوزده سال داشت، اما دلش به اندازه یک مرد بزرگ، پای ایمان و وطنش ایستاده بود. من مادر نشدم... اما سال‌هاست که خاطرات سعدالله را در قلبم نگه داشته‌ام. هفده ماه بیشتر کنار هم نبودیم؛

 اما همان هفده ماه، تمام عمر من شد. گاهی فکر می‌کنم اگر می‌ماند چه می‌شد؟ اگر جنگ تمام می‌شد... اگر برمی‌گشت... اگر خانه‌مان بزرگ‌تر می‌شد... اگر صدای کودکی در خانه‌مان می‌پیچید... اگر موهایش سفید می‌شد و من هنوز کنارش بودم... اما سهم من از «اگرها»، فقط یک مشت خاطره است. و سهم سعدالله از این دنیا... یک نام ماندگار و یک آرزوی برآورده‌شده. او آرزوی شهادت داشت. و من، سال‌هاست با دلتنگیِ مردی زندگی می‌کنم که قرار بود تمام آینده‌ام باشد.

 سعدالله رفت... اما عشقش نرفت. صدایش نرفت. خاطراتش نرفت. و هنوز وقتی نامش را بر زبان می‌آورم، همان دختر چهارده‌ساله‌ای می‌شوم که در کنج یک اتاق، کنار پسر نوزده‌ساله‌ای ایستاده بود و نمی‌دانست این آغاز یک زندگی کوتاه و یک دلتنگیِ بلند خواهد بود. سعدالله عزیزم... تو رفتی تا سعادتمند شوی؛ و من ماندم تا یاد بگیرم چگونه با دلتنگیِ یک شهید زندگی کنم. شاید هفده ماه برای یک زندگی کم باشد... اما برای ساختن یک عشق جاودانه، گاهی یک عمر هم زیاد نیست. روح شهید سعدالله روشنی شاد و نام و یادش جاودان.

پایان روایت .... 

 به قلم: صغری کلنگی ، خبرنگار حوزه مقاومت بسیج فاطمه زهرا سلام الله علیها

انتهای خبر/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید