یک تندیس روی صحنه، چند ثانیه تشویق و لبخند و... در سوی دیگر، مردمی که داغ جنگ و جنایت را همچنان بر تن و جان خود دارند. شاید دریافت یک جایزه برای یک بازیگر، در نگاه نخست صرفاً یک موفقیت حرفهای باشد، اما وقتی این اتفاق در متن یک بحران و در برابر افکار عمومی جامعهای رخ میدهد که هنوز با پیامدهای حملات دشمن دستوپنجه نرم میکند، دیگر نمیتوان همهچیز را «یک اتفاق هنری» دید. باید دید هنرمند در لحظهای که مردمش درد میکشند، کجای روایت ایستاده است؟
«هنرمند باید اهل درد باشد»
شهید سیدمرتضی آوینی، هنرمند را از جامعه جدا نمیدید. او درباره نسبت هنر و درد میگوید: «هنرمند باید اهل درد باشد و این درد نه تنها سرچشمه زیبایی و صفای هنری، بلکه معیار انسانیت است. آدم بیدرد هنرمند نیست که هیچ، اصلاً انسان نیست.»»
این جمله یک معیار است. معیار سنجش اینکه هنر تا چه اندازه هنوز با مردم پیوند دارد.
هنرمند میتواند روی صحنه برود، جایزه بگیرد، تشویق شود و از موفقیت خود خوشحال باشد، اما اگر در همان لحظه، جامعهای که از آن آمده درگیر رنج و سوگ است، باید دید آیا این هنرمند درد مردمش را با خود به آن صحنه برده است؟
لاله مرزبان اگر قرار بود از درد مردمش بگوید، چرا به سوژهای پرداخت که مدتهاست در میان رنج و دردی که اربابانِ خانم مرزبان بر سر مردم این سرزمین آوردهاند، رنگ باخته... در حالیکه مردم در سوگ دردهای مام وطن، جوانان، کودکان، پیران، مردان و زنان دستهایشان را در دست یکدیگر حلقه کردهاند تا زنجیری فولادین در مقابل تهاجم دشمن آمریکایی اسراییلی باشد.
چرا لاله مرزبان، زنانی را ندید که در روزهای سخت، کنار خانواده ایستادند، چرخ زندگی را چرخاندند و زیر فشار جنگ و بحران، خم نشدند؟
چرا مادران شهدا را ندید؟ مادرانی که یک عمر با قاب عکس فرزندشان زندگی کردند؛ مادرانی که فرزندشان رفت و خانه برای همیشه از حضور دلبندشان خالی ماند؟
چرا مادران ۱۶۸ کودک شهید میناب را ندید؟ کودکانی که هنوز فرصت نکرده بودند زندگی را بشناسند؛ کودکانی که سهمشان از دنیا، بهجای مدرسه و بازی و آغوش مادر، شهادت شد.
چرا زنانی را ندید که خودشان در این حملات جان باختند؟ زنانی که فقط یک عدد در گزارشها نبودند، مادر بودند، همسر بودند، دختر بودند، خواهر بودند و بخشی از زندگی یک خانواده بودند.
چرا بیماران بیدارو را ندید. بیمارانی که سالهاست تحریمهای آمریکا، دسترسیشان به دارو و درمان را دشوار کرده است؟ چرا رنج خانوادهای را ندید که برای تهیه یک دارو، میان داروخانهها سرگردان میشود و هر بار با یک «نداریم» به خانه برمیگردد؟
چرا خانههایی را ندید که ویران شدند؟ چرا پدرانی را ندید که زیر آوار، تمام زندگیشان را از دست دادند؟
چرا ماهیگیرانی را ندید که برای یک لقمه نان و تأمین رزق خانواده، به دریا زدند و دیگر به خانه برنگشتند؟
چرا خلبانانی را ندید که برای حفاظت از آسمان این سرزمین برخاستند و جانشان را میان آسمان و خاک ایران گذاشتند؟
چرا جوانانی را ندید که پشت لانچرها ماندند، جنگیدند و سوختند و دیگر به خانه برنگشتند؟
چرا تازهدامادهای دهههشتادی را ندید، جوانهایی که هنوز زندگی مشترکشان آغاز نشده بود؟
چرا تازهعروسهایی را ندید که تور سفید بر گیسوان درهمتنیدهشان نشست، اما هیچوقت به خانه بخت نرسیدند؟
اینها مگر انسان نبودند؟
اینها مگر زن و مرد و کودک همین وطن نبودند؟
او که میدانست عامل این جنایتها همانی است که تندیس را به دستش داد اما در دوراهی انسانیت و بیهویتی، بیهویتی را انتخاب کرد و مرز بانِ «نسلکشی»، «جنایت» و «حقوق ضدبشر» شد و در مقابل مظلومیت عزیزان وطن که بیگناه جان دادند سکوت کرد و با بیشرمی از چیزی گفت که حتی برای مدعیان زن زندگی آزادی، موضوعی بیشرمانه بود.
وطن یعنی مادران شهدای جنگ تحمیلی، مادران شهدای مدافع وطن، مدافع حرم، شهدای امر به معروف، شهدای جنگ دوازده روزه، شهدای جنگ رمضان، شهدای فتنههای دشمنان کوردل
وطن یعنی همین کودکِ بیپدر...
همین بیمارِ چشمانتظار دارو...
همین خانه ویرانشده...
همین ماهیگیرانی که برنگشتند...
همین خلبانانی که آسمان را امن نگه داشتند...
همین جوانانی که پشت لانچر ماندند...
همین عروسی که هرگز به خانه بخت نرسید...
و شاید بد نباشد هرکس پیش از آنکه برای مظلومیت دیگران مرثیه بخواند، یکبار به پشت سرش نگاه کند؛ به همین خاکی که روی آن ایستاده و ببیند چه تعداد مادر، کودک، زن، مرد و جوان، برای ماندن این وطن هزینه دادهاند.
یادداشت؛سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰