۰۵ / آبان / ۱۴۰۵ - 27 October 2026
۰۶:۳۳
کد خبر : 9793999
۲۰:۱۶

۱۴۰۵/۰۸/۰۲
قلم‌هایی برای یک دِین ناتمام/

چرا از شهدا می‌نویسیم

تبریز- شاید برای برخی این پرسش پیش بیاید که چرا باید از شهدا بنویسیم؟ چرا پای صحبت مادرانی بنشینیم که هنوز از فرزندانشان به زمان حال سخن می‌گویند؟ مگر در این روایت‌ها چه نهفته که نه غبار زمان از ارزششان می‌کاهد و نه تکرار، از شنیدنی‌بودنشان؟ پاسخ را باید جایی میان همین قصه‌ها جست‌وجو کرد.

چرا از شهدا می‌نویسیمبه گزارش خبرگزاری بسیج از آذربایجان شرقی، از شهدا می‌نویسیم، چون محتاجشان هستیم؛ می‌نویسیم، چون جامعه امروزِ ما به آن روایت‌های ارزشمند نیاز دارد؛ به قصه آدم‌هایی که از عزیزترین داشته‌هایشان گذشتند تا چیزی بزرگ‌تر از خودشان باقی بماند؛ وطن...

می‌نویسیم، برای همدلی با مادرانی که سال‌هاست جای خالی فرزندشان را با هیچ‌چیز پر نکرده‌اند؛ برای خانواده‌هایی که عزیزانشان را نثار این خاک کردند و سهمشان از آن همه ایثار، گاه تنها یک قاب عکس شد...

برای آنان که ارزشمندترین داشته‌هایشان را دادند؛ مادری، فرزند دلبندش را؛ همان کودکی که با هزار امید بزرگ کرده و برای آینده‌اش آرزوها پرورانده بود...

بانویی، همسر و تکیه‌گاهش را؛ مردی که قرار بود سال‌های سال کنارش بماند، در شادی و اندوه هم‌قدمش باشد و در پیچ‌وخم زندگی دستش را رها نکند... 

فرزندی، پدرش را؛ همان مردی که قرار بود دست‌های کوچکش را بگیرد، نخستین قدم‌های زندگی را همراهش بردارد و روزی شاهد بزرگ‌شدن و به ثمر نشستن آرزوهایش باشد... و پدری، جوان رشیدش را؛ پسری که قرار بود عصای پیری‌اش باشد، اما او را راهی سفری بی‌بازگشت کرد...

چه کسی می‌داند پشت لبخند آرام یک مادر شهید، چند سال بغض فروخورده پنهان است؟ یا پشت سکوت همسر یک شهید، چند هزار گفت‌وگوی ناتمام باقی مانده است؟

از شهدا می‌نویسیم، چون نمی‌خواهیم این ایثار و جانفدا شدن برای وطن در شلوغی روزمرگی‌ها گم شوند؛ می‌نویسیم تا وقتی مادری از فرزندش سخن می‌گوید، احساس نکند تنها شنونده خاطرات او، دیوارهای خانه‌اش هستند... تا فرزند شهیدی بداند قصه پدرش هنوز شنیدنی است و جامعه مدیون خون پدر شهیدش. 

می‌نویسیم، چون پشت هر نام بر سنگ مزار، یک زندگی جریان داشته است؛ زندگی انسانی با آرزوها، دل‌بستگی‌ها و قرارهایی که شاید هرگز محقق نشدند؛ آری، شهدا پیش از آنکه نامشان بر خیابانی بنشیند، آدم‌های همین کوچه‌ پس کوچه‌ها بودند؛ فرزند یک مادر، همسر یک زن، پدر یک کودک و عزیزِ دل خانواده‌ای که هنوز نبودنش را باور نکرده است. 

و شاید رسالت روایتگری، همین باشد؛ اینکه از پشت قاب‌های رسمی عبور کنیم و به حقیقت زندگی آنان نزدیک شویم؛ از دلتنگی‌ها، انتخاب‌های دشوار و آخرین خداحافظی‌هایشان بگوییم...

باید بنویسیم؛ نه از سر عادت و نه صرفاً به مناسبت روزی در تقویم... باید بنویسیم تا گرد فراموشی بر پیکر رشادت‌هایشان ننشیند؛ تا نسل‌های پس از ما بدانند آرامش و امنیت امروزِ وطن، همیشه میراثی بی‌هزینه نبوده است. 

و چه مسئولیت سنگینی است این نوشتن... قرار نیست با چند سطر، عظمت آن فداکاری‌ها را جبران کنیم؛ مگر می‌شود جای خالی یک فرزند را با واژه‌ها پُر کرد؟ نه، نمی‌شود... اما می‌توان نگذاشت این قصه‌ها ناگفته بمانند؛ می‌توان صدای لرزان مادری را که از آخرین دیدار فرزندش می‌گوید، به گوش فردا رساند؛ می‌توان خاطره مردی را از حصار قاب عکس بیرون آورد... 

آری، ما محتاج شهدا هستیم؛ محتاج روایت زندگی‌شان، محتاج یادآوری این حقیقت که بعضی انسان‌ها برای حفظ آنچه دوست داشتند، از تمام آنچه داشتند گذشتند.

و جدای از تمام این‌ها، ما به برکت این نوشتن‌ها محتاجیم... قلممان از شهدا برکت می‌گیرد و جانمان از روایت زندگی‌شان؛ هر بار که از آنان می‌نویسیم، گویی خود را در آینه نگاهشان غربال می‌کنیم؛ به انتخاب‌هایمان و فاصله‌مان با آرمان‌هایشان می‌اندیشیم و شاید راز این همه اصرار بر روایتگری، در همان نگاه ژرف رهبر شهیدمان نهفته باشد که دفاع مقدس را گنجینه‌ای می‌دانست که می‌تواند آینده جامعه را تضمین کند. 

آری، می‌نویسیم تا این گنجینه ناگشوده نماند؛ تا هم نسل‌های پس از ما از آن بهره ببرند و هم خودمان، در روشنای این روایت‌ها، راه را گم نکنیم... 

و می‌دانیم... تا وقتی مادری هست که حرفی ناگفته دارد، همسری هست که خاطره‌ای در سینه نگه داشته و فرزندی هست که می‌خواهد پدرش را از لابه‌لای روایت دیگران بشناسد و مردان و زنان دلیری که جانفدای وطن می‌شوند، باید نوشت...

مهری هاشم‌زاده


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید