به گزارش سرویس بسیج جامعه زنان کشور خبرگزاری بسیج، دورهمیهای زنانه از گذشته تا به امروز در میان گروههای مختلف اجتماعی
رواج دیرینه داشته و دارد و کمتر زنی است که برای حتی یکبار هم که شده در
این مجالس شرکت نکرده باشد. اما آنچه واضح است به همان نسبت که تغییرات
اجتماعی، فرهنگ و آداب و رسوم را تغییر داده و مفهوم طبقات اجتماعی را در
طی سالیان دچار دگرگونی کرده است، بالطبع این نوع از دورهمیها نیز مغلوب
تغییرات شکلی و محتوایی شده است. برای اثبات این تغییرات تنها یک جستوجوی
کوتاه اینترنتی کافی است که شما را با آگهیهای ریز و درشت دورهمیها و یا
پارتیهای لوکس زنانه مواجه سازد که بهصورت علنی خودنمایی میکنند.
«مهمانی وی.آی.پی بانوان»، «دیسکوی زنانه»، «دورهمی لاکچری زنان» عناوینی
هستند که برای این نوع مهمانیها معمولاً استفاده میشود. مهمانیهایی که
در شکل گذشته آن به صورت درونخانوادگی و فامیلی برگزار میشد و امروزه
گستره اطلاعرسانی وسیعتری یافته و قادر است گروههای متفاوت و بعضاً
ناهمگون زنان را در یک مجلس در سالنهای مخصوص و مجلل کنار هم قرار دهد.
محتوای تراکتهای تبلیغاتی مهمانی زنانآگهی
این مجالس زنانه عموماً توسط سایتهای تخفیفی و شبکههای اجتماعی منتشر
میشود که علاوه بر مشخص کردن زمانبندی برنامه و نوع پذیراییها، حاوی
شماره حسابی است که بایستی مبلغ مشخصی را به حساب بانکی مسؤول برگزارکننده
این مهمانی واریز کنید که این مبلغ با توجه به نوع پذیرایی و محل برگزاری،
معمولاً از 45 هزار تومان شروع میشود و تا 100 هزار تومان هم میرسد.
آگهی
یکی از این مهمانیها مربوط به تالاری است که در منطقه میرداماد واقع شده
است. ابتدای آگهی این مراسم با جمله "پنج ساعت شادی و پایکوبی با حضور
«دیجی بانو....»" آغاز میشود و قرار است از ساعت10:30 صبح روز پنجشنبه تا
ساعت 15:30 ادامه یابد. پذیرایی هم علاوه بر میوه و شیرینی، شامل دسر و
نهار است. در ادامه این آگهی آمده است: «ویژه بانوان و دختر خانمهای گل که
به شادمانی و تفریح خود اهمیت میدهند».
با اکانت تلگرامی که در
متن آگهی درج شده و نام آن "شادمانه" است ارتباط میگیرم و برای رزرو جا
اعلام آمادگی میکنم. ابتدا نام معرف را از من میپرسد و من نام فردی که
این آگهی را برایم فرستاده به او میگویم و بعد از آن مبلغ مورد نظر را به
حساب واریز کرده و درست پنج روز مانده به برگزاری مراسم، شماره میز رزروشده
و آدرس دقیق تالار، همراه با نقشه شهری محل مورد نظر، از طریق تلگرام
ارسال میشود.
چشمهایی که در سایه کلاه پنهان بودروز
مراسم فرامیرسد و در موعد مقرر خود را به تالار میرسانم. نگهبانی که در
ورودی تالار ایستاده است، بدون آنکه نامم را بپرسد مرا به طبقه سوم
راهنمایی میکند. با وجود آنکه یک ساعت دیرتر خود را به مراسم رساندهام
اما هنگام ورود به سالن اصلی بر خلاف انتظار خبری از جشن و پایکوبی نیست و
همه زنان سر میزهای خود نشستهاند و به صحبت با یکدیگر مشغولاند و صدای
خندههایشان فضای سالن را پر کرده است. جمعیت سالن نزدیک به 100 نفر است که
در میانشان زنان جوان و میانسال و سالخورده هم به چشم میخورد.
مسؤول
اصلی مراسم خانمی جوان است که لباسی ساده به تن دارد و با خوشرویی به من
خوشامد میگوید ولی او هم درباره نام من هیچ کنجکاوی نمیکند. بر روی تمام
میزها کارتهایی حاوی اسامی رزروشده و شماره میز قرار دارد. به طرف میزی که
شماره 7 بر روی آن حک شده است میروم و با دوستی که مرا با این مراسم آشنا
کرد و واسطه حضورم در این مکان شد، بر سر یک میز مینشینم.
به محض
نشستن در پشت میز مورد نظر، ناگهان دختری با کلاه نقرهای پسرانه که
پیراهنی مشکی و شلواری جین دارد و در بالای سن، پشت دستگاه مخصوص و لپ تاپ
ایستاده است، توجهم را به خود جلب میکند. این همان دیجیبانوی معروف است
که تمامی تصوراتم از حرفهاش بهصورت یک علامت سؤال در آمده است. تنها
واکنشی که از او میبینم پخش موسیقی توسط دستگاههایی است که در مقابلش
قرار دارد.
از خانمهای اطرافم درباره کار او پرسوجو میکنم. آنها
نیز برای اولینبار است که یک دیجی زن را در مراسمها میبینند و نگاه
تعجبآمیزشان به او تفاوتی با من ندارد. بعد از آمدن تمامی مهمانها
دیجیبانو صدای موسیقی را بلند میکند و همه خانمها را به وسط سالن دعوت
میکند. به ثانیه نمیرسد که شلوغی فضا به حدی میرسد که جایی برای سوزن
انداختن پیدا نیست و من همچنان چشمم به دیجیبانو است که تنها به همصدایی
اکتفا کرده است و شگفتا که حتی شعر آهنگها را هم به خوبی از بر نیست و
آنچنان صدای گیرا و گوشنوازی هم ندارد اما با همان صدای نیمبند خود،
جمعیت را هر لحظه به هیجان میآورد و من در گوشهای نظارهگر این تغییرات
اجتماعی هستم.
چه بپوشم؟چراغها
خاموش میشود و رقص نور فضا را پر کرده است. در میان آن جمع شادیآفرین،
زنان سالخوردهای را میبینم که حتی از زنان جوان نیز پرشورتر هستند و به
جز چین و چروکهایی که برای رسوایی پیری و گذر عمر نقشبند چهرهشان شده
است، هیچ نشان دیگری از ناتوانی در آنها نمیبینی؛ تا جاییکه یکی از
آنها توجه همه را به خود جلب میکند و دیگران را از صحنه کنار میزند و
زنان را به تشویق وامیدارد.
خانمی که در میز کناری من نشسته است،
میگوید: «این خانم را که میبینی از همه پیرتر است اما جوانتر از همه
رفتار میکند؛ باورت میشود در حالت عادی زانودرد و کمردرد امانش را میبرد
و مدام در حال مصرف دارو برای تسکین دردش است!» به چهره آن زن سالخورده که
نگاه میکنم یادم میآید این همان زنی است که در هنگام ورود او را دیدم
که با عصا و آهستهآهسته و با احتیاط قدم بر میداشت و درست چند دقیقه بعد
و در هنگام پایکوبی، همان عصا را به دور سر خود میچرخاند و این کارش او
را شگفتیساز این مراسم کرده و من نیز بهتزده به او نگاه میکنم.
در
تصور پیشساختهام از این مراسم، توقع داشتم با زنانی روبهرو شوم که
لباسهایی رسمی و پر زرق و برق پوشیدهاند و آرایش ظاهریشان حکایت از مدت
زمان طولانی دارد که برای آمادهشدن برای این مهمانی وقت گذاشتهاند اما از
همان ابتدا به اشتباه بودن تصوراتم پی بردم؛ چراکه لباسهای ساده و
آرایشهایی کاملاً معمولی زنان، غالب ظاهرشان را تشکیل میداد و حتی در
میان آنها کسانی هم بودند که با کفشهای کاملاً غیررسمی و کتانی در مراسم
حضور پیدا کردند.
به دعوت مادرشوهرم به این مهمانی آمدمبعد
از مدت زمان طولانی که به پایکوبی اختصاص داشت، موسیقی را برای چند دقیقه
قطع کردند تا مهمانها فرصتی برای استراحت داشته باشند. در گوشهای از سالن
چند زن میانسال نشستهاند و از فرط خستگی و گرمای تحرک زیاد، خود را باد
میزدند. وقتی از یکی از آنها میپرسم که برای اولینبار است که به
اینگونه مراسمها میآیند؟ پاسخ میدهد: «بله! اولینبار است که این جمع
را با هم میبینم و به پیشنهاد یکی از دوستان به اینجا آمدیم و چون
اینطور مهمانیها برایمان تازگی داشت، بدمان نیامد که امتحانش کنیم».
از
او پرسیدم بنابراین با هیچکدام از خانمهای این جمع آشنایی ندارید؟ گفت:
«بله!... اتفاقاً اغلب ما که اینجا هستیم با یکدیگر همکاریم و اگرچه شاید
مدتهای زیادی است که همدیگر را ندیدهایم اما به هر حال آنچنان هم با هم
غریبه نیستیم. البته نه همه خانمهای سالن بلکه با چند نفر از آنها سابقه
همکاری داشتیم».
این را که گفت تعجب کردم و پرسیدم؛ مگر بانی این
مراسم را چه کسی بهعهده دارد؟ گفت: «من اطلاعات زیادی از چند و چون
برگزاری این مراسم ندارم اما تا آنجاییکه میدانم این مراسم توسط همکاران
بیمه..... برگزار شده است. البته کاملاً به صورت خودجوش و بدون آنکه
مدیران و متولیان سازمانی دخالتی در برگزاری این مهمانی داشته باشند».
خانمی
که با او صحبت کردم تقریباً 60 ساله بود و دو فرزند دختر و پسر داشت که در
حال حاضر هر دو ازدواج کرده بودند و او و همسرش در خانه دوران بازنشستگی
خود را سپری میکردند. او در ادامه گفت: «همه کسانی که اینجا هستند یا
تحصیلات دانشگاهی دارند و یا در حال تحصیل هستند و حتی در میانشان کسانی
پیدا میشود که در ردههای بالا مشغول به کار هستند».
یک طرف دیگر
زن جوانی که بسیار پر جنب و جوش بود گفت: «من به دعوت مادرشوهرم به این
مهمانی آمدم و چون اینجا میبینم خیلی از اداهای مجالس عروسی و چشم و
همچشمیهای دیگر نیست، با اینکه برای اولینبارم است که با این آدمها
روبهرو میشوم اما خیلی احساس صمیمیت و راحتی میکنم و این باعث میشود
دوباره اگر برنامهای برگزار شد، حتماً شرکت کنم».
زمان استراحت است
و همه به طریقی خود را سرگرم کردهاند. عدهای مشغول خوردن چای و شیرینی و
میوه هستند و عدهای در حال صحبت کردن و عدهای هم خود را به شوخیهای
دوستانه مشغول کردهاند. آشکارا به صحبتهای خانمهایی که میزشان با من
مشترک است، گوش میدهم. سه دوست قدیمی هستند که زمانی با یکدیگر همکار
بودهاند و بیست سال در کنار هم کار کردهاند اما به خاطر شرایط سخت کاری
مجبور میشوند خود را بازخرید کنند.
برای آنکه خود را وارد بحثشان
کنم میپرسم چرا مجبور به بازخرید خود شدید؟ یکی از خانمها جواب داد:
«رفتار نامناسب مدیران با کارمندان و شیوه مدیریت غلطی که داشتند باعث شد
به ستوه بیاییم و عطای کار کردن در آن شرایط را به لقایش ببخشیم و خود را
بازخرید کنیم». او ادامه داد: «هنوز هم دوست نداریم با همکاران سابق یکجا
باشیم چون خاطرات تلخ دوباره مرور میشود». این حرف را که میزند تعجب
میکنم که با این وجود چرا در این مهمانی شرکت کردهاند. از او میپرسم
میدانی اینجا جمع همان همکاران سابقتان است؟ میگوید: «اتفاقاً از همین
موضوع عصبانی هستیم. چون ما اطلاعیه این برنامه را که دریافت کردیم
نمیدانستیم که درواقع متعلق به کجاست و تا وارد سالن شدیم تازه فهمیدیم
ماجرا چیست. اما با این حال این برنامه هم برای خودش تنوعی است و فعلاً
دارد خوش میگذرد و بیخیال هرچه که در گذشته و بیرون از این سالن اتفاق
افتاده است. دیگر در سنی هستیم که باید در لحظه زندگی کنیم».
آنها
در ادامه صحبتهایشان به مرور خاطرات گذشته میپردازند و در خلال آن از
شرایط کاریشان میگویند و محدودیتها و مشکلاتی که با آن مواجه بودند.
اجباریبودن اضافه کاری با وجود داشتن فرزند نوزاد، پایین بودن حقوق و...؛
وقتی از شرایط همکاران مردشان در آن سازمان میپرسم با دلی پر میگویند:
«تبعیض بسیار بود. مدیران ما بیشتر کارمندان مرد را تحویل میگرفتند و از
اضافه کاری تا پاداش به آنها میرسیدند اما زنان اینطور نبودند. حتی من
در آن زمان که عضو تیم ملی والیبال نشسته بودم و مدال گرفتم نیز اصلاً
تشویق نشدم؛ در حالیکه همین اتفاق برای یکی از همکاران مرد افتاد و او
بلافاصله تشویق شد و برایش مراسم گرفتند. طرحهای ما را هم به نام خود
میزدند و هیچ پاداشی به ما تعلق نمیگرفت».
بعد از درددل، یکی از
آنها میگوید: «من یک سالن بزرگ در کرج دارم که تقریباً اندازه همین سالن
است. به فکرم زده است به همین شکل مهمانی ترتیب بدهم و دوستان و فامیل و
چند همکارم را دعوت کنم. اگر شدنی شود، خیلی خوش میگذرد». این را که گفت
بلافاصله از جایش بلند شد و به طرف جایگاه دیجیبانو رفت و وقتی برگشت یک
بسته کارت دستش بود. به همه داد و گفت: «خدا را چه دیدی شاید برای روز
مبادا لازممان شد».
دورهمیها و تغییراتی که در سبک فراغتی زنان ایجاد میکنندمیز
کنار ما مشغول برنامهریزی برای سفر آیندهشان هستند. گویا از این دورهمی
خوششان آمده و میخواهند این کنار هم بودن را تداوم ببخشند. شنیدن
صحبتهایشان زیاد سخت نیست. انگار دارند برای همه افراد سالن برنامهریزی
میکنند. یکی رزرو میدلباس را برعهده گرفته است و دیگری برای اقامتگاه
برنامهریزی میکند که در میان آنها خانمی بلند میگوید: «نمیشود
شوهرانمان را هم بیاوریم؟.... قول میدهم اینجوری بیشتر خوش بگذرد». تا
این جمله را گفت همه با صدای بلند مخالفت میکنند و یکی از آنها میگوید:
«تو را بهخدا...همین که در خانه تحملشان میکنیم از سرشان زیاد است. اگر
آنها بیایند باید در سفر هم مشغول پخت و پز باشیم و اوامر آنها را اطاعت
کنیم. همان بهتر که نیایند تا ما چند روز یک نفس راحت بکشیم».
ادامه
برنامهریزی سفرشان کشیده شد به سفرهای خارج از کشور و مرور کشورهای
توریستی دنیا. از استانبول گرفته تا مالزی و ارمنستان و تفلیس و روسیه. با
خودم گفتم همین دورهمی باعث میشود چه تغییراتی در سبک تفریحات و آینده این
افراد رقم بزند.
دوستی که آگهی دعوتنامه این مهمانی را برایم
فرستاده بود، تلنگری به من زد تا توجهم را به یکی از خانمهایی که مشغول
برنامهریزی سفر بود جلب کند و گفت: «او نزدیک 68 سال سن دارد و تازه یک
ماه است که از همسرش طلاق گرفته. ازدواجشان فامیلی بود و در اصل دخترعمو و
پسرعمو بودند ولی همسرش مرد گوشهنشین و عصبی بود. آنطور که خودش به ما
میگوید فقط به خاطر بچهها نزدیک 40 سال همدیگر را تحمل کردند و زمانیکه
آنها سر و سامان گرفتند، دیگر قادر به تحمل هم نبودند و شوهرش به او اجازه
نمیداد به تفریح و مسافرت برود. تا اینکه هر دو به تفاهم رسیدند که از
هم جدا شوند و باقی عمر خود را آنطور که دوست دارند زندگی کنند».
از
او درباره زندگی شخصی خودش میپرسم و اینکه در حال حاضر چند فرزند دارد و
آیا همسرش درباره ادامه اینگونه مهمانیها رضایت دارد یا نه؟ میگوید:
«من دو فرزند دارم که پسرم 15 ساله است و دخترم 13 سال دارد. اگر
میتوانستم حتماً دخترم را با خود میآوردم ولی به دلیل کلاسهایش نیامد.
همسرم هم به وکالت مشغول است و خدا را شکر خیلی طرفدار تفریحات من است و
اگر کارش اجازه دهد، حتماً برای ما وقت میگذارد. به غیر از اینجا، روزهای
دیگر با دوستان و همکاران سابق قرار دیدار میگذاریم و یک گروه تلگرامی هم
درست کردم تا بیشتر همدیگر را ببینیم و هر از چند گاهی دیدار تازه میکنیم
و شوهرم خیلی از برنامههای من استقبال میکند و مشکلی از این بابت
ندارم».
مشکلات برگزاری مراسم در خانه باعث شده است تالارها محل مجالس زنانه شوددوباره
صدای موسیقی بلند میشود و گویا اینبار قرار است مسابقات پایکوبی برگزار
شود و دیجیبانو از حاضران میخواهد که برای این مسابقه داوطلب شوند.
داوطلبان یکییکی میآیند و هنرنمایی میکنند و دوباره در میانشان خانم
سالخورده معروف، داوطلب شد که اتفاقاً همان او بود که برنده مسابقه شد. در
حین تماشا، خانم میانسالی را دیدم که تنها و ساکت پشت میزی نشسته است. به
طرفش رفتم و از او درباره سابقه شرکت در اینگونه مجالس پرسیدم. او در پاسخ
گفت: «به دلیل مشغله کاری اصولاً زیاد مهمانی نمیروم. اکثر کسانی هم که
اینجا هستند یا بازنشسته شدهاند و یا خود را بازخرید کردهاند و مشغله
آنچنانی ندارند اما من چون هم باید امورات خانه را رتق و فتق کنم و هم
مشکلات کاری دارم، دیگر واقعاً انرژی برای شرکت در این برنامهها برایم
نمیماند. امروز هم فقط محض کنجکاوی به اینجا آمدهام و اگر برنامه بعدی
هم در کار باشد، قطعاً شرکت نمیکنم».
از او پرسیدم به نظرش اینطور
برنامههای دورهمی زنانه به این شکل رسمی و شیک چقدر عمومیت دارد؟ گفت:
«من میان دوست و همکاران بسیار میشنوم این مهمانیها به صورت آشکار و
پنهان برگزار میشود و به نظرم به این دلیل است که زنان بیشتر از گذشته
دوست دارند تفریحات خارج از مناسبات فامیلی و خانوادگی را تجربه کنند و
استقلالی که امروز دارند، باعث این اتفاق شده است. از این گذشته جمعهای
فامیلی به دلیل چشم و همچشمیها و حرف و حدیثهای بعد از آن، امروز
کمرنگتر شده است. مثلاً خود من کمتر در جمعهای فامیلی شرکت میکنم چون
دیگر حوصله مشکلات بعد از آن را ندارم».
او درباره اینکه چرا مجالس
زنانه از خانهها به تالارها راه پیدا کرده است گفت: «زنان امروز به دلیل
مشغلهای که دارند کمتر حوصله میکنند که مهمانیهای خود را در خانه
برگزار کنند و مسؤولیت پخت و پز نهار یا شام مهمانی را برعهده بگیرند و به
همین خاطر برایشان راحتتر است که مهمانیهای دورهمیشان را در تالارها
برگزار کنند. حتی من زیاد دیدم که بعضیها مهمانیهای فامیلی خود را هم در
تالار میگیرند».
موسیقی بلندتر از قبل شد و رقص نور به تاریکی فضا
اضافه شد و افراد بیمحابا بدون آنکه توجهی به اطراف داشته باشند، در حال و
هوای خود بودند.
از شرایط کاری یک دیجیبانو؛ زمانیکه باید صدایت در پشت آهنگ نامریی شودوقت
نهار میشود و میزها پر از ظرف سالاد و دسر و برنج و مرغ. برخلاف انتظار،
نهار ساده بود؛ زرشک پلو با مرغ همراه با سالاد کاهو و ژله به عنوان دسر.
زمان آمادهسازی میزها برای نهار فرصتی شد که به طرف دیجیبانوی مجلس بروم و
با او همصحبت شوم.
کارش تمام شده و مشغول جمع کردن وسایلش بود.
خودم را فردی معرفی کردم که بسیار کنجکاو حرفهاش شده است و میخواهد
درباره آن بداند. علیرغم پرسشهایم، او حرفهای خود را میزد و درباره
مشکلات شادکردن زنان میگفت: «من اول به موسیقی و خوانندگی خیلی علاقهمند
بودم و همین علاقه باعث شد که به این کار روی بیاورم. البته خیلی از دوستان
و آشنایانم به این کار مشغول هستند و من ابتدا به صورت گروهی فعالیت
میکردم و در آخر دستمزد را تقسیم میکردیم اما در نهایت به مشکل برخوردیم و
الان من به صورت انفرادی کار میکنم. این کار هم سختیهای خاص خودش را
دارد؛ بهخصوص اینکه شاد کردن ایرانیها به خصوص خانمها سختتر است و
کسانی که به سراغ ما میآیند، توقع دارند که علاوه بر کارهای پخش آهنگ، همه
کار انجام دهیم که مجلسی شاد برگزار شود که این کار واقعاً سخت است. مثلاً
2 سال پیش مادرم در بیمارستان فوت کرد و من درست فردای آن روز، برنامه
داشتم که یک مراسم عقد بود و به دلیل اینکه آن روز یک روز مناسبتی بود،
نتوانستم کسی را جای خودم بگذارم و مجبور شدم درحالیکه مادرم در سردخانه
بود آن برنامه را اجرا کنم. در آخر مراسم هم صاحب مجلس به من گفت که اصلاً
از کارم راضی نبوده».
چهرهاش در سایه کلاه گم شده بود و به سختی
میشد از پس آن چهره گمشده از فاصله دور سنش را تشخیص داد اما مقابلش که
نشسته بودم فهمیدم دختری تقریباً سی ساله است.
او درباره میزان
درآمدش و نوع مهمانیهایی که شرکت میکند توضیح داد: «اکثر مهمانیهایی که
دعوت میشوم مهمانیهای زنانه خصوصی است که در خانهها برگزار میشود و یا
پارتیهای مختلط؛ اما کمتر پیش میآید در تالارها برنامه برگزار کنم چون
بیشتر تالارها به دیجیهای خانم اجازه اجرای برنامه را نمیدهند و فقط
تالارهای بالاشهر، آن هم به تعداد انگشتشمار به ما اجازه کار میدهند.
مجالس خصوصی زنانه هم بیشتر شامل جشن تولدهای دخترانه و یا زنانه و یا
مهمانیهای دوستانه و مراسم عقد میشوند. درباره میزان دستمزد هم ما
معمولاً به نسبت دیجیهای مرد کمتر دستمزد میگیریم چون تعداد مهمانیهایی
که دعوت میشویم نسبت به مردان کمتر است و مجبوریم قیمت را کمتر در نظر
بگیریم تا مشتری جذب شود اما همانطور که گفتم کار ما سختتر از مردان است
چون شاد کردن زنان دشوار است. البته مسلماً کار در مهمانیهای دختر و پسری و
مختلط راحتتر است».
بر روی هر میز برگههای نظرسنجی درباره کیفیت
برگزاری مهمانی از جمله موسیقی، پذیرایی و نهار و... گذاشته شده بود تا
میزان رضایت مهمانان را ارزیابی کنند. بعد از نهار و هنگام خداحافظی فرصتی
دست میدهد تا در مورد این مهمانی خاص زنانه از برگزارکننده آن سؤالاتی
بپرسم. او طبق معمول مقابل درب خروج ایستاده بود و مشغول خداحافظی از
مهمانان بود. خوشرویی و صمیمیت او باعث میشد راحتتر با او صحبت کنم.
او
درباره نحوه برگزاری این مجلس زنانه گفت: «هسته شکلگیری این مهمانی
اینطور بوده است که قبلاً من و چند تن از دوستانم به چند مجلس زنانه دعوت
شدیم و چون فضا و نوع روابط برایمان خوشایند بود، با خودمان گفتیم چرا ما
همین کار را انجام ندهیم و دوستان و همکاران خود را دعوت نکنیم؟؛ به همین
خاطر هسته اولیه این جمع، همکارانمان هستند و هرکدام از دوستان، دختر، عروس
و یا فامیل خود را به این مهمانی دعوت کردند و مهمانی وسیع و زنهای دیگر
هم شریک شدند که نتیجهاش شده است این مهمانی زنانه که هزینه حضور در آن
برای هر شخص 45 هزار تومان است».
از او پرسیدم دوباره هم دوست دارد
بانی برگزاری اینگونه مراسمها شود؟ گفت: «این اولینبار است که چنین
مجلسی را برگزار کردم ولی بهقدری همکاران و دوستان از من میخواهند دوباره
این برنامه را اجرا کنم که به فکر هستم این جمع را مجدداً دور هم جمع
کنم».
از تالار خارج میشوم. سرم از صدا و شلوغی سالن پر است. همهمه
سالن همچنان اثرش را در وجود من باقی گذاشته است. در مسیر به تغییرات
اجتماعی رخداده فکر میکنم. به این که چرا جمعهای خانوادگی، جای خود را
به جمعهای زنانه یا مردانه داده است؟ چرا دیگر این روابط در نسبت با افراد
فامیل تعریف نمیشود؟ چرا مؤلفه های عرفی و شرعی جامعه ایرانی در اینگونه
مراسم در حال رنگ باختن جدی است؟ و این پرسشها ذهنم را درگیر کرده است./مهرخانه