۱۷ / تير / ۱۴۰۵ - 08 July 2026
22:40
کد خبر : 9025210
۱۰:۴۰

۱۳۹۷/۰۳/۱۹
سرپرست حوزه هنری آذربایجان شرقی:

«مسافر سرآسیاب» به چاپ دوم رسید

«مسافر سرآسیاب» روایت‌هایی از دوران حیات و شهادت نریمان همتی به قلم داود خدایی، مسئول دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری آذربایجان شرقی، توسط انتشارات صریر و به اهتمام اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان آذربایجان شرقی به چاپ دوم رسید.

به گزارش خبرگزاری بسیج از آذربایجان شرقی به نقل از روابط عمومی حوزه هنری آذربایجان شرقی، سرپرست حوزه هنری استان گفت: کتاب «مسافر سرآسیاب» خاطرات 13 نفر از اعضای خانواده و هم‌رزمان شهید نریمان همتی، با مقدمه‌ای از رضا قلیزاده‌ علیار به همراه زندگی‌نامه و عکس و اسناد را شامل می شود.
سید مهدی سیدین نیا اظهار داشت: در چاپ دوم این کتاب، چند مورد خاطرات از شهید همتی به کتاب افزونده شده و همچنین کتاب مسافر سرآسیاب در چاپ جدید مورد بازبینی و ویراستاری مجدد قرار گرفته است.
وی با بیان اینکه این اثر در 152 صفحه منتشر شده است، اضافه کرد: کتاب‌های «محمدمهدی» و «مسافران آسمانی» از دیگر آثار نگارنده‌ «مسافر سرآسیاب» در حوزه ادبیات دفاع‌مقدس به شمار می رود.
وی ادامه داد: نریمان همتی به سال 1344 در تهران متولد شد و دوران ابتدایی را در مدرسه‌ شاپور، راهنمایی را در اروندرود (ابوذر) و سال اول و دوم دبیرستان را در مدرسه‌ اسدآبادی(امام‌خمینی) میانه خوانده، سپس به‌صورت بسیجی راهی جبهه شد و تا آخر نیز بسیجی ماند.
سیدین نیا اظهار داشت: همتی سوم اقتصاد را به‌صورت متفرقه امتحان داده، قبول شد. مدتی را در واحد ادوات(تیپ ذوالفقار) بود تا اینکه قبل از عملیات والفجر 8 به جمع بچه‌های واحد اطلاعات لشکر عاشورا پیوست. آن‌جا رشد کرد و متعالی شد. نریمان همتی در منطقه‌ عملیاتی کربلای 5 مسئول تیم شناسایی بود و سرانجام شب آغاز همین عملیات در تاریخ 19 دی‌ماه 1365 در منطقه‌ی شلمچه به شهادت رسید.
در بخشی از خاطرات نریمان همتی در این کتاب آمده است: سهراب از من خواست به جایی که نور از آن نقطه می‌آمد، نگاهی بیندازم. بلند شدم تا بروم جلو‌تر. شیار نفررویی بود. یک‌هو نمی‌دانم از کجا سر و کله‌ی نگهبان عراقی پیدا شد. نمی‌توانید تصورش را هم بکنید. خیلی نزدیک‌اش بودم. کار دیگری از دستم ساخته نبود. دستم را روی شانه‌اش گذاشته، گفتم: "لا تخف" (نترس). نگهبان عراقی برگشت سمت سنگرشان. می‌خواست فرمانده‌اش را صدا بزند. در همین حین سهراب گفت؛ فرار کن. پا گذاشتیم به فرار. یوسف و سهراب جلوتر از من بودند و من پشت سرشان.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید