سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
r_marquee
امام خمینی(ره):من در میان شما باشم یا نباشیم نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد/پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مملکت شما آسیب نبیند. از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می خواهم که اگر خدای نخواسته عناصر منحرفی با دسیسه و بازی سیاسی وکالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد کنند و نگذارند حتی یک عنصر خرابکار وابسته به مجلس راه یابد . . . و از همه نمایندگان خواستارم که با کمال حسن نیت و برادری با هم مجلسان خود رفتار و همه کوشا باشند که قوانین، خدای نخواسته از اسلام منحرف نباشد و همه به اسلام و احکام آسمانی آن وفادار باشید تا به سعادت دنیا و آخرت نائل آیید       
l_marquee
bolet_tele
bolet_tele
کد خبر: ۹۱۹۹۱۷۶
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۸- ۱۶: ۱۳
دبیر کل اتحادیه جهانی زنان مسلمان در گفتگو با «بسیج»
طوبی کرمانی گفت: گمان می کردم دنیای استکبار چون تاکنون به هیچوجه نتوانسته بعد از انقلاب اسلامی در ایران علیرغم شیطنتها فراوان رخنه و نفوذی داشته باشد ۴۰ سال است، ۴۰ خواب پریشان دارد،

به گزارش سرویس بسیج جامعه زنان کشور خبرگزاری بسیج،  دکتر طوبی کرمانی، استاد تمام دانشگاه تهران و دبیر کل اتحادیه جهانی زنان مسلمان است که علاقه بسیاری به تحصیل داشته و دارد و بابت آن تصمیمی ناگهانی برای زندگی اش می گیرد و آن را بر لبه تیغ آبدیده قرار می دهد. شخصیتی که بسیار متانت نفس و مناعت طبع دارد و ناب است. نخستین بانوی بورسیه شده به دانشگاه کالیفرنیای آمریکا پس از انقلاب اسلامی. نخستین رایزن فرهنگی ایران در یونان. بانوی پر قدرت روزهای پر حادثه. عاشق زندگی کردن و امیدوار به جوانان نسبی و سببی. شخصیتی که صحبت با او حلاوتهای خاص خودش را داشت و پر از آموزه بود که ماحصل این گفتگو را می خوانید.
نخست از خودتان بگویید.
در سال ۱۳۲۶ در شهرستان اردبیل متولد شدم، اصالتا کرمانی هستم و در ۶ ماهگی به تهران آمدم. ۵ خواهر و ۲ برادر دارم و خودم بچه ششم هستم. البته قبل از تولد من یک برادر و خواهرم به رحمت خدا رفته بودند. بسیار شیطان بودم اما در عین بازیگوشی ها نگاهی بسیار طرفدار نظم و برنامه ریزی بودم و هستم. از نظر سیاق خانوادگی، در خانواده ای مذهبی و معتقد به شرعیات و اسلام بزرگ شدم. در دوران تحصیل، جزو شاگردان برتر بودم و مقطع دبیرستان را در مدرسه ایران که در آن زمان شاخص بود، به اتمام رساندم. از همین روی طبیعی بود که احتمال قبولی ام در دانشگاه زیاد باشد، منتها خانواده عموهایم و کمی شوهرخواهرم نگاه شان به این قضیه خوب نبود و مخالف تحصیل دختر در دانشگاه بودند البته پدرم انسان بسیار فهیم، مومن و الهی بود و با شناختی که روی من داشت نه تنها مانع ادامه تحصیل م نشد بلکه تشویق م هم می کرد، اما به دلیل علاقه بسیار به پدر و ایجاد هجمه های موجود، در تصمیمی ناگهانی برای ادامه تحصیل، قید مجردی را زدم و به ازدواجی ناخواسته که خیلی انتخاب م نبود، تن دادم
یعنی حاضر شدید برای ادامه تحصیل به تنها مفر پیش روی که زندگی زناشویی بود، روی آورید، آن هم بدون هیچ شناختی! به نظرتان ریسک بدی نبود!
اگر ریسک به معنای به خطر انداختن باشد، من ریسک نکردم، فقط جهت برد یک معادله را انتخاب کردم. در دوران دبیرستان، خواستگار مرفه و تحصیل کرده تا حد فوق دکترا، توسط بستگان بسیار داشتم اما تمایلی برای ازدواج نداشتم تا به شرایط دانشگاه برخورد کردم. در آن زمان خواستگاری داشتم که از طرف خانم برادرم معرفی شده بود. با این که ویژگی های خوبی داشت اما دلیل بله گفتن من، تنها ادامه تحصیل بود. ایشان تاجر بودند و در روز خواستگاری گفتند برایت کلفت و نوکر می گیرم، خارج می برم، نگاه شان کردم و تنها گفتم: هیچ کدام را نمی خواهم فقط می خواهم دانشگاه بروم که ایشان موافقت کردند و گفتند: چون به دلیل فوت پدرم و سرپرستی خانواده خودم نتوانستم ادامه تحصیل دهم، آرزویم این است که شرایط تحصیل را برای دیگران فراهم کنم، البته قبلا هم برای شاگرد مغازه اش این کار را انجام داده بود. بنابراین بدون هیچ چون و چرایی، بله را گفتم و همان سال ازدواج کردم. نه این که نگران احقاق وعده ها و آینده ام نبودم و دلواپسی نداشتم، حتی احتمال می دادم منصرف قول شان شوند اما تحصیل تنها خواسته ام از زندگی بود. ایشان هم نه تنها به عهدشان وفا کردند بلکه در همه مسیرهای تحصیلی و کاری همراهم بودند آن هم در شرایطی که خودشان تحصیلات عالیه نداشتند. همسرم به خوبی درک می کردند عالم من، علم و ما هم علم است. انقدر در زندگی پشتیبان م بودند که بعد از پیروزی انقلاب، نخستین شخص بورسیه شده به آمریکا برای ادامه تحصیل در پوزیشن فوق دکترا شدم و چون آن برهه رفتن به سفر علمی به خارج از کشور، بدون همسر امکان نداشت ایشان همراهم آمدند و پس از اسکان من و ورود به دانشگاه به این دلیل که بچه هایم ایران بودند به کشور بازگشتند. من هم پس از تحصیلات و نیاز خود و جامعه به کشور بازگشتم.
برخی از روانشناسان و مردم معتقدند دلیل بسیاری از طلاق ها، هم طراز نبودن تحصیلاتی و نبود حضور زن در خانه است. شما زبان زندگی تان چگونه بود که نه تنها مشکلی حادث نشد بلکه همسرتان از عاملین اصلی تشویق به ادامه تحصیل تان شدند؟
درست است که با همسرم از لحاظ تحصیلی، اعتقادی و سنی هم کفو نبودم و ایشان نزدیک ۲۱ سال از من بزرگ تر بودند اما هر دو زندگی کردن را بلد بودیم. یادم است اطرافیان وقتی خبر ازدواج م را شنیدند، می-گفتند به خاطر تحصیل این کار را نکن، در زندگی زناشویی به مشکل می خوری، تنها یک جمله گفتم: زبان زندگی زناشویی، زبان خاصی دارد و اصلا زبان تحصیلات نیست. به جد بر این باورم که تحصیلات شعور نمی آورد اگر چه طبق آموزه ها مدخلیت دارد و گاهی حجاب می شود اما به واقع برای برخی تنها مایه تفخر، غرور و خودبینی است. یادم است زمان ازدواج ۱۸ سال داشتم که به ماه رمضان خورده بود و من هم روزه، همسرم به دلیل مشکل معده امکان روزه گرفتن نداشتم و طبق تجویز پزشک باید غذاهای سالم و تازه می-خوردند، من با همان شرایط برای ایشان غذا درست می کردم، حتی موقع رفتن شان به محل کار همراه شان تا دم در می رفتم و می گفتم، کفش تان را بدهید واکس بزنم یا برای تان تمیز کنم. ایشان هم که خودبینی در من نمی دیدند و می دانستند عاشق تحصیل هستم هیچ گاه مانع نشدند.
در بین صحبت های تان چند باری در خصوص برنامه ریزی گفتید. این هدفمند بودن روش خودتان برای زندگی بود یا نوع تربیت خانوادگی و اجبار؟
به طور قطع اجبار نبود. من تنها دختر خانواده بودم که دبیرستان و دانشگاه رفتم. همین باعث شده بود حمایت خانواده را همیشه داشته باشم، کما این که از بچگی این گونه بودم. ما در بچگی در ساختمانی ۲ طبقه زندگی می کردیم که طبقه بالا خانواده برادرم بودند. من هر گاه از مدرسه بر می گشتم با بچه های برادرم بازی می کردم و سر ساعت مشخص بازی را تمام می کردم و به سراغ درس م می رفتم. یادم نمیاد از بچگی کسی بهم گفته باشد سر درست بشین یا تاکنون بدون آمادگی برای سخنرانی به جلسه ای رفته باشم و از روی کاغذ مطلبی را خوانده باشم. البته در این بین حمایت خانواده شرط اصلی بود. مادرم عادت ش بود هر روز خودش در را پس از مدرسه، به روی مان می گشود و حتی یک بار هم نشد منزل نباشد. یادم نمیاد پدرم در تهیه وسایل تحصیلی حتی در روز تعطیل برای من و برادرم که ایشان هم آمریکا تحصیل کردند کم گذاشته باشد، همیشه یک کمد پر از وسایل تحصیلی برای مان مهیا داشت. محال بود برادرم هر روز وسایل ناهار من را مطابق میل م آماده نکند.
فرمودید شیطنت های بچگی تان زیاد بوده، یک نمونه بگویید.
من هم شیطان بودم و هم بسیار زرنگ. به خاطر دارم مادرم هر کاری داشت به من می گفت که می پری سر کوچه و فلان خرید را انجام می دهی و سریع بر می گردی. حتی بابتش یک بار تصادف کردم و کشکک زانوی چپم شکست. یادم است ۷ ساله بودم و پدرم بسیار مورد اعتماد اهل محله. ایشان با آیت الله آشتیانی که منزل شان ته بازار گذر قلی بود حشر و نشر داشتند و درخواست مردم از طریق پدر به ایشان می رسید. یک روز یکی از همسایه ها نامه ای را به پدر داد و گفت: سریعا باید به دست آیت الله برسد اما چون وقت نماز بود، پدر آن را به من داد تا به خانه شان ببرم و گفتند، مثل برق برو نامه را برسان. به نوعی پیک موتوری خانه بودم.
این جور که می گویید به دلیل مراودات پدر و شرایطی که برای تان فراهم بوده، باید از نظر مالی در تمکن کامل بوده باشید.
پدرم در سرای دستمال چی از بازاری های بسیار خوش نام بودند و از تمکن مالی خوبی برخوردار بودیم اما این دارایی در سفره ما خیلی نما و نمود نداشت و جوری تربیت شده بودیم که همیشه به کم ترین قتاعت داشتیم، حتی پس از سال ها وقتی دانشجویان برای درس زندگی از من سوال می کنند، تنها یک جمله می گویم: توکل به خدا، تلاش، قناعت و رضایت را سرلوحه زندگی خود قرار دهید. این ها آموزه های پدر برای ما بود. در وصف ایشان همین قدر بگویم که پس از فوت شان، چون نامش محمد بود و به شدت امانت دار و مورد وثوق اهل بازار و مردم، می گفتند، محمد امین از دنیا رفت.
در خصوص پست های کاری تان بفرمایید.
در ابتدا معلم دبیرستان سوده همدانی بودم که بنا به درخواست دانشگاه مشغول به تدریس در آن جا شدم. وقتی که دیدند کارم مورد قبول شان است مکتوب کردند از آموزش و پرورش به آموزش عالی منتقل شوم. به این ترتیب مربی، استادیاری، دانشیاری و استاد تمامی را در دانشگاه تهران پشت سر گذاشتم. در برهه ای در مجمع تشخیص مصلحت نظام در کمیته جوانان و بانوان عضویت داشتم. سردبیری چند مجله را به عهده داشتم و مدیر مسئولی نشریه ای علمی در شورای فرهنگی اجتماعی زنان را داشتم. مدیر کل امور بانوان و نخستین رایزن علمی فرهنگی ایران در خارج از کشور بودم. با بسیج آغاز به همکاری علمی کردم و بعد به فکر تشکیل اتحادیه جهانی زنان مسلمان با اعضای اهل سنت و شیعه را دنبال کردم و اکنون دبیر کل این مجمع هستم.
هدف تان از تشکیل مجمع جهانی زنان مسلمان چه بود؟
هدفم از تشکیل مجمع احساس نیاز بود و گمان می کردم دنیای استکبار چون تاکنون به هیچ وجه نتوانسته بعد از انقلاب اسلامی در ایران علی رغم شیطنت ها فراوان رخنه و نفوذی داشته باشد و ۴۰ سال است، ۴۰ خواب پریشان دارد، پس به دنبال دشمنی اسلام علیه اسلام بین ادیان از طریق تفرق و تعدد مذاهب و قومیت ها می باشد. در ادامه همزمان با تدریس، تقریبا ۴ سال است که عضو شوراهای عالی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و اهل بیت (ع) هستم. هم چنین جزو مولف ان و مترجم ان برتر، و استاد نمونه دانشگاه تهران به حساب می آیم که همه این ها در برابر مادر بودن م تحت الشعاع و در سایه است.
چند تا فرزند دارید؟
۲ تا پسر و ۳ تا نوه و با وجود این که ۷۱ ساله هستمف همراه بازی های همه رقمه شان هستم. همه آرزو و درخواستم از خدا این است که فرزندان، نوه هایم و دانشجویان م، نور چشم من و جامعه باشند و این فرزندان نسبی و سببی مایه شفاعت م در دنیا و آخرت باشند.
حدود ۱۰ سال پیش فرموده بودید، بیش از ۱۷ ساعت در روز مشغول به کار خارج از خانه هستید، اما با این همه مشغله اطلاع دارم پا به پای فرزندان تان بازی می کردید و همراه شان به تماشای کارتون می نشستید.
راستش زمان دانشجویی، من با مادر همسرم زندگی می کردم و ایشان با تمام وجود از بچه ها نگهداری می-کردند، از طرفی خودم، چون همیشه برنامه ریزی داشتم، طبیعی بود بعد کلاس با بچه ها وقت بگذرانم و با هم درس بخوانیم. زمانی هم که مدرسه نمی رفتند با این که ۲ سال اختلاف سنی داشتند و فرزند کوچک م ۶ ماهه بود هر روز تابستان و زمستان به استخر می بردم شان و خودم با چادر لب استخر می نشستم تا آن ها بازی کنند. در مدرسه علوی برای حفظ قرآن ثبت نام شان کردم و هر روز خودم همراه شان تمرین می کردم تا حافظ قرآن شدند. البته همسرم بسیار هم پای م بود. وقتی خسته به خانه می آمد و می دید ما مشغول درس خواندن هستیم، مدام چرت می زد اما نمی رفت بخوابد، می گفتم لااقل شما برو بخواب، قبول نمی کرد و می گفت، اگر من بروم شما از نظرروانی خواب تان می گیرد. حتی برای کمک به من بچه ها را به دوش می گرفتند و ساعت ها با لوستر بازی شان می دادند، گاهی هم هر کدام را یک طرف بر روی دست ش می خواباند و خاطره برای شان تعریف می کرد.
درخصوص رایزن بودن تان در یونان به عنوان نخستین زن و پیامی که برای شما پس از خروج از کشورشان داشتید بگویید.
با این که ۴ سال رایزن حمهوری اسلامی ایران در یونان بودم اما هیچ گاه پشت میز مدیریت ننشستم. هیچ کس را پشت در اتاق مدیریت کل و رایزنی نگه نداشتم. هیچ وقت شخصی بدون جواب پاسخ پرسش ش از اتاق م بیرون نرفت. دفترم مامن و ماوایی برای ایرانیان، افغانی ها، پاکستانی ها و فرهیختگان یونانی از ۶ صبح تا ۱۲ شب بود. زمان اتمام ماموریت و بازگشت به کشور، یونانی ها می گفتند: کرمانی فقط ما نیستیم که از رفتن ت ناراحت هستیم، درختان خیابان هم برای رفتن ت گریه می کنند. به طور کل همیشه در تحرک و گره گشایی از مردم بوده و هستم. حتی برای تدریس در دانشگاه هم یادم نمی آید بعد ساعت ۶ صبح آمده باشم آن هم در شرایطی که منزل ما در روستایی در فشم است و کوچه ای با سرازیری شیب ۸۰ درجه ای دارد و با آمدن باران یا یخ زدگی، مسیر عملا غیر قابل تردد می شود، با این اوصاف من همیشه ۵ صبح سر جاده منتظر ماشین هستم تا به دانشگاه برسم و همیشه ۱۰ دقیقه قبل سرکلاس برای رفع اشکال بوده ام.
درباره پژوهش های تان هم به اختصار بفرمایید.
چون رشته ام فلسفه است به تبع، بخش بزرگی از کتاب ها و پژوهش هایم در این خصوص است و سالی یک بار هم مقاله فلسفی برای بنیاد حکمت صدرا می نویسم. ۲ کتاب به نام، فلسفه تعالی و ملاصدرا، و زمان از دو نگاه را دارم. از بعد اجتماعی و هویت زن بودن و مادر بودن علاوه بر پژوهش، کتاب هایی به نام دیروز، امروز و فردا، شخصیت و جایگاه زن یا نقش تقدیر و آثار دیگری دارم که اکنون در خاطر ندارم. مقالات هم بسیار است و نمونه آن، نگاهی بر وهابیت، سیمای زمان در جکمت متعالیه، ماهیت و معیار گفنگوی تمدنی و ... الخ است.

نویسنده: معصومه کوشکستانی

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
tr_sar
آخرین اخبار
tc_sar
tl_sar