به گزارش خبرگزاری بسیج؛این کتاب، یک کتاب مصور در ۶۴ صفحه است که تصاویر آن را احسان ضیافتی کافی به تصویر کشیده است. کتاب علی بیدار است برای اولین بار در سال ۱۴۰۰ منتشر شده است. مخاطبان اصلی کتاب، کودکان و نوجوانان ۸ تا ۱۴ سال است.

کتاب علی بیدار است متشکل از چهار داستانِ شاخص از زندگی امام علی (علیهالسلام) است و هر داستان براساس شأن نزول آیههای مختلف قرآن در رابطه با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیهالسلام) است. این چهار داستان عبارتاند از:
علی، کعبه، حمزه و دیگران: در این داستان نویسنده با خلق نمایشی از همنشینی صحابۀ پیامبر(ص) و امامعلی(علیهالسلام) خاطراتی از نخستین روزهای صدر اسلام و شکستن بت هُبَل، بت خوشتراش و زیبای بتپرستان مکه را به تصویر کشیده است. این حکایت براساس آیۀ ۴۸ سوره نساء است.
علی بیدار است: داستان علی بیدار است حکایتی از جنس شجاعت و امانتداری در زمانۀ هجرت از مکه به یثرب (مدینه) است. این حکایت براساس آیههای ۱۹۰ تا ۱۹۵ سوره آل عمران است.
خبر و خاطرۀ چوبی: راوی این داستان متفاوت با باقی داستانهای این کتاب است. این راوی درختی در قُبا است که شاهد بخشش انگشتر امامعلی(علیهالسلام) بههنگام نماز به پیرمردی فقیر است. این حکایت براساس آیههای ۵۵ و ۵۶ سوره مائده است.
آخرین نقطۀ سفر: این داستان، حکایت روزی است که به ارادۀ خداوند اسلام کامل شد. یکی از فرشتگان الهی حاضر در واقعۀ غدیر خم بازگوکنندۀ این داستان است. این حکایت براساس آیۀ ۶۷ سوره مائده است.
برشی از کتاب علی بیدار است
علی بیدار است
– بههرحال، یا سرش را میآوریم یا خودش را.
– شوخی میکنی؟!
– من و شوخی؟!
– پس عقلت را از دست دادهای!
– بیعقل بودم که با ترسوهایی مثل شما دو تا همراه شدم… .
– سرت سنگین شده، «اَسوَد»… باید گردنت را سبک کنم!
– اگر ترسو نبودید، بهجای حرف، راه میافتادید.
– ما فقط سه نفریم.
– ممکن است دست خالی برگردیم… .
– میترسم دستبهسرمان کرده باشند و از راهی دیگر رفته باشند… .
– از این دو پسرعمو، هر کاری برمیآید… . ندیدی چطور یکیشان بهجای پسرعمویش خوابید و او را فراری داد؟!
اسود برای لحظهای، مهارِ اسبش را رها میکند و قطعه سنگِ کوچکی را برمیدارد.
«نائم» با پشتِ دست، گردن اسب اسود را نوازش میکند و مینشیند روی سنگی اینسوی اسود.
«عُمیر» شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد.
برق نور خورشید روی غلاف مینشیند.
«کعبه» آنسوتر از هر سه، تن به آفتابِ نیمروز داده است.
نائم میگوید:
– کاش میدانستیم تنهاست یا با کسی همسفر شده… .
اسود پاسخی نمیدهد. سرش را بهطرفِ آسمان بلند میکند.
پوست سیاه و آفتابسوختهاش، در نور آفتاب، پر از دانههای عرق شده است. صدایش را صاف میکند و زمزمهوار میگوید:
– ابوسفیان نگفته که سرش را بیاوریم، پس فقط مانع ادامۀ سفرش میشویم.
این را که میگوید، آهسته بهسوی اسبش میرود و با یک درنگِ کوتاه، بر پشت اسب میجهد.
عمیر و نائم نگاهِ سردی به هم میکنند و بر پشت اسبها مینشینند… و لحظهای بعد، خاکِ خشک، زیر قدمهای سه اسب لگدکوب میشود.
آفتاب لحظهبهلحظه داغتر میشود.
چشمهای سه سوار، رمق نگاه ندارد.
قدمهای اسبها بهخوبی بر خاک نمینشیند.
آفتاب ظهر، گرم و خشن میتابد.
«مکه» دیده نمیشود… .
«یثرب» نیز نخلهای سربهفلککشیدهاش را نشان نداده است.
رودی نیست، آبی نیست… و چاهی، کمی جلوتر.
اسب عمیر بیتابی میکند و دلِ نائم نیز مضطرب است.
استخوانهای تنش درد میکند.
اسبش با شتابی عجیب میتازد… .
اسود و عمیر، حتی یک لحظه از هم عقب نمیافتند.
ناگهان سیاهیِ کوچکی از دور، دیده میشود و سرِ هر سه را بهسوی زمین میکشاند:
ردّی تازه!…
شتاب اسبها بیشتر و دلشورۀ سواران عمیقتر میشود.
– پیدایش کردیم!
– شمشیر دارد؟!
– نمیدانم.
– تنهاست؟!
– با کیست؟!
– نمیدانم.
– پس تو چه میدانی اسود؟!
– میدانم که تو زیاد حرف میزنی!
هر سه، با گفتن همین چند جمله به نفسنفس میافتند.
سیاهی، آنبهآن نزدیک میشود.
از دور پیداست که مردی تکوتنها، سه «شتر با محمل» را بهدنبال خود میکشد.
اسود، اسبِ خود را آرام میکند؛ قدمهای اسب، کند میشوند:
– عمیر!…
– ها؟!
– تنهاست!
چشمهای نائم برق میزنند… .
دستی به غلاف شمشیرش میکشد:
– علی، تنها و غیرِ تنها ندارد… کشتنش آسان است.
عمیر، آب دهان به زمین میاندازد و میگوید:
– بنیهاشم، شمشیربازانی کمنظیراند.
اسود، فکری میکند و میگوید:
– کسی همراهِ اوست… مَحمِلهای پشت شتران را ببینید!
– ابوسفیان از خبررسان پنهانیاش شنیده بود که او تنها نیست؟!
اسود انگار که درمانده شده باشد، میگوید:
– برای همین هم سفارش کرد نگهداریمش تا ابوسفیان نیز به ما برسد… .
فاطمه؛ دختر محمد…
مادرِ على؛ فاطمه دخترِ اسد…
و فاطمه، دختر زبیر در سه محمل نشستهاند…
اگر آسیبی به آنان برسد، دامن قریش گرفتار شری بیپایان خواهد شد.
نائم، دستی به خورجین اسبش میکشد و انگار که چیزی یادش آمده باشد، میگوید:
– اسود!… فکر کن علی با ما درگیر شده باشد و ما او را کشته باشیم، خب محمد مجبور میشود از یثرب برگردد.
عمیر بیدرنگ جمله نائم را ادامه میدهد:
– آنوقت ما به «دو هدف» رسیدهایم… .
محمد هم به ضربههای شمشیرمان کشته خواهد شد.
اسود نمیداند چه بگوید. آهسته نجوا میکند:
– من نمیتوانم تصمیم بگیرم… یک «غلام»، فقط اطاعت میکند.
عمیر میگوید:
– باشد… پس من و نائم تصمیم میگیریم… تو هم اطاعت کن!
اسود میگوید:
– با آن سه زن چه کنیم؟!
– آنان که سوار شتراناند.
با شتران برمیگردانیمشان به مکه…
اینطوری فقط خونِ علی در میان خواهد بود.
– که قبیلههای مختلف، خونبهایش را خواهند داد و همه ساکت خواهند شد… .
– ما هم به کشتن محمد و علی مشهور مردم خواهیم شد.
– … و تو نیز به پاداش کشتن آن دو، آزاد خواهی شد اسود!
اسود با شنیدنِ کلمۀ «آزادی» سست میشود… اما پساز چند لحظه، باز هم تردید به جانش چنگ میاندازد: «آیا ابوسفیان خشنود خواهد شد؟!»
عمیر به کنارِ نائم میرود و چیزی را آهسته به او میگوید و سپس، بلندتر میگوید:
– من و نائم به «هبلِ» بزرگ قسم میخوریم که پشتیبانِ تو باشیم.
اسود میگوید:
– اما سفارش ابوسفیان چه؟!
عمیر میگوید:
– مگر نه اینکه میخواهد علی را نگه داریم تا خودش برسد؟!
– او با کشتن علی بهدنبال شهرتی والاتر است… .
– او میداند که اگر اسود علی را بکشد، همه از او خواهند خواست اسود را آزاد کند.
– و البته کدام ثروتمند عاقلی چنین غلامِ «شجاع»ی را رها میکند؟!
تأثیر جملههای نائم و عمیر، چنان جانِ اسود را در مشت میگیرد که تسلیم میشود.
برای آخرینبار، نگاهی به سایهای که هر لحظه نزدیکتر میشود میکند و میگوید:
– علی، امینِ محمد است و نخواهد گذاشت دست ما به شتران و محملها برسد.
…
«حکایت براساس آیههای ۱۹۰ تا ۱۹۵ سوره آلعمران، در شأن علی بن ابیطالب(علیهالسلام)»