خدا بر سر ما که همعصر سیدعلیخامنهای بودیم، منت بزرگی گذاشت. ایستادن پشت سر او بود که به ما جرئت داد در برابر ظلم جهانی بایستیم و بر سر ابرقدرتهای جهان، با خیال راحت فریاد بکشیم. هر بار با نگاه تربیتی او، یاد گرفتیم شمهای از او وطندوست باشیم و جانمان به جان ایران بسته باشد. پای توصیههای او بود که اهمیت انس با قرآن را فهمیدیم و دستگیرمان شد که این کتاب، انسانساز است و نباید از خودمان جدایش کنیم.
تمام این سالها دستمان را گذاشتیم توی دستهای او و پیروز هر میدانی شدیم. هرچند او توی تمام سی و هفت سالی که روی صندلی رهبری نشسته بود، حتی یک بار هم موفقیتی را به خودش نسبت نداد. همیشه دلیل اول پیروزی از نگاه او، یاری و نصرت الهی بود و بعد هم بهرهگیری از رهنمودهای امام راحل.
خودش را یکی از ما میدانست. حرف همیشگیاش همراهی مردم بود. اصلاً کی شبیه او میتوانست مردم را اینطور دوست داشته باشد؟ بارها گفته بود که تمام مردم را دوست دارد و برایشان دعا میکند. هیچ رهبری در دنیا و حتی هیچ مسئولی، اندازهٔ او بین مردم نبود. تا وقتی که میشد، سفرهای استانی و سرزدن به شهرهای مختلف ایران، برنامهٔ همیشگیاش بود.
خبر سیل یا زلزلهای که میرسید، در اولین فرصت کنار مردم آن منطقه وسط ویرانیها با لباس خاکی و گلی ایستاده بود. او میتوانست دل مادر یک شهید ارمنی را با سرزدن به خانهاش طوری خوشحال کند که زبانش از شوق به لکنت بیفتد.
بلد بود قشنگی موهای دختر سهسالهٔ دانشمند شهید را ببیند و برای بلندیاش روایت بخواند و به فکر فرستادن کلاه صورتی برای دختر شهید مدافع حرم باشد. همانقدر که هوشش به نقشههای خبیثانهٔ دشمن هم بود و مکرشان را به خودشان برمیگرداند.
در جمع شعرا میتوانست یک ادیب حرفهای باشد، در دیدار با مردم معمولی یک پدر مهربان و باتجربه، در دیدار با مسئولین هم یک سرپرست و زمامدار مقتدر و آگاه. او بلد بود یک تنه، جای همه باشد.
آنچه پیش رو دارید مروری بر زندگی اوست، مستند. این روایتهای کوتاه فقط یک هدف دارند و آن زدودن اندکی از غم سنگین و دلتنگی عمیقی است که رفتن او روی دلهایمان نشانده و یادآوری این حقیقت که او همیشه زنده است. اصلاً خیال کنید در مسجدی یا هیئتی یا خانهای دور هم نشستیم و مشغول صحبت از آقای شهیدمان هستیم، که ذکر شهدا عبادت است.
همراه با آقای شهید ایران؛ از بازیهای کودکی تا آرامشِ ابدی
بخش اول: آقای شهید ایران؛ ریشهها و کودکی
🔹 ولادت و نامگذاری آقای شهید ایران
از همان فروردین هزار و سیصد و هجده. علیآقا صدایش میزدند. پدرش اینطور خواسته بود. همان روز اول تولد که به آقاسیدجواد خبر خیر دادند که «پسری به دنیا آمده» گفت: «اللّهاکبر! نامش را میگذاریم علیآقا.» برای بقیهٔ پسرها هم پیشوند یا پسوند «آقا» را گذاشته بود. علیآقا در مشهد به دنیا آمد.
🔹 خانوادهٔ آقای شهید ایران
آقاسیدجواد از مال دنیا سهم زیادی نداشت، ولی بچهها را از محبت سیر میکرد. به قول علیآقا، محبت مادرانهای به بچههایش داشت. هرچند مثل «خانم» مادر بچهها، آدم خوشمحبت و اهل معاشرتی نبود، ولی مهرش به بچهها را نمیتوانست پنهان کند.
🔹 بازیهای کودکی آقای شهید ایران
زمستانها، وقت خواندن تعقیبات نماز صبح، علیآقا یا خواهر و برادرش در اتاق آقا را به آرامی باز میکردند. میرفتند روی زانوهایش مینشستند و با شوق کودکانه منتظر میماندند تا آقا پوستین روی دوشش را بکشد روی سر و صورتشان. توی تاریکی و گرمای زیر پوستین، ریزریز میخندیدند تا آقا زانوهایش را تکانتکان بدهد و آنها غرق لذت شوند.
علیآقا این بازی را هم، غیر از زهد و تقوا و فضل و علمی که آقا داشت و توی مشهد به آن شهره بود، از پدرش به ارث برد. بعدها یکی از بازیهایی که برای بچههای خودش میکرد، همین بود. انس و علاقه به عبادت خدا، توی خانوادهٔ آقاسیدجواد خامنهای اینجوری دست به دست شده بود.
🔹 تأثیر مادر در شکلگیری شخصیت آقای شهید ایران
الف) انتقال عشق به قرآن، پیامبران و شعر
علیآقا از مادرش هم تحفههای قیمتی و باارزشی به امانت گرفت. حتی وقتی که مرجع تقلید شده بود، میگفت که پایه و مایهٔ فکریاش از زندگی پیشینش؛ همانی است که مادرش برای او تعریف کرده بود. خانم که از کارهای خانه فارغ میشد، مینشست به قرآن خواندن، بچهها را هم صدا میزد و دور خودش حلقه میکرد.
صدای خوشی داشت و چون بزرگشدهٔ نجف بود، سورهها را با لحن عربی فصیحی میخواند. بعضی آیهها را ترجمه میکرد و قصهٔ پیامبران را هم با جزئیات تعریف میکرد. عاشق حضرت موسی بود. سر آیههای مربوط به او که میرسید، مکث بیشتری میکرد و طول و تفصیل بیشتری میداد. ارادت و علاقه به حضرت موسی، به علیآقا هم منتقل شد. مثل میل و رغبتی که همیشه به شعر و شاعری داشت.
ب) شخصیت منحصربهفرد و شجاعت بینظیر مادر
خانم، زن بهخصوصی بود. اینطور نبود که رفتار و کردارش شبیه زنهای معمولی باشد. وقت خواندن شعرهای حافظ و سعدی، لطیفترین زن میشد و نصیحتها و بکننکنهای مادری را با شعر و کنایه به علیآقا و بقیهٔ خواهر و برادرهایش میگفت. ما بهوقتش، شجاعت و صلابتی داشت که نظیرش را کم در زنهای زمانهاش میشد دید.
ج) حمایت بیچونوچرا از مبارزات سیاسی آقای شهید ایران
سال چهل و دو که علیآقا اولین زندان سیاسیاش را تجربه کرد، خانم گریه و عجز و لابه نکرد. به مأمورها التماس نکرد که «بچهام را نبرید»، در عوض هر بار که برای ملاقات پسرش به زندان رفت، لحن مادرانه و پر از دلسوزیاش را توی خانه جا گذاشت. توی زندان تبدیل به یک زن جسور و شجاع میشد. زنی که میتوانست به مأمورها تشر بزند و حتی تحقیرشان کند.
با روحیهٔ خوب به زندان میرفت و این بهجت را مثل عطری خوشبو با خودش به فضای تنگ و تاریک آنجا میبرد. انگار پسرش را برای افتخاری که کسب کرده به اردوی تشویقی برده باشند. توی محافل و دورهمیهای زنانه که برای اوضاع پسرش دل میسوزاندند، همراهی نمیکرد. در عوض میگفت: «این چیز بدی نیست. ترحم ندارد. جوان است. برای خدا مبارزه کرده.» اولین مدافع و مشوق فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی علیآقا، مادرش بود.
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) محبت بیچونوچرا؛ بدون چشمداشت مادی
پدر آقای شهید ایران از مال دنیا سهم زیادی نداشت، ولی بچهها را از محبت سیر میکرد. این یعنی برای تربیت یک انسان بزرگ، نیاز به ثروت نیست؛ نیاز به حضور، توجه و مهر بیریاست.
ب) عبادت را به بازی و لذت پیوند بزنیم
بازی زیر پوستین پدر در نماز صبح، نشان میدهد که میتوان دین را با شادی، لطافت و خاطرات خوش کودکانه گره زد. بچهها اگر عبادت را با لذت تجربه کنند، تا آخر عمر آن را رها نمیکنند.
ج) مادر، اولین مدرسه و قویترین پشتیبان
مادر آقای شهید، هم قرآن را با لحنی دلنشین به فرزندش آموخت، هم شعر و ادب را، هم شجاعت را. او در سختترین لحظات (زندان پسر) نه تنها گریه نکرد، بلکه به مأموران تشر زد و به پسرش افتخار کرد. این یعنی مادری که میداند چه وقتی باید نرم باشد و چه وقتی باید محکم.
د) برای تغییر مسیر زندگی، خلاق باشیم
وقتی پدر با سفر به نجف مخالفت کرد، آقای شهید ایران به جای لجاجت، از مادر کمک گرفت، نذر و ختم کرد و دل پدر را نرم نمود. این یعنی رسیدن به هدف، نیازمند هوشمندی و خلاقیت در راههاست، نه فقط پافشاریِ خشک.
ه) معلم اول، بنیاد میسازد؛ معلم دوم، جهت میدهد
پدر، علم و نظم و اجتهاد را به او آموخت؛ اما نوابصفوی، رویای مبارزه و شجاعت را در او زنده کرد. هر انسانی به چند معلم نیاز دارد: یکی برای سواد، یکی برای روحیه، یکی برای مسیر.
و) در سختیها، به دنبال روزنههای نور باشیم
در زندان، صدای خواندن شعر «ما نداریم از رضای حق گله...» از سلول همبندی، به او جان تازه میداد. یعنی در تاریکترین لحظات، اگر گوش شنوا داشته باشیم، پیام امید از هر طرف به ما میرسد.
ز) حمایت مردم، سرمایهای بینهایت ارزشمند
وقتی مردم بیرجند، پاسگاه را تهدید به آشوب کردند تا روحانی بیباکشان آزاد شود، نشان داد که صداقت و شجاعت، سرمایهای است که پشتوانهای مردمی میسازد که هیچ قدرتی نمیتواند آن را بشکند.
ح) رهبری واقعی، خود را یکی از مردم میداند
حضور در سیل و زلزله، دلجویی از مادر شهید ارمنی، هدیه دادن کلاه صورتی به دختر سهساله، نشان میدهد که بزرگی، در فاصله نگرفتن از مردم است. کسی که خود را «یکی از ما» میداند، هرگز از یادها نمیرود.
ط) پیروزی را به خود نسبت ندهیم؛ آن را از خدا و راه بدانیم
سی و هفت سال رهبری، بدون اینکه حتی یک موفقیت را به خود نسبت دهد. این بالاترین درس تواضع و بندگی است: که هر چه داریم از یاری خدا و رهنمودهای پیشینیان است.
ی) تأثیر یک نگاه، میتواند مسیر زندگی را عوض کند
همان یک نگاه به نوابصفوی، رویای مجتهد شدن را به رویای مبارزه تبدیل کرد. یعنی گاهی یک دیدار کوتاه، بیش از سالها درس و بحث، انسان را متحول میکند.
ک) بازی پدرانه، میراثی ماندگارتر از ثروت
آقای شهید ایران، بازی زیر پوستین را از پدرش به ارث برد و بعدها برای فرزندانش تکرار کرد. یعنی عشق و خاطره، ارثی است که ارزشش از طلا بیشتر است و نسلبهنسل منتقل میشود.
بخش دوم: آقای شهید ایران؛ تحصیل و طلبگی
🔹 دوران دبستان و استعدادهای درخشان آقای شهید ایران
پنج سال دبستان را توی مدرسهٔ دارالتعلیم مشهد خواند. دو سال آخر، شاگرد زرنگ کلاس بود. قرآنخواندن و صدای خوشش هم بین بچهها و معلمها زبانزد شده بود. دو سه سال اول، تخته را درست و حسابی نمیدید ولی نمیدانست که مشکل از تخته نیست و چشمهای او ضعف دارد. ردیف جلو و نزدیک نوشتههای روی تخته که نشست، شد همان شاگردی که آقا معلمها دوست داشتند بشود. هر مراسمی هم که میشد علیآقا را صدا میزدند که بیاید و قرآن بخواند و از این بابت خوشحال بود و احساس برتری میکرد.
🔹 آغاز درس طلبگی در خانه؛ مکتب پدر
همان دوران دبستان بود که درس طلبگی را شروع کرد. آقاسیدجواد یک جملهٔ مشهور داشت که «اگر خدا به من ده پسر بدهد، همه را طلبه خواهم کرد.» خودش ملا و مجتهد و صاحبفتوا بود، اما بیشتر وقتش را صرف آموزش دروس ابتدایی طلبگی به پسرهایش میکرد.
هر روز علیآقا و محمدآقا منتظر میماندند تا آقا صدایشان بزند. بروند توی اتاق پدر، دو طرف میز کوچک طلبگیاش بنشینند و درس روز را شروع کنند. آقا توی لباس معلمی، جدی بود. حتی پیش میآمد که بهشان تشر بزند و به سر و گوششان دستی از سر غیظ پدرانه بکشد. اما همین اخموتمهای سر کلاس، بچهها را منضبط بار آورده بود. میدانستند نباید وقت را هدر بدهند.
با این که کلاس خصوصی بود، اما هیچ امتیاز ویژهای نداشتند. درس و مباحثه بدون تعطیلی برقرار بود. مدرسهٔ آقا حتی تعطیلات تابستانه هم نداشت.
🔹 نبوغ علمی و تأیید پدر
از سر همین پیگیری و جدیت آقا در آموزش بود که علیآقای پانزدهساله خیلی زود، قدرت استنباط قوی پیدا کرد. آنقدر که خود آقا که اهل تعریف بیجا و دلخوشکردن نبود، بهش میگفت: «تو مجتهد شدی.»
🔹 دیدار با نوابصفوی؛ نقطهٔ عطف زندگی آقای شهید ایران
الف) تصور اولیه از نواب
معلم اول، کارش را خیلی خوب انجام داده بود. ماجرای معلم دوم اما فرق داشت. دیدار علیآقا و سیدمجتبی نوابصفوی، دیداری کوتاه و بدون ردوبدل شدن حرفهای دونفره بود. با اینحال همین تماشای نواب، علیآقا را تکان داده بود و انگار روی دیگری از زندگی را که تا آن موقع نمیدانست اینقدر به سمت آن کشش و تمایل دارد، بهش نشان داده بود.
نواب سال ۱۳۳۲ به مشهد سفر کرد و چند روزی در محلی به نام مهدیه ماند. علیآقا دوست داشت مثل خیلیهای دیگر به دیدنش برود. آقا ولی مخالفت صریح کرده بود. دلش میخواست سر علیآقا به درس و بحث خودش گرم باشد. آن موقع توی مدرسهٔ سلیمانخان درس میخواند.
یک روز اما خبر رسید که نواب برای بازدید طلاب، قرار است به مدرسه بیاید. علیآقا سر از پا نمیشناخت. جمعیت که وارد مدرسه شدند، بینشان دنبال مرد هیکلی و تنومندی گشت. پیش خودش فکر میکرد کسی که بخواهد جلوی شاه بایستد باید شکل و شمایل پهلوانی داشته باشد. نواب اما نحیف و لاغر بود و با قد کوتاهش بین جمعیت گم میشد. پیدایش که کرد، بهش خیره شد و پیش خودش گفت: «نوابصفوی که شاه را گیج و حیران کرده، همین است؟!»
ب) تأثیر عمیق دیدار با نواب
با این حال، همان بار اول حس کرد که این مرد را خیلی دوست دارد. نواب که حرف میزد و از ایستادگی جلوی زورگویی و ظلم و ستم میگفت، هرمی از گرما به سمت علیآقا حرکت میکرد. با حرفهای او جان میگرفت و قدرت پیدا میکرد. توی آن دیدار اول فقط توانسته بود با نواب دست بدهد، به عمامهٔ سیاهش نگاه کند و در جواب سلام علیآقا بشنود: «سلامعلیکم پسرعمو.»
ج) جوانهزدن رویای جدید در کنار آرزوی قدیم
تا آن روز مطمئن بود که میخواهد مجتهد بزرگ و صاحبنامی بشود و آقا را به آرزویش برساند. آن روز ولی کنار آن آرزوی کوچک، رویای بزرگتری هم جوانه زده بود. حالا دوست داشت شبیه این پسرعموی شجاع و مبارزش بشود. نواب چهرهٔ جدیدی از اسلام را بهش نشان داده بود. چهرهای که انگار گمشدهٔ علیآقا بود.
🔹 مهاجرت به قم و آشنایی با امام خمینی
الف) مخالفت پدر با نجف و راهکار خلاقانه
علیآقا دوست داشت برای ادامهٔ تحصیل برود نجف. آقا ولی راضی نبود. لطیف بود و دغدغههای مادرانه داشت. میگفت: «شما شب که میخوابی اگر لحافت پس برود، یکی باید بیاید لحاف را بکشد رویت.» رویهٔ همیشگی علیآقا احترام به آقا و تبعیت از او بود. حتی وقتی که پای علایقها و آیندهٔ خودش در میان بود.
اما آدمی هم نبود که توی بنبست بماند. برای قم رفتن، دست به دامن خانم شد. نذر و نیاز کرد و ختم گرفت و دل پدرش را از این مسیر نرم کرد. علیآقا خلاق بود. حتی شکل و شمایل جزوهها و نوشتههایش با بقیه فرق داشت. همچین آدمی نمیتوانست یکجا بماند.
ب) حضور در درس امام و تحول بزرگ
امام را برای اولین بار توی قم دید. آوازهٔ جدیت و شور و حرارت جلسات درس آقا سیدروحالله را زیاد شنیده بود. اینها ویژگیهایی بود که با سلیقهاش جور درمیآمد.
از سال ۱۳۳۷ که ساکن قم شد، درس اصول فقه امام را ترک نکرد. درس اصلی که از امام گرفت اما اصول فقه نبود، اصول زندگی سیاسی و اجتماعی را پیش امام یاد گرفت. درسی که علیآقا را تبدیل به آدم دیگری کرد.
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) استعداد، بدون تلاش و نظم به نتیجه نمیرسد
علیآقا با وجود استعداد ذاتی و صدای خوش، اما پدرش با جدیت و انضباط بیوقفه، او را به اجتهاد رساند. یعنی نبوغ بدون پشتکار، به جایی نمیرسد.
ب) معلم اول، بنیاد علم را محکم میکند
پدر با وجود فقر مالی، اما با غنای علمی و تربیتی، کلاسهای بدون تعطیل و منضبطی داشت که علیآقا را در پانزده سالگی به درجهٔ اجتهاد رساند. این یعنی یک معلم متعهد، میتواند با کمترین امکانات، بزرگترین استعدادها را پرورش دهد.
ج) هر تحولی، با یک نگاه و یک دیدار شروع میشود
همان دیدار کوتاه با نوابصفوی، همهٔ معادلات ذهنی علیآقا را به هم ریخت. یعنی گاهی یک برخورد ساده، میتواند مسیر یک عمر را تغییر دهد؛ به شرطی که چشمهای باز و قلبی آماده داشته باشیم.
د) تصورات ما از قهرمانان، ممکن است اشتباه باشد
علیآقا فکر میکرد نواب باید هیکلی تنومند داشته باشد، اما او را نحیف و لاغر دید. این یعنی قهرمانی و شجاعت، در ظاهر و هیکل نیست؛ در روحیه و ایستادگی است.
ه) برای رسیدن به هدف، میتوان از راههای خلاقانه وارد شد
وقتی پدر با نجف مخالفت کرد، علیآقا به جای جنگیدن، با نذر و ختم و وساطت مادر، دل پدر را نرم کرد. یعنی رسیدن به هدف، نیازمند هوش عاطفی و خلاقیت است، نه فقط لجاجت و پافشاری کور.
و) گاهی مهمترین درس، خارج از کتاب است
علیآقا پیش امام اصول فقه میخواند، اما مهمترین چیزی که آموخت، اصول زندگی سیاسی و اجتماعی بود. یعنی بعضی از معلمان، بیش از کتاب، زندگی را به ما میآموزند.
ز) احترام به پدر و مادر، حتی در انتخاب مسیر زندگی
علیآقا با وجود اشتیاق فراوان به نجف، اما به دلیل مخالفت پدر، راه دیگری انتخاب کرد و با احترام و تدبیر، مسیر خود را تغییر داد. این یعنی بزرگی، در زیر پا گذاشتن خانواده نیست؛ در همراه کردنشان با خود است.
ح) هر انسان، به بیش از یک معلم نیاز دارد
معلم اول (پدر) علم و اجتهاد داد؛ معلم دوم (نواب) شجاعت و مبارزه؛ معلم سوم (امام) سیاست و اجتماعیزیستن. یعنی هیچ کس با یک استاد کامل نمیشود؛ باید از چند چشمه نوشید.
ط) محیط خانه، اولین و ماندگارترین مدرسه است
همان بازیهای کودکی زیر پوستین، همان کلاسهای طلبگی پدر، همان قرآن خواندنهای مادر، همه در یک خانه جمع شد تا شخصیتی بسازد که بعدها تاریخساز شود. یعنی خانه، مهمترین کارگاه تربیت است.
بخش سوم: آقای شهید ایران؛ مبارزات سیاسی و اولین زندان
🔹 مأموریت تاریخی از سوی امام خمینی
سال ۱۳۴۱ حرکت امام در محکوم کردن دولت وقت شروع شد. بعد از مدتی، آسیدعلیآقای خامنهای هم از طرف استادش مأمور شد که به مشهد برود و پیغام امام را به علمای شهر برساند.
حرف امام این بود: «آماده باشید برای مبارزه با صهیونیسم. دارد بر تمام اوضاع کشور مسلط میشود.» دستور این بود که علما روی منبرهای دههٔ اول محرم افشاگری کنند و مردم را از وضع کشور باخبر کنند.
🔹 انتخاب هوشمندانهٔ بیرجند برای منبر
آسیدعلیآقا پیغام امام را که رساند، خودش به بیرجند رفت. روی بیرجند دست گذاشته بود چون قبلاً چند باری آنجا رفته بود و رفقایی داشت و میدانست که خاندان اسدالله علم که وزیر دربار بود، نفوذ بیشتری از یک وزیر در دربار داشت و بر آن شهر حکومت میکنند و در مزدوری شاه کم نمیگذارند.
🔹 منبر پرشور و تأثیرگذاری عمیق بر مردم
روز اولی که در بیرجند منبر رفت، وقتی لباس روی بلندیها رفت، جمعیت پشتش از شوق و هیجان میلرزید. در همان فرصت کم، تمام حرفهای توی سینهاش را ریخت بیرون و مردم را به شور و گریه انداخت.
🔹 دستگیری در روز تاسوعا
آن بیباکی ولی بدون تاوان نبود و کار دستش داد. صبح روز تاسوعا مشغول خواندن تعقیبات نماز بود که دستگیر شد.
🔹 حمایت مردمی و آزادی زودهنگام
مردم شهر توی همان آشنایی کوتاه فهمیده بودند پای یک آدم حُسابی به شهرشان باز شده. به حمایت از روحانی بیباکی که حرفهای حقی زده بود، پاسگاه را تهدید به محاصره و آشوب کردند. همین حمایت مردم بود که باعث شد خیلی زود آزاد شود.
🔹 حکم تبعید به مشهد و ممنوعیت منبر
حکم صادره اما این بود که به شهر خودش تبعید شود و دیگر پایش به چوب منبر هیچ محفلی هم نرسد.
🔹 دوران زندان؛ تحمل سختیها و یافتن روزنههای امید
به مشهد که رسید، مدتی زندانی بود. بار اولش بود اما واهمهای نداشت. سلولها تنگ و خفه بودند و بیخبری از بیرون آزارش میداد، اما هنوز هم روزنههایی از نور بود که بر آن تاریکی میتابید و دلگرمش میکرد.
🔹 صدای امید از سلول همبندی
روزها از یکی از سلولها صدای خوشآوازی میآمد که اشعار کسایی را میخواند و مینواخت. یکی از علمای مشهد بود با غرور میخواند: «ما نداریم از رضای حق گله، عار ناید شیر را از سلسله.» صدا را میشنید و دلش قرصتر میشد و جان تازه میگرفت.
🔹 آزادی و بازگشت به خانه
روزی که از زندان آزاد شد و برگشت خانه، خانم دوید سمت حیاط، بغلش کرد و گفت: «بهت افتخار میکنم. به پسری که در راه خدا کار انجام میدهد افتخار میکنم.»
🔹 برخورد پدر؛ تأییدی شیرین بر مردشدن
نگران برخورد آقا بود. اما او هم حرفی نزد. فقط نگاهش کرد و گفت: «ریشت چه شده؟» ریشمالبگیاش را قیزنان از ته چانهاش کوتاه کرده بود و خندید و آقا را بغل کرد. حالا دیگر آقا هم قبول کرده بود که پسرش مرد شده. دیگر نپرسید که «توی زندان چطور میخوابی و کی لحاف را میاندازد رویت؟»
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) اطاعت از رهبری، حتی در سختترین مأموریتها
آقای شهید ایران، بدون هیچ تردیدی، پیام امام را به مشهد برد و سپس خودش به بیرجند رفت. این یعنی یک مبارز واقعی، منتظر دستور نمیماند؛ به محض دریافت مأموریت، جان بر کف حرکت میکند.
ب) هوشمندی در انتخاب میدان مبارزه
او بیرجند را انتخاب کرد چون میدانست آنجا نفوذ خاندان علم زیاد است و میتواند تأثیرگذارتر باشد. یعنی مبارزه، فقط شجاعت نمیخواهد؛ برنامهریزی و شناخت موقعیت هم نیاز دارد.
ج) صداقت و شجاعت، زودتر از هر چیز دیده میشود
مردم بیرجند در همان یک جلسه، فهمیدند که پای یک آدم حُسابی به شهرشان باز شده. یعنی اگر حرفها از دل برآید، زود به دل مینشیند و مردم تشخیص میدهند که راستگو کیست.
د) حمایت مردم، بزرگترین سرمایهٔ یک مبارز است
همین مردم ناشناس بودند که با تهدید پاسگاه، باعث آزادی زودهنگام او شدند. یعنی اگر یک مبارز، دل مردم را به دست آورد، هیچ زندان و قدرتی نمیتواند او را شکست دهد.
ه) در تاریکترین لحظات، به دنبال صداهای امیدبخش باشیم
در سلول تنگ زندان، صدای شعر خواندن یک عالم دیگر، به او قوت قلب میداد. یعنی حتی در اوج سختی، اگر گوشهایمان را باز کنیم، پیامهای امید از همه طرف به ما میرسد.
و) آزادی، پایان مبارزه نیست؛ حکم تبعید یعنی ادامهٔ راه از جای دیگر
با اینکه منبرش بسته شد، اما این پایان کار نبود. او راههای دیگری برای مبارزه پیدا کرد. یعنی شکست ظاهری، به معنای تمام شدن راه نیست؛ فقط زمان تغییر تاکتیک است.
ز) خانواده، قویترین پناهگاه پس از سختیها
وقتی از زندان آزاد شد، مادر با افتخار بغلش کرد و پدر با شوخیِ شیرین، مردشدن او را تأیید کرد. یعنی خانوادهای که مبارزه را بفهمد و به آن افتخار کند، پشتوانهای شکستناپذیر است.
ح) مادرِ مبارز، قهرمان پشت قهرمان است
مادری که به جای گریه، به مأموران تشر میزند و به جای التماس، به پسرش افتخار میکند. این یعنی تأثیر یک مادر شجاع، از هر سلاحی برای ساختن یک رهبر مؤثرتر است.
ط) پیروزی، نیازمند هزینه دادن است
آقای شهید ایران با اولین منبرش، زندان و تبعید را تجربه کرد، اما هیچگاه پشیمان نشد. یعنی راه حق، هزینه دارد و کسی که برایش آماده باشد، به مقصد میرسد.
ی) برخورد پدرانهٔ پدر، تأییدی بر رشد و بلوغ
پدر به جای نگرانی از زندان، با دیدن ریش کوتاه شده، لبخند زد و او را بغل کرد. یعنی گاهی سکوت و یک نگاه معنادار، بیشتر از هزاران کلام، پیامآورِ قبول و افتخار است.
بخش چهارم: آقای شهید ایران؛ همراهی با مردم و حضور در بحرانها
🔹 جایگاه بینظیر آقای شهید ایران در میان مردم
هیچ رهبری در دنیا و حتی هیچ مسئولی، اندازهٔ او بین مردم نبود. تا وقتی که میشد. سفرهای استانی و سر زدن به شهرهای مختلف ایران وی برنامه همیشگیاش بود.
🔹 حضور در بحرانها؛ کنار مردم با لباس خاکی و گلی
خبر سیل یا زلزلهای که میرسید در اولین فرصت کنار مردم آن منطقه وسط ویرانیها با لباس خاکی و گلی ایستاده بود.
🔹 دلجویی از مادر شهید ارمنی
او میتوانست دل مادر یک شهید ارمنی را با سرزدن به خانهاش طوری خوشحال کند که زبانش از شوق به لکنت بیفتد.
🔹 توجه به دختر سهسالهٔ دانشمند شهید و هدیهٔ کلاه صورتی
بلد بود قشنگی موهای دختر سهساله دانشمند شهید را ببیند و برای بلندیاش روایت بخواند و به فکر فرستادن کلاه صورتی برای دختر شهید مدافع حرم باشد.
🔹 عشق به همهٔ مردم و همراهی با آنها
بارها گفته بود که تمام مردم را دوست دارد و برایشان دعا میکند. خودش را یکی از ما میدانست. حرف همیشگیاش همراهی مردم بود. اصلا کی شبیه او میتوانست مردم را اینطور دوست داشته باشد؟
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) رهبری واقعی، یعنی بودن در میان مردم، نه بالای سرشان
هیچ رهبری در دنیا اندازهٔ او بین مردم نبود. سفرهای استانی و سر زدن به شهرهای مختلف، برنامهٔ همیشگیاش بود. یعنی رهبری که خود را جدا از مردم نمیبیند، هرگز از دلها بیرون نمیرود.
ب) در بحرانها، اولین نفر باش، نه آخرین نفر
خبر سیل یا زلزلهای که میرسید در اولین فرصت کنار مردم آن منطقه وسط ویرانیها با لباس خاکی و گلی ایستاده بود. یعنی حضور فیزیکی در بحران، بزرگترین پیام همدردی است.
ج) دلجویی از مادر شهید ارمنی؛ توجه به همهٔ اقشار
او میتوانست دل مادر یک شهید ارمنی را با سرزدن به خانهاش طوری خوشحال کند که زبانش از شوق به لکنت بیفتد. یعنی عشق و محبت، مرز قومیت و مذهب نمیشناسد.
د) دیدن زیباییهای کوچک در دل غمهای بزرگ
بلد بود قشنگی موهای دختر سهساله دانشمند شهید را ببیند و برای بلندیاش روایت بخواند. یعنی در میان دلتنگی و فقدان، اگر چشم باز باشد، میتوان زیباییها را دید و به دیگران امید داد.
ه) هدیه دادن، حتی در قالب یک کلاه صورتی
به فکر فرستادن کلاه صورتی برای دختر شهید مدافع حرم باشد. یعنی توجه به جزییات زندگی مردم، نشانهٔ عشق واقعی است؛ نه فقط حرفهای کلی.
و) عشق به مردم، نه یک شعار، بلکه یک باور قلبی
بارها گفته بود که تمام مردم را دوست دارد و برایشان دعا میکند. یعنی عشق به مردم، وقتی از دل برخیزد، در عمل نمایان میشود.
ز) همراهی، رمز ماندگاری یک رهبر است
خودش را یکی از ما میدانست. حرف همیشگیاش همراهی مردم بود. یعنی رهبری که با مردم همراه است، هرگز از یادها نمیرود.
ح) کی شبیه او مردم را دوست داشت؟
اصلا کی شبیه او میتوانست مردم را اینطور دوست داشته باشد؟ این سؤال، پاسخش روشن است: هیچکس. یعنی عشق به مردم، اگر به درجهٔ عشق او برسد، تبدیل به یک مکتب میشود.
بخش پنجم: آقای شهید ایران؛ جامعیت شخصیت
🔹 ادیب حرفهای در جمع شعرا
در جمع شعرا میتوانست یک ادیب حرفهای باشد.
🔹 پدر مهربان و باتجربه در دیدار با مردم معمولی
در دیدار با مردم معمولی یک پدر مهربان و باتجربه.
🔹 سرپرست و زمامدار مقتدر و آگاه در دیدار با مسئولین
در دیدار با مسئولین هم یک سرپرست و زمامدار مقتدر و آگاه.
🔹 توانایی جمع کردن تمام نقشها در یک تن
او بلد بود یک تنه، جای همه باشد.
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) شخصیت جامع، رمز تأثیرگذاری عمیق است
آقای شهید ایران در جمع شعرا ادیب بود، با مردم عادی پدری مهربان، با مسئولین زمامداری مقتدر. یعنی یک انسانِ کامل، نباید تکبعدی باشد؛ باید بتواند در هر موقعیتی، نقش مناسب خود را ایفا کند.
ب) هنرِ ارتباط با همهٔ اقشار جامعه
او بلد بود با هر گروهی، به زبان خودشان حرف بزند. شعرا را با ادب، مردم را با مهربانی و مسئولین را با قدرت و آگاهی، مجذوب خود کند. یعنی رهبریِ واقعی، تواناییِ برقراری ارتباط با همهٔ سطوح جامعه را دارد.
ج) ادیب بودن، قدرتِ نرمافزاریِ یک رهبر است
در جمع شعرا، او نه یک سیاستمدار، بلکه یک همسخنِ هنرمند بود. یعنی داشتنِ هنر و ادب، قدرتِ نرمی است که دلها را بدون زور و اجبار، تسخیر میکند.
د) مهربانیِ پدرانه، باعثِ اعتمادِ عمومی میشود
وقتی با مردم معمولی روبرو میشد، چهرهای پدرانه و باتجربه داشت. یعنی برای جلبِ اعتمادِ مردم، باید از جایگاهِ قدرت فاصله گرفت و مانندِ یک پدرِ دلسوز، با آنها سخن گفت.
ه) قدرت و اقتدار، برای مدیریتِ کشور ضروری است
در دیدار با مسئولین، او یک سرپرست و زمامدارِ مقتدر و آگاه بود. یعنی رهبریِ صرفاً مهربان و صرفاً مقتدر، هر دو ناقص هستند؛ باید تلفیقی از هر دو باشد.
و) آگاهی، پیششرطِ اقتدار است
او در کنارِ مقتدر بودن، آگاه هم بود. یعنی اقتداری که از دانش و آگاهی نشأت نگیرد، زودگذر و سطحی است. رهبرِ واقعی، باید هم بداند و هم بتواند.
ز) یک تنه، جای همه بودن؛ یعنی تواناییِ چندبعدی
«او بلد بود یک تنه، جای همه باشد.» این جمله، نشاندهندهٔ جامعیتِ بینظیرِ اوست. یعنی یک رهبرِ کامل، باید بتواند در هر نقش و موقعیتی، بهترینِ خودش را ارائه دهد.
ح) شخصیتِ چندوجهی، الگویی برای همهٔ اقشار است
او هم برای شاعر الگو بود، هم برای پدر، هم برای مدیر و مسئول. یعنی هرکس در هر جایگاهی، میتوانست بخشی از او را الگوی خود قرار دهد.
ط) رهبریِ جامع، نیازمندِ تربیتِ جامع است
این شخصیتِ چندوجهی، یکشبه به دست نیامده بود. تربیتِ پدریِ علمی، مادریِ ادبی و عاطفی و تجربهٔ مبارزاتی، همگی دستبهدست هم داده بودند تا چنین انسانی ساخته شود.
بخش ششم: آقای شهید ایران؛ تواضع و نسبتندادن پیروزیها به خود
🔹 نسبتندادن هیچ موفقیتی به خود در سی و هفت سال رهبری
هرچند او توی تمام سی و هفت سالی که روی صندلی رهبری نشسته بود، حتی یکبار هم موفقیتی را به خودش نسبت نداد.
🔹 اولین دلیل پیروزی از نگاه او؛ یاری و نصرت الهی
همیشه دلیل اول پیروزی از نگاه او یاری و نصرت الهی بود.
🔹 دومین دلیل پیروزی؛ بهرهگیری از رهنمودهای امام راحل
و بعد هم بهرهگیری از رهنمودهای امام راحل بود.
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) تواضع، نشانهٔ بزرگی است
سی و هفت سال رهبری، بدون اینکه حتی یک موفقیت را به خود نسبت دهد. این یعنی هرچه قدر انسان بزرگتر باشد، فروتنتر خواهد بود و هیچگاه خود را طلبکار و موفقنما نشان نمیدهد.
ب) هر موفقیتی، اول از سوی خداست
همیشه دلیل اول پیروزی از نگاه او یاری و نصرت الهی بود. یعنی مؤمنِ واقعی، تمامِ موفقیتهایش را از جانبِ خدا میداند و هیچگاه دچارِ غرور و خودبزرگبینی نمیشود.
ج) قدردانی از پیشکسوتان و راهگشایانِ راه
و بعد هم بهرهگیری از رهنمودهای امام راحل بود. یعنی هیچکس به تنهایی به جایی نمیرسد؛ پشتِ هر موفقیتی، راهی است که دیگران هموار کردهاند و باید قدردانِ آنها بود.
د) رهبرِ واقعی، آینهٔ رهنمودهای پیشینیان است
او نه تنها به رهنمودهای امام عمل کرد، بلکه آنها را ابزاری برای موفقیتِ خود معرفی میکرد. یعنی یک رهبرِ کامل، خود را ادامهدهندهٔ راهِ پیشینیان میداند، نه آغازگرِ یک مسیرِ نو از صفر.
ه) نسبتندادنِ موفقیت به خود، باعثِ ماندگاریِ بیشتر میشود
کسی که هیچگاه موفقیت را به خود نسبت نمیدهد، در دلها ماندگارتر میشود، چون مردم او را مغرور و خودخواه نمیبینند؛ بلکه او را خدمتگزاری فروتن مییابند که همه چیز را از خدا و راهِ درست میداند.
و) از هر موفقیتی، درسی برای فروتنی بیاموزیم
ما هم در زندگی شخصی و کاری، اگر موفقیتی به دست میآوریم، باید آن را حاصلِ یاریِ خدا و کمکِ دیگران بدانیم، نه نتیجهٔ صرفِ تواناییِ خودمان. اینگونه، همیشه متواضع خواهیم ماند.
بخش هفتم: آقای شهید ایران؛ میراث جاودان و دلتنگیهای پس از رفتن
🔹 هدف از روایتهای کوتاه؛ زدودن غم سنگین و دلتنگی عمیق
آنچه پیش رو دارید مروری بر زندگی اوست، مستند. این روایتهای کوتاه فقط یک هدف دارند و آن زدودن اندکی از غم سنگین و دلتنگی عمیقی است که رفتن او روی دلهایمان نشانده.
🔹 یادآوری این حقیقت که او همیشه زنده است
یادآوری این حقیقت که او همیشه زنده است.
🔹 ذکر شهدا عبادت است
اصلاً خیال کنید در مسجدی یا هیئتی یا خانهای دور هم نشستیم و مشغول صحبت از آقای شهیدمان هستیم، که ذکر شهدا عبادت است.
🔹مکتب تربیتی آقای شهید ایران؛ درسهایی برای زیستن
الف) مرور زندگی بزرگان، درمانِ دلتنگی است
این روایتهای کوتاه فقط یک هدف دارند و آن زدودن اندکی از غم سنگین و دلتنگی عمیقی است که رفتن او روی دلهایمان نشانده. یعنی وقتی کسی را از دست میدهیم، مرورِ خاطرات و زندگیاش، التیامی بر زخمِ دلتنگی است.
ب) شهیدِ زنده، هرگز نمیمیرد
و یادآوری این حقیقت که او همیشه زنده است. یعنی شهادت، پایانِ کار نیست؛ آغازِ حیاتی جاودان در دلها و تاریخ است. کسی که راهی حق و حقیقت را پیمود، نامش و راهش هرگز از میان نمیرود.
ج) ذکر شهدا، خود عبادتی بزرگ است
اصلاً خیال کنید در مسجدی یا هیئتی یا خانهای دور هم نشستیم و مشغول صحبت از آقای شهیدمان هستیم، که ذکر شهدا عبادت است. یعنی سخن گفتن از شهدا و مرورِ راهِ آنها، نه فقط یک کارِ عاطفی، بلکه عملی عبادی و ارزشمند است که روح را تعالی میبخشد.
د) روایتِ زندگیِ شهید، روشنکنندهٔ راهِ آینده است
مرورِ مستند زندگیِ او، نشان میدهد که چگونه میتوان از یک انسانِ معمولی، الگویی برای همهٔ زمانها ساخت. یعنی روایتِ شهدا، چراغی برای مسیرِ نسلهای بعدی است.
ه) دلتنگی برای شهید، نشانهٔ عشق و ارادت است
غم سنگینی که رفتنِ او روی دلها نشانده، نشان میدهد که چه تأثیر عمیقی در زندگیِ مردم داشته است. یعنی اگر کسی رفت و دلها به دنبالش لرزید، بدان که زیستنش پرمعنا و دوستداشتنی بوده است.
و) شهدا، میراثی ماندگارتر از هر ثروتی
ذهن شهدا عبادت است و روایتِ زندگیشان، نوعی عبادت جمعی. یعنی میراثِ شهدا، نه پول و مقام، بلکه ایمان، راه و الگویی برای زیستن است که هیچگاه کهنه نمیشود.
ز) خاطرهسازیِ جمعی، راهی برای ماندگاریِ شهید
خیال کنید در مسجدی یا هیئتی یا خانهای دور هم نشستیم و مشغول صحبت از آقای شهیدمان هستیم. یعنی وقتی یک شهید، به محورِ گفتوگوهای روزمرهٔ مردم تبدیل میشود، او واقعاً زندهتر از همیشه در میانِ آنها حضور دارد.
ح) هدفِ روایت، فقط اطلاعرسانی نیست؛ شفای دلهاست
این روایتها فقط برای آگاهی نیستند؛ برای التیامِ دلهای زخمخوردهٔ فقدان و رهایی از غمی سنگین هستند. یعنی ادبیاتِ مقاومت، کارکردی درمانگرانه هم دارد.
🔹 سخنِ پایانی
همراه با آقای شهید ایران؛ از بازیهایِ کودکی تا آرامشِ ابدی، روایتی است از مردی که تمامِ عمرش را در مسیرِ حق، عدالت و عشق به مردم سپری کرد. او رفت، اما نامش، راهش و مکتبش برای همیشه زنده خواهد ماند. ما نیز، با پیروی از راهِ او، میتوانیم ادامهدهندگانِ این مسیرِ پربرکت باشیم و از زندگیِ او، برای ساختنِ فردایی بهتر الهام بگیریم.
اقتباسی از کتاب آقای شهید ایران