
هنوز ساعتی تا آغاز رسمی راهپیمایی باقی مانده است؛ اما میدان ۱۵ خرداد مشهد از همان نخستین ساعتهای صبح بیدار شده و رنگ حضور گرفته است. هوا هنوز خنکای صبحگاهی را در خود دارد، اما گرمای جمعیتی که لحظهبهلحظه بیشتر میشود، خیابانها را جان بخشیده است. خانوادهها دست در دست هم آمدهاند؛ برخی تنها، برخی همراه دوستان و همکاران؛ پیر و جوان، زن و مرد، همه در نقطهای جمع شدهاند که آغاز راهپیمایی ۲۲ بهمن در مشهدالرضاست.
چهلوهفت سال از پیروزی انقلابی میگذرد که روزی با فریاد مردم آغاز شد و امروز به درختی تنومند بدل شده است. در میان ازدحام، پرچمهای سهرنگ در دستها میرقصند و صدای گفتگوها، خنده کودکان و شعارهای پراکنده در هم میآمیزد. اینجا فقط یک اجتماع نیست؛ حالوهوای جشن دارد، حالوهوای تجدید خاطره و پیمان. مردمی که آمدهاند تا بگویند هنوز پای آرمانی ایستادهاند که سالها پیش با خون و امید نوشته شد.

در پیادهرو، کمی دورتر از موج جمعیت، جانبازی روی ویلچر نشسته و با نگاهی آرام عبور مردم را تماشا میکند. صورتش آرام است اما نگاهش پر از خاطره. از او درباره حالوهوای امروز میپرسم. لبخند میزند و میگوید:«در هشت سال جنگ تحمیلی مجروح شدم و لیاقت شهادت نصیبم نشد. اما امروز که به این جمعیت نگاه میکنم، با خودم میگویم شاید باید زنده میماندم تا بزرگ شدن این انقلاب را ببینم. دوستان و همسنگران زیادی را از دست دادم، اما خوشحالم که خونشان بیثمر نماند. امروز میبینم که این انقلاب تنها متعلق به مردم ایران نیست؛ امید بسیاری از مردم مظلوم دنیاست.»
حرفهایش در هیاهوی اطراف گم نمیشود؛ انگار هر کلمهاش بخشی از حافظه این خیابان است.

کمی جلوتر، رنگها بیشتر میشوند. چند نوجوان گوشهای بساط نقاشی برپا کردهاند و صورت کودکان را به سه رنگ پرچم ایران میآرایند. خندهها بلندتر است و فضای این بخش حالوهوای جشن کودکانه دارد. دختری که صورت و دستانش را سبز و سفید و قرمز کرده، وقتی از او میپرسم کدام رنگ را بیشتر دوست دارد، بدون مکث میگوید:
«سبز. چون رنگ انتظار است. مادرم همیشه میگوید پرچم این انقلاب به دست امام زمان(عج) میرسد. من هم سبز را رنگ انتظار میدانم و همیشه دعا میکنم آقا زودتر ظهور کنند.»
سادگی این جملهها، صمیمیتی دارد که در میان ازدحام گم نمیشود.
در میان جمعیت، نوجوانی با دستهای پرچم ایران و «یا حسین» میان مردم حرکت میکند. هر چند قدم، پرچمی به دست کودکی یا رهگذری میدهد. وقتی از انگیزهاش میپرسم، با شور خاصی میگوید:«ایران زیر بیرق امام حسین(ع) است. این دو پرچم همیشه کنار هم هستند. شهدای زیادی برای بالا نگه داشتن پرچم کشورمان خون دادهاند. دشمن باید بداند مردم ما پشتوانه بزرگی دارند و اجازه نمیدهند ذرهای ذلت به کشور تحمیل شود.»
چند قدم آنطرفتر، مردی که عکس شهدای مدافع امنیت را در دست دارد، نگاهش را از تصویرها برنمیدارد و میگوید:
«برای خون این شهدا آمدهام. همه ما مدیون آنها هستیم. در بزنگاههای تاریخی باید حضورمان را نشان دهیم. آمدهایم تا با شهدا عهد ببندیم که تا آخرین لحظه برای دفاع از این آب و خاک ایستادهایم.»
جمعیت حالا فشردهتر شده است. صدای شعارها بلندتر میشود و موج مردم به آرامی به حرکت درمیآید. راهپیمایی آغاز شده است. صدای «حیدر حیدر» در خیابانها میپیچد و جمعیت به سمت حرم امام رضا(ع) حرکت میکند. پرچمهای بزرگ «یا اباعبدالله الحسین» و «یا صاحبالزمان» در میان جمعیت میچرخند و هر بار که بالا میروند، موجی از شور را در میان مردم میدوانند.
کودکان بر شانه پدران نشستهاند و نوجوانان با پرچمهای کوچک در دست، قدم به قدم همراه جمعیت پیش میروند؛ نسلی که از آنها به عنوان «رویشهای انقلاب» یاد میشود، امروز در کنار نسلهای پیشین ایستاده است. شعار «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» در میان جمعیت طنینانداز میشود و صدای همخوانی هزاران نفر خیابانها را پر میکند.
اینجا مشهدالرضاست؛ شهری که نامش با پناه و مهربانی گره خورده است. مردمی که زیر سایه گنبد طلایی گرد آمدهاند، دعای فرج را زمزمه میکنند و دستها به آسمان بلند میشود. در میان ازدحام، امید جریان دارد؛ امید به سربلندی، امید به آینده و امید به استمرار مسیری که سالها پیش آغاز شده است.
جمعیت پیش میرود، پرچمها در باد میرقصند و خیابانها روایتگر حضوری میشوند که هر سال تکرار میشود، اما هر بار رنگ و معنایی تازه میگیرد.

در طول مسیر، موکبهای مردمی یکی پس از دیگری برپا شدهاند؛ از ایستگاههای صلواتی که با چای داغ و شیرینی از مردم پذیرایی میکنند تا غرفههای فرهنگی که سرودهای انقلابی و نماهنگهای حماسی پخش میکنند. بوی چای تازهدم در هوا پیچیده و صدای سرودها با گامهای مردم همراه شده است. مادران دست کودکانشان را محکم گرفتهاند و پدران پرچمها را بالا نگه داشتهاند؛ گویی این مسیر فقط یک راهپیمایی نیست، بلکه پیوند نسلهاست؛ روایتی زنده از گذشتهای که هنوز در حال ادامه یافتن است.
هرچه جمعیت به حرم نزدیکتر میشود، شور و همدلی بیشتر به چشم میآید. نگاهها به سمت گنبد طلایی دوخته شده و زمزمه صلوات در میان مردم جریان دارد. اینجا پایان یک مسیر نیست، بلکه تجدید یک عهد است؛ عهدی که هر سال در چنین روزی دوباره زنده میشود. مردمی که آمدهاند تا بگویند همچنان در کنار هم ایستادهاند و امید دارند آیندهای روشنتر در انتظار این سرزمین باشد.
انتهای خبر/