۱۶ / مهر / ۱۴۰۵ - 08 October 2026
۰۱:۵۵
کد خبر : 9757663
۱۱:۱۲

۱۴۰۵/۰۲/۱۵
یادداشت

دلنوشتهٔ یک سفرِ بهاری از خاور تا باخترِ ایران

از کرانِ شرق تا کناره های باختر، رهسپار شدیم. سه روز و سه شب، آرام و آهسته، چشمانم را به تماشای تماشاخانهٔ ایرانِ زیبا گشودم؛ گویی پرده از چهرهٔ نگارین وطن کنار رفته بود.

بهار، عروسِ سبزپوشِ طبیعت، با نزولِ رحمت های آسمانی، جامهٔ زربفتِ طراوت بر تن داشت. هر بوته و هر برگ که استعدادِ روییدن در او بود، در این جشنِ خودنماییِ بهاری، به رقابت ایستاده بود. گویی زمین، سجادهٔ سبزی گسترانده و گیاهان، ذاکرانِ بی آزارِ خدا بودند.

از شوقِ این همه جمال، با جان و دل هر دَم شکر خداوند را بر این زیبایی بی انتها به زبان آوردم. اما دریغا! زخمهایی که گاه و بیگاه بر پیکرِ این عروسِ هزارساله دیدم، کامِ سفر را بر من تلخ میساخت؛ ماتمِ زخمهای تازه بر بالینِ وطن، چون خاری در گلوی شادی می نشست.

ناگاه دلم به یاد روزگاری افتاد که این ملت چگونه بر خود روزگار گذرانده: از تازش مغول تا اسکندر، از پنجهٔ استعمارِ ابرقدرت ها در جنگ جهانی تا آتشِ جنگ های تحمیلی. به یاد خون های پاکی که در درازنای هزاره ها، برای هر وجب از این خاکِ سربلند فشانده شد؛  تا به امروز، که من و فرزندانم با تکیه بر آن، نام "ایران" را با غروری سربلند بر زبان میرانیم...

امروز اما، «چنگیزخان»های زمانه، در هر گوشه از جهان، نقاب از رخ کشیده اند. به هر ملتی که خواهند، می‌ تازند؛ قتل و غارت را فخر خود می شمارند و از گفتن حقیقتِ درونِ خویش، شرمی ندارند. گویی تاریخ، خود را تکرار می کند اما با چهرههایی نو. 

با خود گفتم: شاید فردایی باشد که من نباشم، اما "ما" در این سرزمین بوده ایم و خواهیم ماند. "من و ما"، چونان درختان کهنسال، ریشه در عمقِ این خاک و آب و این سرزمینِ سرافراز داریم. مواهبِ آن، تنها از آنِ ماست. به پشتیبانیِ جوانانِ غیور و زنان و مردانِ سلحشور، ذره ای از این خاکِ پاک را به بیگانگان تسلیم نخواهیم کرد.

معین بهادری؛ عضو هیات علمی مجتمع آموزش عالی گناباد


گزارش خطا
برچسب ها:
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید