۰۸ / خرداد / ۱۴۰۵ - 29 May 2026
20:54
کد خبر : 9758957
۱۸:۲۷

۱۴۰۵/۰۲/۲۱

تمسخر در مسجد روستا تا ثبت جهانی در یونسکو؛ روایت زنانی که تار و پود زندگیشان را دوباره بافتند

در کوچه‌های خراشاد، صدای منظم دارهای بافندگی به گوش می‌رسد؛ صدایی که دیگر فقط نوای کار نیست، بلکه روایت‌گر داستان زنانی است که با صبر و تلاش، تار و پود زندگی‌شان را دوباره بافته‌اند و آن را به جهان نشان داده‌اند.

در این میان، نقش زنان پیشرو و تلاشگر این منطقه، به‌ویژه خراشادی‌زاده، رئیس هیئت‌مدیره شرکت تعاونی روستایی زنان خراشاد، نقشی تعیین‌کننده و الهام‌بخش بوده است. او که سال‌ها در حوزه آموزش پارچه‌بافی سنتی فعالیت داشته، توانسته است با پشتکار و ایمان، مسیری را هموار کند که امروز به الگویی موفق در توانمندسازی زنان روستایی تبدیل شده است.

این گزارش، حاصل گفت‌وگویی تفصیلی با اکرم خراشادی‌زاده است؛ روایتی از روزهای سخت آغازین، مقاومت در برابر نگاه‌های منفی، شکل‌گیری یک حرکت جمعی، و در نهایت رسیدن به ثبت ملی و جهانی هنر حوله‌بافی خراشاد. در این گفت‌وگو، او از تجربه‌های شخصی، چالش‌ها، انگیزه‌ها و دستاوردهایی می‌گوید که نه‌تنها برای جامعه محلی، بلکه برای بسیاری از مناطق دیگر کشور نیز قابل تأمل و الهام‌بخش است.

*خانم خراشادی‌زاده، اگر بخواهیم از ابتدا شروع کنیم، اولین جرقه‌های شکل‌گیری این مسیر از کجا زده شد؟
داستان ما از یک جلسه ساده در مسجد روستا شروع شد. آن زمان شرایط اقتصادی خیلی سخت شده بود؛ خشکسالی‌ها باعث شده بود کشاورزی دیگر مثل قبل درآمدزا نباشد و خیلی از خانواده‌ها به فکر مهاجرت به شهر افتاده بودند. در همان جلسه، خانم ذاکریان که مدیرعامل شرکت تعاونی بودند، پیشنهاد دادند که زنان روستا به سمت یادگیری پارچه‌بافی سنتی بروند؛ هنری که فقط چند نفر از زنان سالمند هنوز بلد بودند. هدف این بود که هم درآمدی ایجاد شود و هم روستا حفظ شود.

*واکنش مردم، به‌ویژه زنان جوان، نسبت به این پیشنهاد چه بود؟
واقعیت این است که در ابتدا با مقاومت زیادی روبه‌رو شدیم؛ مقاومتی که ریشه در نگاه و باور آن روزهای ما داشت. خود من هم دقیقاً جزو همان جوان‌هایی بودم که هیچ علاقه‌ای به این کار نداشتند. برای ما پارچه‌بافی چیزی بود که به گذشته تعلق داشت؛ کاری قدیمی که فقط چند نفر از مادربزرگ‌ها هنوز انجام می‌دادند و تصور می‌کردیم دیگر هیچ جایگاهی در زندگی امروز ندارد. در همان جلسه مسجد، وقتی این موضوع مطرح شد، واکنش‌ها خیلی صریح و حتی تند بود.

بعضی از خانم‌ها با قاطعیت می‌گفتند این پارچه‌ها دیگر مشتری ندارد و کسی سراغشان نمی‌آید. یکی می‌گفت «الان دوره این کارها گذشته»، دیگری با خنده و تمسخر می‌گفت «اگر قرار است کسی ببافد، بروید از مرده‌ها بخواهید!» این جملات شاید در ظاهر ساده بود، اما نشان‌دهنده عمق بی‌اعتمادی و ناامیدی بود که در دل‌ها وجود داشت.

فضای جلسه کم‌کم از تردید به تمسخر و دلسردی تبدیل شد. انگار همه به این نتیجه رسیده بودند که این مسیر از همان ابتدا شکست‌خورده است. هیچ‌کس حاضر نبود حتی امتحانش کند. در نهایت، بدون اینکه کسی داوطلب شود یا امیدی شکل بگیرد، یکی‌یکی از مسجد خارج شدند و جلسه به‌نوعی با ناامیدی کامل به پایان رسید. اگر بخواهم صادقانه بگویم، در آن لحظه هیچ‌کس—به جز خود ما—فکرش را هم نمی‌کرد که همین پیشنهاد ساده، روزی تبدیل به حرکتی بزرگ شود؛ حرکتی که نه‌تنها زندگی ما را تغییر دهد، بلکه نام روستای ما را در سطح کشور و حتی جهان مطرح کند. آن روزها فقط تردید بود و تردید؛ اما همان تردیدها، نقطه شروع یک تحول شد.

*پس چه شد که این مسیر ادامه پیدا کرد؟
نقطه عطف ما حضور مادربزرگ‌ها بود. مادربزرگ من که سال‌ها پیش این کار را انجام می‌داد، با وجود اینکه دیگر این کار را کنار گذاشته بود، دلش سوخت و گفت که حاضر است دوباره شروع کند، البته با این شرط که کسی نفهمد. این نشان می‌دهد که نگاه جامعه به این هنر چقدر تغییر کرده بود. اما همین قدم کوچک، شروع یک حرکت بزرگ شد.

*نقش خانواده شما در این مسیر چگونه بود؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم، ستون اصلی این مسیر خانواده‌ام بودند. شاید اگر همراهی و حمایت آن‌ها نبود، این راه هیچ‌وقت به اینجا نمی‌رسید. بعد از اینکه مادربزرگم کار را شروع کرد، کم‌کم مادرم هم به این فضا نزدیک شد. او در ابتدا نه با نگاه اقتصادی بزرگ، بلکه با یک دغدغه کاملاً ساده و مادرانه وارد این کار شد؛ اینکه بتواند جهیزیه دخترانش را خودش تهیه کند و از هزینه‌های سنگین جلوگیری کند.
اما همین تصمیم ساده، مسیر زندگی ما را تغییر داد.

مادرم با علاقه شروع کرد، با دقت یاد گرفت و با صبر ادامه داد. در کنار او، پدرم نقش بسیار مهمی داشت. آن زمان دستگاه‌های بافندگی به‌راحتی در دسترس نبود. پدرم به روستاهای اطراف می‌رفت، سراغ خانه‌های قدیمی و انبارها را می‌گرفت، وسایل خاک‌خورده و حتی فراموش‌شده را پیدا می‌کرد؛ ابزارهایی که گاهی سال‌ها استفاده نشده بودند. آن‌ها را با زحمت به خانه می‌آورد، تمیز می‌کردیم، تعمیر می‌کردیم و دوباره جان می‌گرفتند. در واقع، یک میراث فراموش‌شده داشت دوباره زنده می‌شد.مادرم با همان امکانات ساده کار را شروع کرد. شاید در ابتدا کارها خیلی حرفه‌ای نبود، اما پشتکارش مثال‌زدنی بود. هر روز بهتر از دیروز می‌بافت و کم‌کم مهارتش بالا رفت.

اما نقطه‌ای که همه‌چیز را تغییر داد، اولین تجربه فروش بود. هنوز هم آن روز را خیلی خوب به خاطر داریم. خانم ذاکریان به خانه ما آمدند و تمام پارچه‌هایی را که مادرم بافته بود، یکجا خریدند و مبلغی پرداخت کردند که برای ما در آن زمان بسیار قابل‌توجه بود. آن لحظه فقط یک خرید ساده نبود؛ یک جرقه بود، یک باور تازه. مادرم همیشه می‌گوید که تا قبل از آن، کار را با تردید ادامه می‌داد، اما وقتی نتیجه زحمتش را به‌صورت واقعی دید، انگار دنیا برایش تغییر کرد. از فردای آن روز، با انگیزه‌ای چندبرابر کار را ادامه داد. حتی خودش تبدیل شد به مشوق دیگران؛ به در خانه همسایه‌ها می‌رفت و می‌گفت: «بیایید یاد بگیرید، این کار ارزش دارد.»

در واقع خانواده من نه‌فقط در شروع، بلکه در ادامه مسیر هم نقش کلیدی داشتند؛ از مادربزرگی که با وجود همه نگاه‌ها دوباره دار را به دست گرفت، تا مادری که با عشق ادامه داد و پدری که بی‌هیچ چشمداشتی زیرساخت این کار را فراهم کرد. این همراهی، پایه‌ای شد برای مسیری که بعدها خیلی گسترده‌تر شد و دیگر فقط محدود به خانواده ما نماند.

*چه زمانی این فعالیت‌ها به ثمر نشست و نتایج ملموس شد؟
یکی از نقاط مهم، شرکت در نمایشگاه تهران بود. در آن زمان، فروش بسیار پایین بود و نگرانی زیادی وجود داشت. اما با وجود همه سختی‌ها، در نمایشگاه شرکت کردند و خوشبختانه استقبال بسیار خوبی شد. حتی در همان روزهای اول، همه محصولات به فروش رسید. این اتفاق، نقطه عطفی در کار ما بود و باعث شد امید و انگیزه چند برابر شود.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید