به گزارش خبرگزاری بسیج جامعه زنان، جنگهای اخیر چه جنگ ۱۲ روزه و چه جنگ رمضان در کنار تمام ویرانیها و آسیبها ، برکاتی هم به دنبال داشت.
جنگی که به دنیا نشان داد مردم ایران با همه جا فرق دارند حتی نسل جوان این مرز و بوم چه دختر و چه پسر همه دلاورند همه آمادهاند سینهشان را برای دفاع ازتمام میهن در برابر دشمن سپر کنند و مرگ در برابر این اراده پولادین همچون زندگی جاویدان است چرا که در نگاه افراد با ایمان مرگ پایان نیست بلکه آغازی برای غرق شدن در آغوش خداوند است با این همه داغ عزیزان سخت و تلخ است داغی که گرد غمی عمیق را به جان مادر شهیده شبنم میرزایی نشانده است مادری که اگرچه سنی ندارد اما حالا باید مدال افتخار مادر شهید بودن را به سینه بیاویزد.
مادر اما وقتی میخواهد درباره دخترش روایت کند اینگونه میگوید: ۲۲ شهریور ۷۶ به دنیا آمد. فرزند اول من بود و در همین روستا متولد شد. بچهها با سختی بزرگ شدهاند، چون امکانات روستا کم است. اما دخترم خودش را با شرایط وفق داد و هرگز نگفت که راهی نیست یا امکانات وجود ندارد. تلاش کرد و با پشتکار خودش به این جایگاه رسید. از همان ابتدای تولد هم آرام و صبور بود.
حضور در مکتب بسیج از دوران ابتدایی
به گفته مادر شهیده شبنم میرزایی، زمانی که دبیرستان بود، در پایگاه فرهنگیِ محلّه فعال و از همانجا وارد بسیج دانشآموزی شد، البته در دوران ابتدایی در بسج مدرسه عضو بود، اما از دبیرستان به بعد، عضو بسیج محلات شد و در پایگاه فرهنگی محلّهی فعالیت فرهنگی می کرد. سپس وارد دانشگاه شد.
آنطور که مادر می گوید در دوران دانشجویی هم از همان روزهای اول دانشگاه، عضو بسیج دانشگاه شد و در بسیج دانشگاه خیلی فعال بود؛ آنقدر که پس از مدتی مسئولیت خواهران بسیج را به او دادند. بهحدی پرکار بود که او را به بسیج محلاتِ همان منطقه (ناحیهی مفتح، نزدیک قلهک) معرفی کردند.
بعداً دوباره به خاطر عملکرد خوبش، به ناحیهی ابوذر در خانیآباد معرفی شد و آنجا هم مسئولیت جدیدی به او دادند. همهی این مسئولیتها را همزمان انجام میداد.
مادر می گوید: من گاهی میگفتم خسته نمیشوی؟ اما میگفت: «نه، استراحت من برای بعد از شهادت است.» فعالیتهایش از دانشگاه شدت گرفت و واقعاً با جان و دل وارد میدان شد.
حضور در فعالیتهای جهادی
شهید شبنم میرزایی همزمان با این مسئولیتها، یک گروه جهادی با دوستان دانشگاهیاش راه انداخت و خودش مسئول آن بود.
مادر میگوید: با دوستانش در دانشگاه نشریه چاپ میکردند. در دانشگاه خیلی فعالیت کرد؛ یعنی کارهای مختلفی در دانشگاه انجام میداد. در بحث جهادی، در بحث فرهنگی، ایستگاههای صلواتی، اردوهای راهیان نور میرفت. خیلی فعالیت زیاد بود.
روزهای جمعه، از صبح تا غروب، بچههای دانشگاه و همکلاسیهایش که همه دانشجو بودند، جمع میشدند. کانالی به نام «گروه جهادی شهید همت» زد و با فراخوان، گروه را تشکیل داد. به شهید همت ارادت خاصی داشت.
دست تنها شروع کرد
شهیده شبنم میرزایی و دوستانش حتی روزهای جمعه، از صبح تا شب، در مسجد محلّه فعالیت میکردند؛ کلاسهای خیاطی، آموزشی و روانشناسی برگزار میکردند. از استادان دانشگاه هم کمک گرفته بود. این فعالیتها حدود یک سال ادامه داشت. همهی کلاسها برای زنان و بچههای روستا رایگان بود و بستههای فرهنگی هم توزیع میکردند. پذیرایی هم به عهدهی خودش بود؛ مادر می گوید: دست تنها شروع کرد. منتظر کمک دیگران نماند و هزینهها را از پول تو جیبی های خودش تأمین میکرد. یک سال خانمها در مسجد محلّه مشغول این فعالیتها بودند.
مادر شهیده ادامه می دهد: با همین گروه جهادی و مسئولیتهایی که در ناحیه داشت، همهی کارها را کنار هم پیش میبرد. یک سری نیازمند را هم شناسایی کرده بود؛ بعضی از خانیآباد، بعضی از محلههای خودمان و روستاهای اطراف معرفی میشدند، حتی از ورامین هم یک خانمِ پیرزن را معرفی کرده بودند. هرکس هرجا را معرفی میکرد، میرفت. برای هر خانواده یک بستهی معیشتی تهیه میکرد و هرگز دستخالی نمیرفت.
سؤالهایی میپرسید تا وضعیت آن خانواده را دقیقاً شناسایی کند. این کارها را ادامه داد و حدود ۲۰ نیازمند را تحت پوشش داشت.
گاهی از طرف ناحیه به او لوازم تحریر یا کمکهایی میدادند، چون با نیازمندان در تعامل بود. اما این کمکها همیشه نبود و گاهی بهنوبت به نیازمندانی که اولویت داشتند، داده میشد. خیلی این مسائل را رعایت میکرد.
حتی اگر دوستان هم به او هدیه میدادند، وقتی به خانه میآورد، برای خودش خرج نمیکرد، باز هم برای همان نیازمندان خرج میکرد.
حتی تصمیم گرفت برای «خادمین شهدا» ثبتنام کند. خیلی به شهدا علاقه داشت، مخصوصاً شهدای گمنام. هر جا شهیدی بود میرفت، اما با شهدای گمنام حس خاصی داشت و ارتباط زیادی برقرار میکرد. خیلی دوست داشت خادمالشهدا بشود. خادمیار حرم رضوی هم شد؛ همانجا در اسلامشهر ثبتنام کرده بود.
آمادگي برای شهادت
به قول حاج قاسم اگر میخواهید شهید شوید، شهید زندگی کنید؛ شهیده شبنم میرزایی هم در طول زندگی کوتاهش خود را برای شهادت آماده کرده بود.
مادر میگوید: روزی که جنگ ۱۲ روزه شروع شد، وصیتنامه نوشت. صبح بود که رفت بیرون، کفش پوشید، اما دیدم برگشت و به اتاقش رفت. آمد و با خنده گفت که وصیتنامه نوشته است. لبخند زد و رفت.
مادر بغضش را فرو می خورد و تأکید می کند: وصیتنامه را قشنگ نوشته بود.
یک سری وسایل کاغذی از ناحیهی مفتح دستش بود. آنها را گذاشته بود در یک کاور پارچهای سرمهایرنگ که پشت آن نوشته بود «وصیتنامه». روی پشت وصیتنامهی اصلی، یک سری مطالب شخصی هم برای من نوشته بود.
همهچیز را آماده کرده بود و خودش را برای شهادت آماده میدانست. وسایلش را مرتب کرده بود، فلشها را گذاشته بود و شمارهی آن شخصی را هم که باید اینها را به او تحویل بدهم نوشته بود. یک وصیتنامهی عمومی داشت و یک نامهی شخصی برای من نوشته بود که در آن نوشته بود: «همهی کارتهای بانکی به مسلمانان غزه اهدا شود و برای کار خیر هزینه شود.»
به گفته مادر البته یعنی سه‑چهار ماه قبل از شهادتش، همهی کارتهای بانکیاش را به وام قرضالحسنه داده بود. می گفت « بگذارید که برای مردم کاری کنم.»
مادر با اشاره به دست به خیر بودن دختر شهیدش می افزاید: بیشتر درآمدش را به نیازمندانی که در محل داشتیم می داد. همچنین به دوستانش (همان جهادگرانی که با او رفته بودند) گفته بود اگر برای کاری نیاز داشتند، بیایند و وام بگیرند. چند نفر از دوستان دانشگاهی و جهادیاش آمدند و وام گرفتند. بهطوری که کل حقوقش آن سه‑چهار سالی که کار کرده بود، همه را برای وام و کارهای خیر هزینه کرده بود. انگار که میدانست شهید میشود؛ هرچه داشت، همه را داد و رفت و چیزی برای خودش باقی نگذاشت.
به روایت شهادت که میرسد بغض مادر بیشتر میشود.
می گوید: روز شهادتش، ۱۱ اسفند بود . خیلی به رهبری ارادت داشت و خیلی ولایی بود. روز شهادت حضرت آقا آنقدر گریه کرد که سحری هم نخورد. اذان شد و نمازش را خواند. دیدم که رفت اتاقش. یک بلوز طوسیرنگ تنش بود. آن را عوض کرد و لباس مشکی پوشید و رفت. یکشنبه صبح رفت و یکشنبه غروب برگشت.
آن روز اولین روز تجمع در میادین بود.
آن شب من با او رفتم میدان نازیآباد. عکس رهبر را که در اتاقش روی دیوار بود، کند و برداشت. رفتیم و عکس رهبر دستش بود. آنجا خیلی گریه کرد. صبح روز بعد، سکوت عجیبی حاکم بود. آن دو روز تا زمان شهادتش چیز خاصی نگفت. دوشنبه صبح رفت.
نمیدانستم روز آخر است
مادر تاکید می کند: من هم نمیدانستم که آخرین روز است و یک وداعی با او داشته باشم. افطار به خانه نیامد در حالی که همیشه میآمد. تماس گرفتم، دیدم جواب نمیدهد. تا ساعت ۹ و نیم، ۱۰ باز هم منتظر ماندم. گفتم شاید ترافیک است، شاید رفته توی آن تجمع. به خودم دلداری میدادم. اما دیدم نه، دیگر ۱۰، ۱۱ شد. از ساعت ۲:۳۰ که محل کارش را زده بودند، تا فردا صبح یعنی سهشنبه صبح، شبهنگام آنجا آواربرداری کردند و همه را به معراج برده بودند. همه شهید شده بودند و شهیدان زیادی بودند.
من اصلاً نمیتوانستم باور کنم. خیلی سخت بودگفتم برویم بیمارستانها. اما پدرش گفت نه. گفتم برویم معراج، همه شهید شدهاند.
تکرار کربلا در ایران
شناسایی پیکرها سخت ترین بخش این ماجراست.
مادر میگوید: رفتیم و در مانیتور، واقعاً صحنهی کربلا بود. در بعضی از دست نوشتههایش هم نوشته بود که «تاریخ تکرار میشود» و به صورت شعر نوشته بود. اما من به عینه دیدم که واقعاً تاریخ تکرار شد. صحنهی عاشورا بود. روی سینهی دخترم با کاغذ نوشته بودند «ناشناس». بیشتر همکارانش اصلاً پیکر نداشتند یا فقط یک تکه استخوان از پیکرشان پیدا شده بود.
این صحنهها را من در آن مانیتور دیدم تا اینکه دخترم را دیدم. اما باورم نمیشد که دخترم است. عکسش را از روی بینی و لبش شناختم. شناختم، ولی باز هم نمیخواستم باور کنم که واقعاً شهید شده است.
گفتم: «آقا، روی این صحنه نگه دار، عکس نگه دار.»
باز هم با دقت نگاه کردم و دیدم بله، واقعاً خودش است.
گفتم: «میشود برم از نزدیک شناسایی کنم؟»
رفتم آنجا. تمام شهدا را آنجا دیدم. صحنهی کربلا واقعاً بود. رفتم داخل آن کانتینر و کد را گفتم.
با لرزش خفیف بغضی که گلویش را می فشارد می گوید: دخترم را دیدم. صورتش قشنگ بود، انگار خنده روی لبش بود، قشنگ لبخند میزد. یک طرف صورتش سوخته بود و خاک و خون داشت. پیشانیاش یک مقدار خاکی بود، اما فکر کنم ضربه به سرش خورده بود. کاورش را کشیدم پایینتر، گفتم بگذار بلوزش را ببینم. باز هم نمیخواستم باور کنم. از بلوزش مطمئن شدم که خودش است.
روایتهایی مادرانه
مادر باز هم از صفات دختر شهیدش می گوید: خودش خیلی صبور بود. خیلی متانت خاصی داشت. خیلی پشتکار داشت. خصوصیاتی که همکاران بسیجی میگفتند، خیلی پیگیر کارش بود. کارش را به نحو احسن انجام میداد و تا کا را تمام نمیکرد، خارج نمیشد.
تاکید می کند : لطف خداوند بوده که چنین بچهای داشتهام. عصبانیتش خیلی کم بود. آن کاری که زمین مانده بود، میرفت انجام میداد. منتظر دیگران نبود که حالا فلانی بیاید انجام دهد. نمیگفت ولش کن، من نمیروم. اینطور نبود.
پیادهروی اربعین میرفت و خادم بود. همهجا خادمی را انتخاب کرده بود. حرم رضوی هم رفته بود. در هیئت انصار هم خادم بود. پیادهروی اربعین که هیئت خیلی بزرگی است، سه سال با آنها همراه بود و خادم بود.
مسئول آنجا، تعریف میکرد: «اولین بار که اومد، به من گفت میخواهم خادم باشم. از او پرسیدند کدام قسمت را دوست داری؟» می گفت ما از همه میپرسیم که دوست داری در کدام قسمت فعالیت کنی. اما او اولین کسی بود که گفت کجا نیاز دارند؟ کجا خادم نیاز است؟» من تعجب کردم. گفتم قسمت کودک خادم نیاز دارد، چون آنجا یک کمی دور از هیئت است و صدای مراسم به آنجا نمیرسد. اکثراً خادمان قبول نمیکنند که به آنجا بروند.
اما شبنم گفته بود: «باشه، اشکال نداره. هر کاری نیاز هست، من هستم. هر موقع کاری نیاز بود، من هستم.»