انگار قرار است تاریخ لحظهای در همدان مکث کند؛ بایستد، به اطراف نگاه کند و چیزی از دل این شهر با خود بردارد تا به برگ زرینی از دفترش سنجاق کند. گویی آسمان و گنبد گردان فلک هم لحظهای ایستادهاند و در سکوتی آمیخته به احترام، صدای گشوده شدن صندوقچهها بلندتر از هیاهوی جهان به گوش میرسد. اگر کمی دقیقتر گوش بدهید، شاید شما هم این صدا را بشنوید و حال و هوای دلهای مردم این دیار را حس کنید؛ درست در میانه جهانی که از خبرهای بیوقفه و پرهیاهو میجوشد. من هم نفسی تازه میکنم و بهار را در ذهنم قاب میگیرم؛ حیران از این مکث کوتاه زمان و زمین.
تصمیمی از دل
در همین روزهایی که سایه جنگ و آتشبس بر سر منطقه سنگینی میکند، در کوچههایی که بوی شکوفه و امید میدهند، زنان این شهر به سراغ خاطرهها رفتند؛ خاطرههایی از جنس طلا. طلاهایی که سالها بر گردنها نشسته یا در صندوقچهها آرام گرفته بودند، حالا به نشانهای روشن از همدلی تبدیل شدهاند. حلقهای ساده، هدیهای از پدر یا انگشتری یادگاری از مادربزرگ، همه معنایی تازه پیدا کردهاند؛ انگار دلها تصمیم گرفتهاند داراییهایشان را از نو تعریف کنند.
گنبد طلایی در برابر گنبد آهنین
این داراییها حالا پشتیبان جنگ شدهاند؛ از یک سو دستان مردانی که در میدان از خاک وطن پاسداری میکنند و از سوی دیگر دستهای بخشندهای که زیورهایشان را برای حمایت پیش میکشند. هر قطعه طلا گویی روایت کوتاهی از عشق به وطن در دل خود دارد. آنچه بخشیده میشود، نه از سر اجبار، که از عمق دل و با حس مسئولیتی است که بوی جهاد میدهد. در کنار مردانی که جانشان را برای دفاع از خاک میگذارند، زنانی هم ایستادهاند؛ گاه با پساندازهای کوچک، گاه با زیورآلاتشان و حتی با همان نگاه سادهای که میگوید: «این هم سهم دل ما برای وطن.»
برگی زرین در تاریخ همدان
در چنین روزهایی، «پشتیبانی جنگ» در همدان فقط یک عنوان نیست؛ زبانی است که مردم با آن حرف میزنند. زبانی که واژههایش از ایمان ساخته شده و دستورش را دلها نوشتهاند. شاید راز ماندگاری این روزها همین باشد؛ روزهایی که در تاریخ همدان به برگ زرینی تبدیل میشوند، برگی آراسته به رزق دلهایی که توشهای از شکوه وطن برداشتهاند؛ همان خاکی که به صداقت و رفاقت شهره است.